برای از بین بردن حالت تگری (تهوع)
و بوی گندی که در وبلاگ پیچیده تصمیم گرفتم یکی از سفرنامه های اخیر و (مربوط به شمال) براتون تعریف کنم ... تا شاید تغییری حاصل شود.
در ابتدای مسیر که به ترافیک سنگینی برخورد کردیم و همه ملت از گرما کلافه شده بودند
تصمیم گرفتیم که یکم به کار هیجان بدیم تا لااقل حوصلمون سر نره که با زیاد کردن صدای ظبط و بوق بوق بازی شروع کردیم و عده هم که انگار منتظر این فاز بودند با ما همراه شدند...
که ناگهان چشممان به ملتی افتاد که از ماشین پیاده شده بودند و مشغول دست زدن و مسخره بازی بودند...ماهم که بانی این خیر شده بودیم برای اینکه کم نیاریم با داد و هوار و جیغ و دست و سوت به همراه درو دافامون از ماشینا ریختیم بیرون
(یه ده پونزده نفری بودیم)به طوری که کلکل گروه مقابل و زدیم و اونا هم به جمع ما پیوستند ، تقریبا اکثر ملت از ماشینا ریخته بودند بیرون و همه میخ مسخره بازی ما بودند و در مسیر بعضی از ملت (اراذل)که به ما میرسیدند با بوق بوق بازی از ما میخواستند که بزنیم بغل ، ما هم پیاده می شدیم و دست و سوت و رقص و ... این روند چند کیلومتری ادامه داشت ما هم که دیگه با این قضیه حال نمیکردیم با سبک شدن ترافیک با سرعت از محل متواری شدیم.
با تموم شدن تنقلاتمون دخترا مثل بچه ها
شروع کردند به بهانه گرفتن و نق زدن
که مجبور شدیم با پیشنهاد یکی از بچه ها سری به یکی از باغ های مسیر بزنیم...به باغ که رسیدیم همچون قوم آنگلوساکسون هر چیزی که به درختا بود اعم از خوردنی و غیر خوردنی غارت کردیم همینطور که مشغول بودیم یهو یکی از دخترا جیغ کشان گفت بچه ها فرار صاحبش اومد...
ما هم برای اینکه به این فضا کمی جو داده باشیم عربده کشان میگفتیم : فرار ... فرار ... داره می آد ... در یه چشم بهم زدن همه پریدیم تو ماشینا و فرار ... پشت سرمون فقط گرد و خاک دیده میشد ، یکم که اومدیم جلوتر دیدیم چند نفر از دیوار باغ آویزونند و عده ای هم تو کوچه باغ دارن میدوند بهشون که رسیدیم فهمیدیم که اینا هم مثل خودمون دزدند و از سر و صدای ما ترسیدند و فرار کردند...
بعد از اینکه اونا فهمیدند سر و صدا از ما بوده ما هم فهمیدیم که دزد و با صاحب باغ اشتباه گرفته بودیم
کلی خندیدیم و با هم رفیق شدیم...
(اونا هم مثل ما بچه تهرون بودند و راهی شمال)به ماشیناشون که رسیدیم معلوم شد که در باغ زنی بسیار متبحرند و صندوق ماشیناشون پر بود (یه نیم ساعتی هم از دزدی هاشون تعریف کردند و ما هم که سوژه خنده پیدا کرده بودیم بسی اسگلشون کردیم)...از اونجاییکه بچه های ما شاه دزدند
بعد از خداحافظی ازشون معلوم شد که چنتا از هندونه هاشونو سرقت کردند...
سرتونو درد نیارم بالاخره رسیدیم شمال...
از اونجاییکه هوای بیرون گرم بود و چشممون به کولر گازی افتاده بود گرفتیم خوابیدیم و عده ای هم رفتن دنبال بازیشون...بعد از شام بساط خلافو پهن کردند ؛ قلیون و سیگار و آب شنگولی و مواد مجاز و غیر مجاز و...خلاصه از همه نوعش موجود بود و بچه ها شروع کردن به ساختن خودشون ، بعد بساط گیتار و سیستم و براه کردند
که فهمیدیم بابا اینجا همه هنرمندند و ما خبر نداشتیم ، رقاصا اومدند وسط و مجلس کلی گرم کردند
به طوری که کولر گازی هم دیگه جواب نمیداد...
بعد از مدتی که یه لوستر و ترکوندند و نزدیک بود یه پنجره هم بیاد پایین ، دیدیم که قضیه داره شهرستانی بازی میشه ، ادامه رقصیدن و مسخره بازیو به فرداش موکول کردیم
و فاز خواب دادیم تا خونرو خراب نکردن بگیرن بخوابند ...به دلیل بیشتر بودن تعداد جنس مخالف ، از زنونه مردونه کردن قضیه خوابیدن منصرف شدیم و قرار شد با رعایت اخلاق در کنار هم بخوابیم
(ما گفتیم ولی کو گوش شنوا) بعد هم کلی سر جای خواب و کولر دعوا شد و از اونجاییکه ما شاخ گروه بودیم جا خوبه به ما رسید ...
