تبليغاتX
زندگی سگی

زندگی سگی

این چند وقته که نبودیم حسابی مشغول کار دنیا بودیم و از لقاءا... فاصله ای بس طولانی گرفتیم و با شیاطین بسیار مأنوس شدیم و کلی با هم حال کردیم ، چه سفر ها که نکردیم و چه رذالت ها که ننمودیم... اگه نیروی انتظامی مارو دستگیر میکرد تقریبا ٪۹۰ کار جمع آوری اراذل و انجام داده بود ولی از اونجاییکه ما ذاتاً متعلق به اینجا نیستیم گرفتن ما هم کار اینا نیست.  

برای از بین بردن حالت تگری (تهوع)  و بوی گندی که در وبلاگ پیچیده تصمیم گرفتم یکی از سفرنامه های اخیر و (مربوط به شمال) براتون تعریف کنم ... تا شاید تغییری حاصل شود.

 در ابتدای مسیر که به ترافیک سنگینی برخورد کردیم و همه ملت از گرما کلافه شده بودند تصمیم گرفتیم که یکم به کار هیجان بدیم تا لااقل حوصلمون سر نره که با زیاد کردن صدای ظبط و بوق بوق بازی شروع کردیم و عده هم که انگار منتظر این فاز بودند با ما همراه شدند...  که ناگهان چشممان به ملتی افتاد که از ماشین پیاده شده بودند و مشغول دست زدن و مسخره بازی بودند...ماهم که بانی این خیر شده بودیم برای اینکه کم نیاریم با داد و هوار و جیغ و دست و سوت به همراه درو دافامون از ماشینا ریختیم بیرون    (یه ده پونزده نفری بودیم)به طوری که کلکل گروه مقابل و زدیم و اونا هم به جمع ما پیوستند ، تقریبا اکثر ملت از ماشینا ریخته بودند بیرون و همه میخ مسخره بازی ما بودند و در مسیر بعضی از ملت (اراذل)که به ما میرسیدند با بوق بوق بازی از ما میخواستند که بزنیم بغل ، ما هم پیاده می شدیم و دست و سوت و رقص و ... این روند چند کیلومتری ادامه داشت ما هم که دیگه با این قضیه حال نمیکردیم با سبک شدن ترافیک با سرعت از محل متواری شدیم. 

با تموم شدن تنقلاتمون دخترا مثل بچه ها   شروع کردند به بهانه گرفتن و نق زدن که مجبور شدیم با پیشنهاد یکی از بچه ها سری به یکی از باغ های مسیر بزنیم...به باغ که رسیدیم همچون قوم آنگلوساکسون هر چیزی که به درختا بود اعم از خوردنی و غیر خوردنی غارت کردیم همینطور که مشغول بودیم یهو یکی از دخترا جیغ کشان گفت بچه ها فرار صاحبش اومد...ما هم برای اینکه به این فضا کمی جو داده باشیم عربده کشان میگفتیم : فرار ... فرار ... داره می آد ... در یه چشم بهم زدن همه پریدیم تو ماشینا و فرار ... پشت سرمون فقط گرد و خاک دیده میشد ، یکم که اومدیم جلوتر دیدیم چند نفر از دیوار باغ آویزونند و عده ای هم تو کوچه باغ دارن میدوند بهشون که رسیدیم فهمیدیم که اینا هم مثل خودمون دزدند و از سر و صدای ما ترسیدند و فرار کردند...

بعد از اینکه اونا فهمیدند سر و صدا از ما بوده ما هم فهمیدیم که دزد و با صاحب باغ اشتباه گرفته بودیم کلی خندیدیم و با هم رفیق شدیم...(اونا هم مثل ما بچه تهرون بودند و راهی شمال)به ماشیناشون که رسیدیم معلوم شد که در باغ زنی بسیار متبحرند و صندوق ماشیناشون پر بود (یه نیم ساعتی هم از دزدی هاشون تعریف کردند و ما هم که سوژه خنده پیدا کرده بودیم بسی اسگلشون کردیم)...از اونجاییکه بچه های ما شاه دزدند بعد از خداحافظی ازشون معلوم شد که چنتا از هندونه هاشونو سرقت کردند...

