توصيه ميشود قبل از خواندن اين پست موارد ايمني را رعايت نماييد ( كيسه و يا پاكت به مقدار لازم ... آب ...(حتما چك كنيد آب خونتون قطع نباشه ...)) ...ضمنا افراد بچه مثبت نخوانند !!!!
در يكي از روزهاي سرد زمستاني سال گذشته محمود كپك كه قبلا وصف ايشان را نموديم به ما گفت كه ميخواهد به دانشگاهش در شهر نراق برود و ما را هم دعوت نمود تا با هم به آنجا برويم و حال وهواي ما عوض شود و خودش هم در مسير تنها نباشد و ما هم قبول نموديم ... و از انجا كه همواره با واژه شانس در زندگي بيگانه بوده ايم ديديم تنها اتوبوس باقيمانده يك اتوبوس بنز قديمي است و تنها جاي باقيمانده در اين اتوبوس هم رديف آخر و بر روي موتور اتوبوس ميباشد و ما هم گفتيم دندمان نرم و ميرويم .
خلاصه آنكه وقتي از اتوبوس پيدا شديم از بس در اتوبوس بالا و پايين پريده بوديم مسير خانه را همچون پنگوئن ها ميرفتيم و بدنمان براي خودش بالا و پايين ميپريد
. هوا نيز بسيار سرد بود و چنان سوزي مي آمد كه گاهي فكر ميكرديم كه گوش يا بيني و يا مكان هاي ديگري از بدنمان كه از بيان نامشان معذوريم را حس نميكنيم و انگار كه كنده شده است . خانه هم يك خانه بزرگ حدودا 250 متري با حياط و دوبلكس كه از خانه هاي شاخ نراق بود و همه ي اتاق ها بجز اتاق تلفن كه بخاري داشت سرد بودند و اتاق تلفن هم بسيار گرم بود و نقش موتورخانه را داشت . وقتي به خانه رسيديم فرهاد و محسن و محمد كه از هم خونه هايه محمود بودند را ملاقات نموديم و البته اين بار اول ما نبود كه به نراق ميرفتيم و قبلا هم بسيار آنها را ديده بوديم !!! پس از كمي صحبت همگي به دانشگاه رفتند و ما هم به زير پتو خزيديم وتا كمبود خوابمان را جبران كنيم
و محمد هم وقتي برگشت مجبور شده بود تا از ديوار به خانه بيايد چون ما وقتي ميخوابيم با مرده تفاوتي نداريم و هرچه ايشان زنگ زده بودند بيدار نشديم !!! البته لازم به ذكر است كه بر روي ديوار و زمين حدودا 20 سانت برف نشته بود .
بعد از ظهر متوجه شديم كه لوله شهر از سرما تركيده و آب نراق قطع شده ....اندكي بعد يكي از بچه ها خبر داد كه حدودا 2 ليتر عرق سگي در منزل موجود است و بياييد بخوريم تا گرم شويم ... با آنكه ما در آن زمان مايه دار بوديم و زير ابسولوت نميخورديم ولي از آنجا كه از شدت سرما بيرون نرفته بوديم و كپك زده بوديم از اين موضوع استقبال كرديم و بساط مزه و عرق به راه شد ... محمد كه عرق نميخورد و ما و محمود و فرهاد و محسن دست به كار شديم
... فرهاد پيك 5 كنار كشيد و ما همچون هميشه 6 پيك خورديم و پيك خود را برگردانديم . محمود و محسن هم يه پيك ديگه خوردن و محمود به محسن گفت كه حاجي ميخوام سگ مست كنم و همه رو تموم كنم پايه هستي ؟؟؟ و ما هم كه ديديم انگارقضيه كل كله دوباره پيك خود را گذاشتيم و گفتيم كه ما هم هستيم و فرهاد هم دوباره برگشت
... خلاصه حدودا 4 پيك ديگر هم خورديم و عرق سگي تمام شد
... در اين هنگام محمود به اتاق تلفن رفت تا با دوست دخترش حرف بزند و ما هم تلاش ميكرديم تا جلوي چرخش زمين را بگيريم ولي نميشد و همه چي حركت ميكرد .... وقتي محمود برگشت ما به سراغ تلفن رفتيم و اتاق هم بسيار گرم بود و حالمان از گرما داشت بد ميشد ولي اين دوست دخترمان بيخيال نميشد و ناگهان تلفن را پرت كرديم و به دستشويي رفتيم و شروع به بالا آوردن آنچه در معده بود كرديم
... همچنان سرمان به امر تگري زدن گرم بود كه ديديم يه چيزي به پشتمان خورد و رفت و ما هم در حال تگري زدن با خود فكر ميكرديم كه اين كدام دلير مردي بوده كه با اينكه فهميده ما داريم تگري ميزنيم پا به دستشويي گذاشته و اين صحنه فجيع را مناظره ميكند