حالا مگه میشد بخوابی همینجور صدای آه و اوه و هرهر و کرکری بود که می اومد ، هر چند دقیقه یه بار هم سر روشن بودن و خاموش بودن کولر دعوا میشد و بالاخره تصمیم گرفته شد که کولر تا صبح روشن بمونه و اگه سرد شد همو بغل کنیم و تا احساس محبت و گرمای بیشتری بکنیم
از اونجاییکه همه د چار کمبود محبت بودند این پیشنهاد بسیار مورد استقبال قرار گرفت
و بالاخره خوابیدیم...
لازم به ذکره که جلوی ویلامون در فاصله کوتاهی دریا بود و به خاطر اینکه به جز ویلاهای مجاور از جای دیگه ای به دریا راه نداشت خصوصی حساب میشد
و در نتیجه حظی بردیم وافر (کلی قایق سواری و شنا و...)دم غروب قبل از بازگشت به تهرون همه اومدیم لب دریا خورشید تازه داشت غروب میکرد ، تصمیم گرفتیم که کمی با فاز غم حال کنیم ...دو نفر گیتار میزدند و یکی دونفر هم میخوندند و یه چنتایی هم زیر لب زمزمه میکردند و بقیه در آغوش هم رو ماسه ها ولو شده بودند و به غروب نگاه میکردند...
انقدر فضا عرفانی و غمناک شده بود که اشک تو چشای بعضی ها مشخص بود
...
... و برگشتیم تهرون و ادامه زندگی سگی.

. هوا نيز بسيار سرد بود و چنان سوزي مي آمد كه
... در اين هنگام محمود به اتاق تلفن رفت تا با دوست دخترش حرف بزند و ما هم تلاش ميكرديم تا جلوي چرخش زمين را بگيريم ولي نميشد و همه چي حركت ميكرد .... وقتي محمود برگشت ما به سراغ تلفن رفتيم و اتاق هم بسيار گرم بود و حالمان از گرما داشت بد ميشد ولي اين دوست دخترمان بيخيال نميشد و ناگهان تلفن را پرت كرديم و به دستشويي رفتيم و شروع به بالا آوردن آنچه در معده بود كرديم
... همچنان سرمان به امر تگري زدن گرم بود كه
... بعد از آنكه امر تگري را تمام نموديم و سر خود را بالا آورديم ديديم كه آن شخص كسي نبود جز محمود كپك كه هم اكنون سر خود را به داخل كاسه توالت كرده و داره تگري ميزنه
و براي تماشاي تگري زدن ما نيامده بود !!! بعد تازه به فكرمان افتاد كه عجب بدبختي !!! آب هم كه قطع است و حالا چه كنيم
!!!! و بچه ها خواستن كه با دوربين اين صحنه را شكار كنن كه نشد !!!! دوباره ما پس از كمي خنديدن به فرهاد در پذيرايي خوابمان برد و بقيه به اتاق تلفن رفتند و خوابيدند ...
... و ما چون اين را شنيديم گفتيم برويم ببينيم محسن در چه حال است كه محسن داد ميزد ميگفت نياين تو ... چون موهاي محسن بلند بود و تكه هاي تگري خودش به پوست و مويش و تك تك تار و پودش چسبيده بود و نميخواست ما او را در اين وضعيت خفت بار ببينيم و ما هم رفتيم تو و كلي بهش خنديديم كه ديگر به ما نگويد شما جنبه ندارين !!!
!!! ما هم به بلعيدن صبحانه ادامه داديم كه محمود به آشپزخانه رفت و با يك نوشابه خانواده كه نصف آن را از دستشويي كوچك پر كرده بود به اتاق آمد و به ما نشان داد كه آيا نوشابه ميخوريم ؟؟؟
.البته از آنجا که پت و مت هردو آدم های جو گیری هستند از این جوها بسیار به هم داده بودند بطوریکه نزدیک به سه سال است که با هم قرار میگذارند از شنبه هفته بعد هرگز در کلاس ها غیبت نکنند و آدم شوند ولی اون شنبه ها هیچ وقت نرسید؛ اما به نظر میرسد که این بار با دفعه های قبل متفاوت است چون دو هفته ای هست که هنوز تو جو قرار دارند و به کتابخانه میروند و درس می خوانند.
و برای برقراری ارتباط دست به هر شیرینکاری زدند (عشوه ، سوت ، تیکه ، حرکات ژانگولر و...)
و از آنجائیکه فراوانی نعمت بود
این روند تا شب ادامه پیدا کرد و یه پنج، شش ساعتی تو خیابونا ولگردی کردند و بدین ترتیب بود که تمام عقده هایشان اعم از کمبود توجه ، محبت ، عاطفه ، منت کشیدن و ... را خالی کردند. 
(...چه توهماتی).
جناب پت که در روز گذشته به همراه تنی چند از ارازل در مکانی به سر می بردند که به دلیل انجام حرکات غیر اخلاقی، غیر ورزشی و مصرف زیاد مواد غیر مجاز،
مجبور شد شب را همانجا بماند، ولی به طور باورنکردنی خود را به کلاس اول رسونده بود اما به همان دلایلی که ذکر شد
از جریانات کلاس چیزی در خاطرش نبود و کلاس 3 ساعته براش 5 دقیقه ای گذشته بوده و ... مت هم که با رفقا تا پاسی از شب به دنبال مکانی برای الواتی بودند اصلا به کلاس اول نرسیده بود.