سرتونو درد نیارم بالاخره رسیدیم شمال...  از اونجاییکه هوای بیرون گرم بود و چشممون به کولر گازی افتاده بود گرفتیم خوابیدیم و عده ای هم رفتن دنبال بازیشون...بعد از شام بساط خلافو پهن کردند ؛ قلیون و سیگار و آب شنگولی و مواد مجاز و غیر مجاز و...خلاصه از همه نوعش موجود بود و بچه ها شروع کردن به ساختن خودشون ، بعد بساط گیتار و سیستم و براه کردند که فهمیدیم بابا اینجا همه هنرمندند و ما خبر نداشتیم ، رقاصا اومدند وسط و مجلس کلی گرم کردند به طوری که کولر گازی هم  دیگه جواب نمیداد...

بعد از مدتی که یه لوستر و ترکوندند و نزدیک بود یه پنجره هم بیاد پایین ، دیدیم که قضیه داره شهرستانی بازی میشه ، ادامه رقصیدن و مسخره بازیو به فرداش موکول کردیم  و فاز خواب دادیم تا خونرو خراب نکردن بگیرن بخوابند ...به دلیل بیشتر بودن تعداد جنس مخالف ، از زنونه مردونه کردن قضیه خوابیدن منصرف شدیم و قرار شد با رعایت اخلاق در کنار هم بخوابیم  (ما گفتیم ولی کو گوش شنوا) بعد هم کلی سر جای خواب و کولر دعوا شد و از اونجاییکه ما شاخ گروه بودیم جا خوبه به ما رسید ...

حالا مگه میشد بخوابی همینجور صدای آه و اوه و هرهر و کرکری بود که می اومد ، هر چند دقیقه یه بار هم سر روشن بودن و خاموش بودن کولر دعوا میشد و بالاخره تصمیم گرفته شد که کولر تا صبح روشن بمونه و اگه سرد شد همو بغل کنیم و تا احساس محبت و گرمای بیشتری بکنیم از اونجاییکه همه د چار کمبود محبت بودند این پیشنهاد بسیار مورد استقبال قرار گرفت  و بالاخره خوابیدیم...

لازم به ذکره که جلوی ویلامون در فاصله کوتاهی دریا بود و به خاطر اینکه به جز ویلاهای مجاور از جای دیگه ای به دریا راه نداشت خصوصی حساب میشد و در نتیجه حظی بردیم وافر (کلی قایق سواری و شنا و...)دم غروب قبل از بازگشت به تهرون همه اومدیم لب دریا خورشید تازه داشت غروب میکرد ، تصمیم گرفتیم که کمی با فاز غم حال کنیم ...دو نفر گیتار میزدند و یکی دونفر هم میخوندند و یه چنتایی هم زیر لب زمزمه میکردند و بقیه در آغوش هم رو ماسه ها ولو شده بودند و به غروب نگاه میکردند...  انقدر فضا عرفانی و غمناک شده بود که اشک تو چشای بعضی ها مشخص بود ...

... و برگشتیم تهرون و ادامه زندگی سگی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 20:45  توسط Pat  | 

توصيه ميشود قبل از خواندن اين پست موارد ايمني را رعايت نماييد ( كيسه و يا پاكت به مقدار لازم ... آب ...(حتما چك كنيد آب خونتون قطع نباشه ...)) ...ضمنا افراد بچه مثبت نخوانند !!!!

در يكي از روزهاي سرد زمستاني سال گذشته محمود كپك كه قبلا وصف ايشان را نموديم به ما گفت كه ميخواهد به دانشگاهش در شهر نراق برود و ما را هم دعوت نمود تا با هم به آنجا برويم و حال وهواي ما عوض شود و خودش هم در مسير تنها نباشد و ما هم قبول نموديم ... و از انجا كه همواره با واژه شانس در زندگي بيگانه بوده ايم ديديم تنها اتوبوس باقيمانده يك اتوبوس بنز قديمي است و تنها جاي باقيمانده در اين اتوبوس هم رديف آخر و بر روي موتور اتوبوس ميباشد و ما هم گفتيم دندمان نرم و ميرويم .

