بعد از عمری زندگی سگی در ایران پت و مت به این نتیجه رسیدند که در ایران هیچ گوهی از آب در نمی آیند و تا آخر عمر به همین زندگی سگی ادامه خواهند داد ، مگر آنکه در زندگی خود تحولی ایجاد کنند (بی ادبی راوی داستان و ببخشید)
.چنین شد که آنها تصمیم گرفتند تیکه گم شده شان (مغز) را فراری داده و راهی دیار غربت شوند.بدین ترتیب از دادن فاز گشادی به هم پرهیز کرده و در تلاش برای فراهم کردن مقدمات سفر به سر میبرند.
از این رو قرار گذاشتند که آخر هفته ها به کتابخانه روند تا به درس ها را سرو سامانی داده و هرچه سریعتر یه مدرکی بدست آورند
.البته از آنجا که پت و مت هردو آدم های جو گیری هستند از این جوها بسیار به هم داده بودند بطوریکه نزدیک به سه سال است که با هم قرار میگذارند از شنبه هفته بعد هرگز در کلاس ها غیبت نکنند و آدم شوند ولی اون شنبه ها هیچ وقت نرسید؛ اما به نظر میرسد که این بار با دفعه های قبل متفاوت است چون دو هفته ای هست که هنوز تو جو قرار دارند و به کتابخانه میروند و درس می خوانند.
ولی در هفته گذشته که قرار بود به کتابخانه بروند...ابتدا تصمیم گرفتند که یه دوری تو پارک بزنند و بعد از صرف نسکافه به آنجا برگردند به پارک که رسیدند با صحنه های عجیبی روبرو شدند، جمعیت کثیری از نسوان که به نظر می آمد دانشجو یا پشت کنکوری هستند در همه جای پارک پراکنده بودند (چون کتابخانه چسبیده به پارک است)جریان از اینجا شروع شد که چند تا از دخترها چون کنه به آنها چسبیدند و همه جا به دنبالشان میرفتند (حتی WC)
و برای برقراری ارتباط دست به هر شیرینکاری زدند (عشوه ، سوت ، تیکه ، حرکات ژانگولر و...)
و از آنجائیکه فراوانی نعمت بود
پت و مت به هیچکدامشان پا ندادند، و به همین خاطر چند دور دیگر تو پارک چرخیدند و همینجور درو دافا بودند که پا میدادند و آنها ناز میکردند،
این روند تا شب ادامه پیدا کرد و یه پنج، شش ساعتی تو خیابونا ولگردی کردند و بدین ترتیب بود که تمام عقده هایشان اعم از کمبود توجه ، محبت ، عاطفه ، منت کشیدن و ... را خالی کردند. 
به دلیل وجود تمرینات فراوان معماری، امتحان میان ترم طراحی زبان و پروژه اسمبلی، شنبه ی سختی در پیش داشتند و به همین خاطر تصمیم گرفتند که فعلا پارک ، کتابخونه و هرگونه ارتباط با جنس مخالف و ترک کنند و با تقسیم کارها از هم جدا شدند، قرار این بود که پروژه اسمبلی و مت انجام بده و تمرینهای معماری و هم پت بنویسه و برای امتحان هم درس بخونند
(...چه توهماتی).
شنبه ی تاریخی فرارسید؛
جناب پت که در روز گذشته به همراه تنی چند از ارازل در مکانی به سر می بردند که به دلیل انجام حرکات غیر اخلاقی، غیر ورزشی و مصرف زیاد مواد غیر مجاز،
مجبور شد شب را همانجا بماند، ولی به طور باورنکردنی خود را به کلاس اول رسونده بود اما به همان دلایلی که ذکر شد
از جریانات کلاس چیزی در خاطرش نبود و کلاس 3 ساعته براش 5 دقیقه ای گذشته بوده و ... مت هم که با رفقا تا پاسی از شب به دنبال مکانی برای الواتی بودند اصلا به کلاس اول نرسیده بود.
به دلیل انجام فعالیت های زیاد هیچکدوم برای امتحان درس نخونده بودند و به امید تقلب از روی هم سر جلسه آمده بودند، معلوم شد که به دلیل کالیبر بالا هردو یه جور نقشه کشیده بودند؛ با ورود استاد مشخص شد که هیچکس درس نخونده و سریع فاز کنسل کردن امتحان و به استاد دادند و او هم سریع قبول کرد (ایول استاد)پت و مت هم از فرصت به دست آمده استفاده کردند و زدند تو فاز کنسل کردن کلاس که سریعاً موفق شدند ...و کلاس هم تعطیل شد.
داریوش بزرگ (استاد اسمبلی)با چهره ای خشمگین و عصبانی وارد کلاس شد
و شروع کرد به سوال کردن از بچه ها و گیر دادن به آنها که چرا درس نمی خونید و نصیحت کرد
و چند نفری هم انداخت بیرون ...
با همین سیاست و جو مسمومی که راه انداخت همرو ترسونده بود و کلی از درس و که پیچوند هیچ از هیچکس هم پروژه قبول نکرد غیر از پروژه پت و مت که به دلیل شاخ بودن و سابقه ای طولانی اونارو خوب میشناخت
.از کلاس معارف هم چیزی در خاطرم نیست
چون هر دو خواب بودند.
و اینچنین شد که سخت ترین شنبه و خیلی راحت تموم کردند.
پی نوشت:
آیا آنها بالاخره میتوانند با مدرک از دانشگاه خارج شوند !!؟ ویا اینکه در سفرشان موفق خواهند بود..؟
