تبليغاتX
زندگی سگی - سفرنامه شمال

زندگی سگی

این چند وقته که نبودیم حسابی مشغول کار دنیا بودیم و از لقاءا... فاصله ای بس طولانی گرفتیم و با شیاطین بسیار مأنوس شدیم و کلی با هم حال کردیم ، چه سفر ها که نکردیم و چه رذالت ها که ننمودیم... اگه نیروی انتظامی مارو دستگیر میکرد تقریبا ٪۹۰ کار جمع آوری اراذل و انجام داده بود ولی از اونجاییکه ما ذاتاً متعلق به اینجا نیستیم گرفتن ما هم کار اینا نیست.  

برای از بین بردن حالت تگری (تهوع)  و بوی گندی که در وبلاگ پیچیده تصمیم گرفتم یکی از سفرنامه های اخیر و (مربوط به شمال) براتون تعریف کنم ... تا شاید تغییری حاصل شود.

 در ابتدای مسیر که به ترافیک سنگینی برخورد کردیم و همه ملت از گرما کلافه شده بودند تصمیم گرفتیم که یکم به کار هیجان بدیم تا لااقل حوصلمون سر نره که با زیاد کردن صدای ظبط و بوق بوق بازی شروع کردیم و عده هم که انگار منتظر این فاز بودند با ما همراه شدند...  که ناگهان چشممان به ملتی افتاد که از ماشین پیاده شده بودند و مشغول دست زدن و مسخره بازی بودند...ماهم که بانی این خیر شده بودیم برای اینکه کم نیاریم با داد و هوار و جیغ و دست و سوت به همراه درو دافامون از ماشینا ریختیم بیرون    (یه ده پونزده نفری بودیم)به طوری که کلکل گروه مقابل و زدیم و اونا هم به جمع ما پیوستند ، تقریبا اکثر ملت از ماشینا ریخته بودند بیرون و همه میخ مسخره بازی ما بودند و در مسیر بعضی از ملت (اراذل)که به ما میرسیدند با بوق بوق بازی از ما میخواستند که بزنیم بغل ، ما هم پیاده می شدیم و دست و سوت و رقص و ... این روند چند کیلومتری ادامه داشت ما هم که دیگه با این قضیه حال نمیکردیم با سبک شدن ترافیک با سرعت از محل متواری شدیم. 

با تموم شدن تنقلاتمون دخترا مثل بچه ها   شروع کردند به بهانه گرفتن و نق زدن که مجبور شدیم با پیشنهاد یکی از بچه ها سری به یکی از باغ های مسیر بزنیم...به باغ که رسیدیم همچون قوم آنگلوساکسون هر چیزی که به درختا بود اعم از خوردنی و غیر خوردنی غارت کردیم همینطور که مشغول بودیم یهو یکی از دخترا جیغ کشان گفت بچه ها فرار صاحبش اومد...ما هم برای اینکه به این فضا کمی جو داده باشیم عربده کشان میگفتیم : فرار ... فرار ... داره می آد ... در یه چشم بهم زدن همه پریدیم تو ماشینا و فرار ... پشت سرمون فقط گرد و خاک دیده میشد ، یکم که اومدیم جلوتر دیدیم چند نفر از دیوار باغ آویزونند و عده ای هم تو کوچه باغ دارن میدوند بهشون که رسیدیم فهمیدیم که اینا هم مثل خودمون دزدند و از سر و صدای ما ترسیدند و فرار کردند...

بعد از اینکه اونا فهمیدند سر و صدا از ما بوده ما هم فهمیدیم که دزد و با صاحب باغ اشتباه گرفته بودیم کلی خندیدیم و با هم رفیق شدیم...(اونا هم مثل ما بچه تهرون بودند و راهی شمال)به ماشیناشون که رسیدیم معلوم شد که در باغ زنی بسیار متبحرند و صندوق ماشیناشون پر بود (یه نیم ساعتی هم از دزدی هاشون تعریف کردند و ما هم که سوژه خنده پیدا کرده بودیم بسی اسگلشون کردیم)...از اونجاییکه بچه های ما شاه دزدند بعد از خداحافظی ازشون معلوم شد که چنتا از هندونه هاشونو سرقت کردند...

سرتونو درد نیارم بالاخره رسیدیم شمال...  از اونجاییکه هوای بیرون گرم بود و چشممون به کولر گازی افتاده بود گرفتیم خوابیدیم و عده ای هم رفتن دنبال بازیشون...بعد از شام بساط خلافو پهن کردند ؛ قلیون و سیگار و آب شنگولی و مواد مجاز و غیر مجاز و...خلاصه از همه نوعش موجود بود و بچه ها شروع کردن به ساختن خودشون ، بعد بساط گیتار و سیستم و براه کردند که فهمیدیم بابا اینجا همه هنرمندند و ما خبر نداشتیم ، رقاصا اومدند وسط و مجلس کلی گرم کردند به طوری که کولر گازی هم  دیگه جواب نمیداد...

بعد از مدتی که یه لوستر و ترکوندند و نزدیک بود یه پنجره هم بیاد پایین ، دیدیم که قضیه داره شهرستانی بازی میشه ، ادامه رقصیدن و مسخره بازیو به فرداش موکول کردیم  و فاز خواب دادیم تا خونرو خراب نکردن بگیرن بخوابند ...به دلیل بیشتر بودن تعداد جنس مخالف ، از زنونه مردونه کردن قضیه خوابیدن منصرف شدیم و قرار شد با رعایت اخلاق در کنار هم بخوابیم  (ما گفتیم ولی کو گوش شنوا) بعد هم کلی سر جای خواب و کولر دعوا شد و از اونجاییکه ما شاخ گروه بودیم جا خوبه به ما رسید ...

حالا مگه میشد بخوابی همینجور صدای آه و اوه و هرهر و کرکری بود که می اومد ، هر چند دقیقه یه بار هم سر روشن بودن و خاموش بودن کولر دعوا میشد و بالاخره تصمیم گرفته شد که کولر تا صبح روشن بمونه و اگه سرد شد همو بغل کنیم و تا احساس محبت و گرمای بیشتری بکنیم از اونجاییکه همه د چار کمبود محبت بودند این پیشنهاد بسیار مورد استقبال قرار گرفت  و بالاخره خوابیدیم...

لازم به ذکره که جلوی ویلامون در فاصله کوتاهی دریا بود و به خاطر اینکه به جز ویلاهای مجاور از جای دیگه ای به دریا راه نداشت خصوصی حساب میشد و در نتیجه حظی بردیم وافر (کلی قایق سواری و شنا و...)دم غروب قبل از بازگشت به تهرون همه اومدیم لب دریا خورشید تازه داشت غروب میکرد ، تصمیم گرفتیم که کمی با فاز غم حال کنیم ...دو نفر گیتار میزدند و یکی دونفر هم میخوندند و یه چنتایی هم زیر لب زمزمه میکردند و بقیه در آغوش هم رو ماسه ها ولو شده بودند و به غروب نگاه میکردند...  انقدر فضا عرفانی و غمناک شده بود که اشک تو چشای بعضی ها مشخص بود ...

... و برگشتیم تهرون و ادامه زندگی سگی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 20:45  توسط Pat  |