خلاصه  آنكه وقتي از اتوبوس پيدا شديم از بس در اتوبوس بالا و پايين پريده بوديم  مسير خانه را همچون پنگوئن ها ميرفتيم  و بدنمان براي خودش بالا و پايين ميپريد . هوا نيز بسيار سرد بود و چنان سوزي مي آمد كه  گاهي فكر ميكرديم كه گوش يا بيني و يا مكان هاي ديگري از بدنمان كه از بيان نامشان معذوريم را حس نميكنيم و انگار كه كنده شده است . خانه هم يك خانه بزرگ حدودا 250 متري با حياط و دوبلكس كه از خانه هاي شاخ نراق بود و همه ي اتاق ها بجز اتاق تلفن كه بخاري داشت سرد بودند و اتاق تلفن هم بسيار گرم بود و نقش موتورخانه را داشت .  وقتي به خانه رسيديم فرهاد و محسن و محمد كه از هم خونه هايه محمود بودند را ملاقات نموديم و البته اين بار اول ما نبود كه به نراق ميرفتيم و قبلا هم بسيار آنها را ديده بوديم !!! پس از كمي صحبت همگي به دانشگاه رفتند و ما هم به زير پتو خزيديم وتا كمبود خوابمان را جبران كنيم  و محمد هم وقتي برگشت مجبور شده بود تا از ديوار به خانه بيايد چون ما وقتي ميخوابيم با مرده تفاوتي نداريم و هرچه ايشان زنگ زده بودند بيدار نشديم !!! البته لازم به ذكر است كه بر روي ديوار و زمين حدودا 20 سانت برف نشته بود .

بعد از ظهر متوجه شديم كه لوله شهر از سرما تركيده و آب نراق قطع شده ....اندكي بعد يكي از بچه ها خبر داد كه حدودا 2 ليتر عرق سگي در منزل موجود است و بياييد بخوريم تا گرم شويم ... با آنكه ما در آن زمان مايه دار بوديم و زير ابسولوت نميخورديم ولي از آنجا كه از شدت سرما بيرون نرفته بوديم و كپك زده بوديم  از اين موضوع استقبال كرديم و بساط مزه و عرق به راه شد  ... محمد كه عرق نميخورد و ما و محمود و فرهاد و محسن دست به كار شديم ... فرهاد پيك 5 كنار كشيد و ما همچون هميشه 6 پيك خورديم و پيك خود را برگردانديم . محمود و محسن هم يه پيك ديگه خوردن و محمود به محسن گفت كه حاجي ميخوام سگ مست كنم و همه رو تموم كنم پايه هستي ؟؟؟ و ما هم كه ديديم انگارقضيه كل كله دوباره پيك خود را گذاشتيم و گفتيم كه ما هم هستيم و فرهاد هم دوباره برگشت ... خلاصه حدودا 4 پيك ديگر هم خورديم و عرق سگي تمام شد ... در اين هنگام محمود به اتاق تلفن رفت تا با دوست دخترش حرف بزند و ما هم تلاش ميكرديم تا جلوي چرخش زمين را بگيريم ولي نميشد و همه چي حركت ميكرد .... وقتي محمود برگشت ما به سراغ تلفن رفتيم و اتاق هم بسيار گرم بود و حالمان از گرما داشت بد ميشد ولي اين دوست دخترمان بيخيال نميشد و ناگهان تلفن را پرت كرديم و به دستشويي رفتيم و شروع به بالا آوردن آنچه در معده بود كرديمmsn smileys ... همچنان سرمان به امر تگري زدن گرم بود كه  ديديم يه چيزي به پشتمان خورد و رفت و ما هم در حال تگري زدن با خود فكر ميكرديم كه اين كدام دلير مردي بوده كه با اينكه فهميده ما داريم تگري ميزنيم پا به دستشويي گذاشته و اين صحنه فجيع را مناظره ميكند  ... بعد از آنكه امر تگري را تمام نموديم و سر خود را بالا آورديم ديديم كه آن شخص كسي نبود جز محمود كپك كه هم اكنون سر خود را به داخل كاسه توالت كرده و داره تگري ميزنه  و براي تماشاي تگري زدن ما نيامده بود !!! بعد تازه به فكرمان افتاد كه عجب بدبختي !!! آب هم كه قطع است و حالا چه كنيم   كه با دستمال كاغذي و ... صورت و دهان خود را تا حدي پاك نموديم .... وقتي كه من محمود از دستشويي بيرون آمديم متوجه شديم كه بلهههههههههه !!! فرهاد هم به حمام رفته و آنجا سرگرم امر مقدس تگري ميباشد !!! خلاصه كل خونه بوي تگري گرفته بود و به كثافت كشيده شده بود ... و محسن داشت به ما ميگفت كه شما كه جنبه ندارين واسه چي ميخورين و ما هم همگي گفتيم كه سيكتير پليز كه ما ميدانيم كه خودت رو نگه داشتي و اين حرفا ولي حال محسن خوب به نظر ميرسيد !! بعدش ديگه ما همانجا كه نشسته بوديم خوابمان برد تا نصفه شب كه با صداي "برو دوربين رو بيار" بچه ها از خواب پريديم و ديديم كه فرهاد در آن سرما به حياط رفته  و در باغچه در حالي كه با دو دست تنه درخت را چسبيده نشسته و داره دستشويي آنهم از نوع بزرگش ميكنه !!!! و بچه ها خواستن كه با دوربين اين صحنه را شكار كنن كه نشد !!!! دوباره ما پس از كمي خنديدن به فرهاد در پذيرايي خوابمان برد و بقيه به اتاق تلفن رفتند و خوابيدند ...

صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم همه راجع به محسن ميگويند و وقتي جوياي حالش شديم فهميديم كه محسن در اتاق تلفن در حالي كه خواب بوده تگري زده و همه بالش و لحاف خودش را به كثافت كشيده و چون از خواب پريده و چنين ننگي را مشاهده كرده بر روي همان تگري ها دوباره خوابيده و بقيه از اتاق تلفن به پذيرايي كوچ كرده بودند  ... و ما چون اين را شنيديم گفتيم برويم ببينيم محسن در چه حال است كه محسن داد ميزد ميگفت نياين تو ... چون موهاي محسن بلند بود و تكه هاي تگري خودش به پوست و مويش و تك تك تار و پودش چسبيده بود و نميخواست ما او را در اين وضعيت خفت بار ببينيم و ما هم رفتيم تو و كلي بهش خنديديم كه ديگر به ما نگويد شما جنبه ندارين !!!

خلاصه ديگر تمام خانه را به لجن كشيده بوديم و آب هم همچنان قطع بود و تگري ها نشسته در سر جايشان باقي بود !!! اما ماجرا تمام نشد و در حال صرف صبحانه بوديم كه محمود گفت كه كار ضروري از نوع كوچيك پيش آمده و اينكه چه كنم  ... و ما هم به او حياط را نشان داديم و گفت كه سرد است و حسش نيست !!! ما هم به بلعيدن صبحانه ادامه داديم  كه محمود به آشپزخانه رفت و با يك نوشابه خانواده كه نصف آن را از دستشويي كوچك پر كرده بود به اتاق آمد و به ما نشان داد كه آيا نوشابه ميخوريم ؟؟؟ ... و ما هم با اينكه به اين مسائل عادت كرده بوديم جملگي حالمان داشت بهم ميخورد و محمود بيخيال نميشد و آن را نزديك آورده و به ما ميگويد كه بيايين دست بزنين ببينين چه گرمه  !!!! خلاصه درب نوشابه را بست و به حياط انداخت و ما گفتيم كه چرا درش را بستي كه فردا صاحب خانه ان را بيابد و  براي امتحان بنوشد چه شود !!!!!!!