... بعد از آنكه امر تگري را تمام نموديم و سر خود را بالا آورديم ديديم كه آن شخص كسي نبود جز محمود كپك كه هم اكنون سر خود را به داخل كاسه توالت كرده و داره تگري ميزنه
و براي تماشاي تگري زدن ما نيامده بود !!! بعد تازه به فكرمان افتاد كه عجب بدبختي !!! آب هم كه قطع است و حالا چه كنيم
كه با دستمال كاغذي و ... صورت و دهان خود را تا حدي پاك نموديم .... وقتي كه من محمود از دستشويي بيرون آمديم متوجه شديم كه بلهههههههههه !!! فرهاد هم به حمام رفته و آنجا سرگرم امر مقدس تگري ميباشد !!! خلاصه كل خونه بوي تگري گرفته بود و به كثافت كشيده شده بود ... و محسن داشت به ما ميگفت كه شما كه جنبه ندارين واسه چي ميخورين و ما هم همگي گفتيم كه سيكتير پليز كه ما ميدانيم كه خودت رو نگه داشتي و اين حرفا ولي حال محسن خوب به نظر ميرسيد !! بعدش ديگه ما همانجا كه نشسته بوديم خوابمان برد تا نصفه شب كه با صداي "برو دوربين رو بيار" بچه ها از خواب پريديم
و ديديم كه فرهاد در آن سرما به حياط رفته و در باغچه در حالي كه با دو دست تنه درخت را چسبيده نشسته و داره دستشويي آنهم از نوع بزرگش ميكنه
!!!! و بچه ها خواستن كه با دوربين اين صحنه را شكار كنن كه نشد !!!! دوباره ما پس از كمي خنديدن به فرهاد در پذيرايي خوابمان برد و بقيه به اتاق تلفن رفتند و خوابيدند ...
صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم همه راجع به محسن ميگويند و وقتي جوياي حالش شديم فهميديم كه محسن در اتاق تلفن در حالي كه خواب بوده تگري زده و همه بالش و لحاف خودش را به كثافت كشيده و چون از خواب پريده و چنين ننگي را مشاهده كرده بر روي همان تگري ها دوباره خوابيده و بقيه از اتاق تلفن به پذيرايي كوچ كرده بودند
... و ما چون اين را شنيديم گفتيم برويم ببينيم محسن در چه حال است كه محسن داد ميزد ميگفت نياين تو ... چون موهاي محسن بلند بود و تكه هاي تگري خودش به پوست و مويش و تك تك تار و پودش چسبيده بود و نميخواست ما او را در اين وضعيت خفت بار ببينيم و ما هم رفتيم تو و كلي بهش خنديديم كه ديگر به ما نگويد شما جنبه ندارين !!!
خلاصه ديگر تمام خانه را به لجن كشيده بوديم و آب هم همچنان قطع بود و تگري ها نشسته در سر جايشان باقي بود !!! اما ماجرا تمام نشد و در حال صرف صبحانه بوديم كه محمود گفت كه كار ضروري از نوع كوچيك پيش آمده و اينكه چه كنم ... و ما هم به او حياط را نشان داديم و گفت كه سرد است و حسش نيست
!!! ما هم به بلعيدن صبحانه ادامه داديم كه محمود به آشپزخانه رفت و با يك نوشابه خانواده كه نصف آن را از دستشويي كوچك پر كرده بود به اتاق آمد و به ما نشان داد كه آيا نوشابه ميخوريم ؟؟؟
... و ما هم با اينكه به اين مسائل عادت كرده بوديم جملگي حالمان داشت بهم ميخورد و محمود بيخيال نميشد و آن را نزديك آورده و به ما ميگويد كه بيايين دست بزنين ببينين چه گرمه
!!!! خلاصه درب نوشابه را بست و به حياط انداخت و ما گفتيم كه چرا درش را بستي كه فردا صاحب خانه ان را بيابد و براي امتحان بنوشد چه شود !!!!!!!
وقتي ديديم كه اين آب قرار نيست وصل شود تصميم گرفتيم به تهران برگرديم و چون ممكن بود اولياي فرهاد يك سر به آنجا بيايند فرهاد در خانه ماند تا به محض آمدن آب خانه را تميز كند و در نزديكي تهران بوديم كه با اس ام اس فرهاد كه شكلكي در حال بالا آوردن بود فهميديم كه آب آمده و فرهاد مشغول تميز كردن است ..
اين هم عوض اين هفته كه هيچي ننوشتم !!!!