و شروع کرد به سوال کردن از بچه ها و گیر دادن به آنها که چرا درس نمی خونید و نصیحت کرد
و چند نفری هم انداخت بیرون ...
با همین سیاست و جو مسمومی که راه انداخت همرو ترسونده بود و کلی از درس و که پیچوند هیچ از هیچکس هم پروژه قبول نکرد غیر از پروژه پت و مت که به دلیل شاخ بودن و سابقه ای طولانی اونارو خوب میشناخت
.از کلاس معارف هم چیزی در خاطرم نیست
چون هر دو خواب بودند.
این دوست ما 1 از همان شخصیت های نازنین است که خیلی به ایشان ارادت داریم چرا که زحمت
ولی دیدیم که پای ابروی دوست در به در ما در میان است و اگر حضور بهم نرسانیم رنگ خاصی به این شخص نازنین زده ایم پس راهی گشتیم. در راه دوست ما زنگ زدند و بسی از این گل پسر تعریف نمودند و فی الواقع ما را نیز ... از بس که حرف زدند.
شدیم . وی را پسری یافتیم با قد 196 و وزن 90 و اینجانب 168 با وزن 45 هستیم و بسی تناسب داشتیم. به چهره که نظر افکندیم بالفور به دنبال راه در رو گشتیم ولی چه کنیم که دیر شده بود.
بیان نمودیم . در حین اختلاط بودیم که ضربتی سخت حس نمودیم . درست که دقیق گشتیم پیکانی را جلوی خود یافتیم که گمان میرفت تا لحظاتی پیش از نعمت صندوق عقب بر خوردار بوده... و ما در حال فرستادن لعن و نفرین بر بخت خویش بودیم که 2 جوان رعنای خوش تیپ از پیکان پیاده گشتند و چه بر دل ما نشستند . به رنگ لباسها که نظر افکندیم بیشتر شیفته گشتیم و هنگامی که چشمان کم سوی خود را بر ماشین مذکور دوختیم با رویت نوار سبز کلانتری بسی دنیا به کام ما گشت و روز ما را تکمیل نمود .
!!! در حال اصلاح سرمان هم ايشان با عشوه و... كلي از زندگي سگي ما پرسيدند
و ما هم اين لحن حرف زدن ايشان را به حساب خارج بودن ايشان گذاشتيم ( به ما گفت كه قبلا 6 ماه از سال را در دبي آرايش عروس ميكرده ) و خلاصه به بهانه اين كه ميخواهد گاهي اوقات سر به سرمان بگذارد شماره ما را گرفت و ما به سر قرار رفتيم !!!
و پرسيد كه شما جي هستيد يا باي سكشوال ؟؟ و ما هم كه باز هم نفهميديم چه ميگويد يكي را انتخواب كرديم و گفتيم باي سكشوال
)
!!! از بخت سياه بنده در آن دوران
و همچنین دود کردن اسفند که بسیار کمک نمود ، دیدیم که اینگونه نمیشود
و آب اصلا پایین نمیرود و مجبور گشتیم به پارکینگ برویم و زانویی آنجا را باز کنیم و بیابیم گرفتگی لوله را !!!! چند دوری از پیچاندن سر آن نگذشته بود که زیر فواره لجن یک حمام دیگر کردیم و فهمیدیم که خواست خدا چنین است که همواره از تن ما بوی لجن برآید و به ما تمیزی نیامده !! پس از کلی فرستادن شلنگ و چوب و چماق و سیخ و... در لوله فهمیدیم که گرفتگی از کجاست و علت آن را ریختن شن و ماسه و گچ و انواع مصالح ساختمانی دیگر به دست کارگران زحمتکش در دوران بازسازی خانه یافتیم و از باز شدن آن نامید گشتیم و به تخلیه چاه زنگیدیم و آنها هم کار خود را به نحو احسن انجام دادند و با سوت پایان بازی ما هم به خانه آمدیم .
و با آژانس رفتیم و کمربند خریدیم و رهسپار شدیم و چون بسیار دیر رسیدیم کلی از دستمان شاکی بودند
. خلاصه ساعت ۵/11 شد و خبری از پت نشد و ما به برادرمان سپردیم که اگر کسی زنگ زد در را باز کند که پت قرار است بیاید و برادرمان گفت که پس چه خرتوخری شود ... چون او هم چند تا از دوستان مشترکمان را در دوران دبیرستان دعوت کرده که بیایند
..... از پت پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان که هر وقت پت اینچنین سفید مِفید می کند ما هوس میکنیم به او تجاوز کنیم .
و خواب بر ما غالب شد و به بچه ها گفتیم که برای خودشان بچرند و خود را سرگرم کنند تا ما قدری بیآساییم که دیگر تاب این همه بی خوابی را نداریم و ما این همه نیستیم ( البته باید بگوییم که رکورد 53 ساعت بی خوابی از آن ماست
)