وقتي ديديم كه اين آب قرار نيست وصل شود  تصميم گرفتيم به تهران برگرديم و چون ممكن بود اولياي فرهاد يك سر به آنجا بيايند فرهاد در خانه ماند تا به محض آمدن آب خانه را تميز كند و در نزديكي تهران بوديم كه با اس ام اس فرهاد كه شكلكي  در حال بالا آوردن بود فهميديم كه آب آمده و فرهاد مشغول تميز كردن است ..

 

اين هم عوض اين هفته كه هيچي ننوشتم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 4:35  توسط Mat  | 

بعد از عمری زندگی سگی در ایران پت و مت به این نتیجه رسیدند که در ایران هیچ گوهی از آب در نمی آیند و تا آخر عمر به همین زندگی سگی ادامه خواهند داد ، مگر آنکه در زندگی خود تحولی ایجاد کنند (بی ادبی راوی داستان و ببخشید)  .چنین شد که آنها تصمیم گرفتند تیکه گم شده شان (مغز) را فراری داده و راهی دیار غربت شوند.بدین ترتیب از دادن فاز گشادی به هم پرهیز کرده و در تلاش برای فراهم کردن مقدمات سفر به سر میبرند.

از این رو قرار گذاشتند که آخر هفته ها به کتابخانه روند تا به درس ها را سرو سامانی داده و هرچه سریعتر یه مدرکی بدست آورند .البته از آنجا که پت و مت هردو آدم های جو گیری هستند از این جوها بسیار به هم داده بودند بطوریکه نزدیک به سه سال است که با هم قرار میگذارند از شنبه هفته بعد هرگز در کلاس ها غیبت نکنند و آدم شوند ولی اون شنبه ها هیچ وقت نرسید؛ اما به نظر میرسد که این بار با دفعه های قبل متفاوت است چون دو هفته ای هست که هنوز تو جو قرار دارند و به کتابخانه میروند و درس می خوانند.   

ولی در هفته گذشته که قرار بود به کتابخانه بروند...ابتدا تصمیم گرفتند که یه دوری تو پارک بزنند و بعد از صرف نسکافه به آنجا برگردند به پارک که رسیدند با صحنه های عجیبی روبرو شدند، جمعیت کثیری از نسوان که به نظر می آمد دانشجو یا پشت کنکوری هستند در همه جای پارک پراکنده بودند (چون کتابخانه چسبیده به پارک است)جریان از اینجا شروع شد که چند تا از دخترها چون کنه به آنها چسبیدند و همه جا به دنبالشان میرفتند (حتی WC  و برای برقراری ارتباط دست به هر شیرینکاری زدند (عشوه ، سوت ، تیکه ، حرکات ژانگولر و...)و از آنجائیکه فراوانی نعمت بود پت و مت به هیچکدامشان پا ندادند، و به همین خاطر چند دور دیگر تو پارک چرخیدند و همینجور درو دافا بودند که پا میدادند و آنها ناز میکردند، این روند تا شب ادامه پیدا کرد و یه پنج، شش ساعتی تو خیابونا ولگردی کردند و بدین ترتیب بود که تمام عقده هایشان اعم از کمبود توجه ، محبت ، عاطفه ، منت کشیدن و ... را خالی کردند. loveshower

به دلیل وجود تمرینات فراوان معماری، امتحان میان ترم طراحی زبان و پروژه اسمبلی، شنبه ی سختی در پیش داشتند و به همین خاطر تصمیم گرفتند که فعلا پارک ، کتابخونه و هرگونه ارتباط با جنس مخالف و ترک کنند و با تقسیم کارها از هم جدا شدند، قرار این بود که پروژه اسمبلی و مت انجام بده و تمرینهای معماری و هم پت بنویسه و برای امتحان هم درس بخونند (...چه توهماتی).

شنبه ی تاریخی فرارسید؛ جناب پت که در روز گذشته به همراه تنی چند از ارازل در مکانی به سر می بردند که به دلیل انجام حرکات غیر اخلاقی، غیر ورزشی و مصرف زیاد مواد غیر مجاز، مجبور شد شب را همانجا بماند، ولی به طور باورنکردنی خود را به کلاس اول رسونده بود اما به همان دلایلی که ذکر شد  از جریانات کلاس چیزی در خاطرش نبود و کلاس 3 ساعته براش 5 دقیقه ای گذشته بوده و ... مت هم که با رفقا تا پاسی از شب به دنبال مکانی برای الواتی بودند اصلا به کلاس اول نرسیده بود.

به دلیل انجام فعالیت های زیاد هیچکدوم برای امتحان درس نخونده بودند و به امید تقلب از روی هم سر جلسه آمده بودند، معلوم شد که به دلیل کالیبر بالا هردو یه جور نقشه کشیده بودند؛ با ورود استاد مشخص شد که هیچکس درس نخونده و سریع فاز کنسل کردن امتحان و به استاد دادند و او هم سریع قبول کرد (ایول استاد)پت و مت هم از فرصت به دست آمده استفاده کردند و زدند تو فاز کنسل کردن کلاس که سریعاً موفق شدند ...و کلاس هم تعطیل شد.tongue

داریوش بزرگ (استاد اسمبلی)با چهره ای خشمگین و عصبانی وارد کلاس شدMamali و شروع کرد به سوال کردن از بچه ها و گیر دادن به آنها که چرا درس نمی خونید و نصیحت کرد mo5powو چند نفری هم انداخت بیرون ...karate با همین سیاست و جو مسمومی که راه انداخت همرو ترسونده بود و کلی از درس و که پیچوند هیچ از هیچکس هم پروژه قبول نکرد غیر از پروژه پت و مت که به دلیل شاخ بودن و سابقه ای طولانی اونارو خوب میشناختthank u.از کلاس معارف هم چیزی در خاطرم نیست چون هر دو خواب بودند.

و اینچنین شد که سخت ترین شنبه و خیلی راحت تموم کردند.jumpy

پی نوشت:

آیا آنها بالاخره میتوانند با مدرک از دانشگاه خارج شوند !!؟ ویا اینکه در سفرشان موفق خواهند بود..؟

acigar.             

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 12:0  توسط Pat o Mat  | 

بر آن شديم تا پستي در وبلاگ بگذاريم  و ياد و خاطرمان را در آن زنده نماييم ولي چه بگوييم كه در اين دو هفته دريغ از يك اتفاق خوش !!!! اما چه بسيارند اتفاقاتي كه از آن بناليم و شما هم بگرييد .

در روز شنبه دو كلاس اول را در خواب غفلت به سر برديم و پس از آنكه رهسپار دانشگاه شديم بالاخره چشممان به جمال مبارك خانم مقدم (برنامه ريزي) منور گشت و  درگيري لفظي سختي بين ما و ايشان رغم خورد و با كوبيدن در پشت سرمان از آنجا خروج نموديم و به كلاس اسمبلي رفتيم . پس از اتمام كلاس استاد محترم برايمان غيبت گذاشت بلكه درس عبرتي شود برايمان كه ديگر سر كلاس نخوابيم و زهي خيال باطل ..... به پت گفتيم كه هوس دلستر ليمويي كرده ايم و چون خريديم و نوشيديم دريافتيم كه گويا دلستر ما گنديده است    و اين هم درس عبرت ديگر ي شد برايمان كه در زندگي سگي هوس و هوسراني جايي ندارد و اينكه تو غلط ميكني كه هوس ميكني !!!

پس از آن هم به كلاس معارف رفتيم و ايشان هم كم لطفي نكردند و با وجود حضورمان در كلاس برايمان غيبت نهادند تا از اين به بعد سركلاس خودمان بياييم و به بياني ديگر حدود سه ساعت در محوطه دانشگاه بچريم تا كلاس بعدي شروع شود . و وقتي هم با كوله باري از خستگي به خانه برگشتيم مادرمان به ما فرمود كه دفعه آخرت باشد و از اين كثافتا خونه مياري  و ما هم فكر كرديم منظورش اين است كه با كفش وارد نشويم ولي ديري نپاييد كه يافتيم منظورشان شيشه ابسولوتي است كه در اتاقمان جاساز كرده بوديم و ايشان كشفيده و همه ان را بيرون ريخته !!!!

اين فقط يك روز از اين مدت !!! بازم بگم براتون ؟؟؟ خب چون امشب شب آخره و ميخوام حاجتت رو بگيري بازم ميگم ... پس نيت كن و بقيشو بخون ... اجرت با پت و مت !!

عرض كنيم خدمتتان كه ما يه غلطي كرديم و از فرط انرژي مازاد تصميم گرفتيم سري به دستگاه بدنسازي واقع در حياط خلوت بزنيم و اندكي پرس سينه و جلو بازو و ... صرف نموديم و همانا الان دست پايمان را نميتوانيم حركت دهيم و از چرك زير ناخن شصت پايمان تا شپش هاي مستقر در موي سرمان درد ميكند ...

ديگر آنكه خط موبايلمان همچنان قطع است و پول نداريم كه قبض آن را بپردازيم !!! بابا كي خواست قبض موبايلو بده اصلا !!! كارت اينترنت ماهيانه مان هم تمام گشته و اينترنت هم بجز اندكي شبانه نداريم و پولي در جيب خود نميابيم تا بخريم  و اين بي پولي آنچنان دامن ما را گرفته كه دوست دخترمان تبديل به دوست پسرمان شده و هرجا كه ميرويم ايشان حساب ميكنند و ما هم با افتخار ميگوييم كه " درسته كه آسم و پاسم ولي ، يه دل دارم كه داشتنش گرونه  " ... تازشم پول سيگارمان را هم از ايشان ميستانيم... بعدشم تولد ايشان نزديك است و به ايشان خاطر نشان كرده ايم كه ما بسيار آدم حساسي شده ايم و اگر دست از پا خطا كند اين دوستي از نظر ما تمام شده است  ... همچنين به صندوق صدقات خانه هم دستبرد زده ايم و به خدا قول داده ايم كه تا پول دستمان آمد پول ايشان را پس بدهيم و خلاصه اگه پولشو ميخواد يه كاري كنه كه يه پولي دست ما بياد ....

پي نوشت : بزودي از همين جا هم يك شماره حساب بانكي اعلام ميكنيم تا افراد خير بشتابند و اينكه هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 15:48  توسط Mat  | 

دیر زمانیست که زیر خط فقر طی طریق میکنیم و به کل خانه نشین شدیم ، آنچنان به گل نشستیم که توان هرگونه حرکتی از ما ربوده شده و چه پارتی ها ، مسافرتها و اماکنی که نپیچوندیم فقط همچون گوشت قربونی از میله های اتوبوس آویزون و یا لای در قطار مترو ، به طور فلاکت باری خود را به طویله میرسوندیم که ناگه حذف و مشروط نشویم...

سحرگاه یکشنبه با صدای فریاد Celineاز خواب پریدیم ، بنده خدا از شب قبل برای تسکین دردمان در حال مدیحه سرائی بود ؛ اَجرش با آقا ، همینطور که در بسترمان به سر میبردیم اندر احوالات خود غرقه بودیم که آخر به خاطر کدامین گناه شایسته ی چنین عذابی هستیم که ناگه چشممان به یک بسته ۲۰۰۰تومانی افتاد...

پروردگارا درست میبینم آیا این از آن کیست..!!؟ از اونجائیکه اهل خانه قرار بود چند روزی به دیار دیگری هجرت کنند و برای زنده ماندن قدری مایه برای ما باقی گذارند حتماً این همان است خدایا سپاس که این بنده ی گناه کارتو فراموش نکردی...!!

این نقطه ی عطفی در زندگی سگیمان شد و آنچنان به بالای خط فقر پرتاب شدیم که همینطور از درو دیوار داره بهمون مجلس بزم و عیش و نوش پیشنهاد میشه و ییهو دیدیم که تو ماشین یکی از اراذل داریم به سمت شمال میریم ، آنچنان از اونجا برامون تعریف کرد که آب از دهانمان راه افتاد (دو روزی بود که بچه ها شمالند)و گویا همین امشب مراسم کلکل حرکت (رقص مدرن) دارند و این رفیق ما هم برای تهیه ی بعضی وسائل و ابزار کار به تهران اومده بود که به ما برخورد کرد...

از اونجائیکه ما هر جا که توقف میکنیم سریعاً بساط خندرو به راه میکنیم صاحب قهوه خونه ی با کلاسی که برای ناهار توقف کرده بودیم با ما طرح رفاقت ریخت که یه وقت اوسگلش نکنیم و سوژه خنده ما نشود بعد از ناهار چندیدن داف شاسی بلند از نوع خارجیش به همراه دو پسر ببو گلابی وارد شدند(آنها هم راهی شمال بودن) که تبدیل به سوژه های ما شدند...

به دلیل طولانی بودن قضیه و وجود صحنه های مستهجن از تعریف بقیه قضایا میگذریم فقط نتیجه ی کارو براتون بگم که بعد از ساعتی تلاش طاقت فرسا موفق شدیم دوتا از دافی ها رو مخ بزنیم و با خود به  ویلا ببریم برای مراسمی که شب در پیش بود...

بعد از رسیدن به شهرک جمعی از اراذل و دیدیم که نمیدونم به خاطر گرمی هوا بود یا احساس صمیمیتی که بعد از دو روز نسبت به هم بهشون دست داده ، همه لباساشون دو تیکه یا سه تیکه بود... !! ما هم برای اینکه احساس نزدیکی و محبت بیشتری بکنیم همرنگ جماعت شدیم و ...

پی نوشت۱:

از اونجائیکه داستان شمال و بقیه ماجراهاش بسی طولانیست ادامه را به آوردگاهی دیگر موکول میکنیم                                                                                     " تا آوردگاه ادبی دیگر دورود و دو صد بدرود "

 

                                                                

:پی نوشت۲

مشکل فنی همچنان باقیه منم حال درست کردنشو ندارم این پست و پست قبل برای جناب Pat میباشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 17:3  توسط Pat o Mat  | 

چه روزهای قشنگی واقعا. اکنون 3 روز است که در حال رد و بدل کردن ارپیچی با چند شخصیت نازنین هستیم.     

 

داستان از انجا شروع شد که 1 روز صبح ما اندر عالم معناwc)) در افکار خود غرق بودیم که 1 از دوستان در به در شده ی ما این خلوت ملکوتی را بر هم زد. خلاصه پیامی امد ز دوست که پسری از جنس هلوست که شدیدا هست پی دوست و قرار گذاشتن با او بس نکوست. و اینگونه بود که ما اغفال شدیم.  این دوست ما 1 از همان شخصیت های نازنین است که خیلی به ایشان ارادت داریم چرا که زحمت date را از قبل کشیده بودند و مکان  و زمان و حتی موقعیت جغرافیایی را نیز تعیین نموده بودند. در ابتدا امتناع نمودیم  ولی دیدیم که پای ابروی دوست در به در ما در میان است و اگر حضور بهم نرسانیم رنگ خاصی به این شخص نازنین زده ایم پس راهی گشتیم. در راه دوست ما زنگ زدند و بسی از این گل پسر تعریف نمودند و فی الواقع ما را نیز ... از بس که حرف زدند.  و ما به محل حادثه رسیدیم و با فرد مذکور چشم تو چشم  شدیم . وی را پسری یافتیم با قد 196 و وزن 90 و اینجانب 168 با وزن 45 هستیم و بسی تناسب داشتیم. به چهره که نظر افکندیم بالفور به دنبال راه در رو گشتیم ولی چه کنیم که دیر شده بود.  طلب نمودند سوار ماشین شویم و در خیابان های سطح شهر دوری بزنیم و اختلاط نماییم و ما نیز خویش را قانع نمودیم که قیافه مهم نیست و اخلاق شرط است . و ما رفتیم . ساعاتی سپری شد و ما متوجه شدیم که ایشان علاوه بر video از لحاظ audio نیز مشکل دارند و بسی از خویش تعریف نمودند و ما نیز چند جمله با هدف حال گیری  بیان نمودیم . در حین اختلاط بودیم که ضربتی سخت حس نمودیم . درست که دقیق گشتیم پیکانی را جلوی خود یافتیم که گمان میرفت تا لحظاتی پیش از نعمت صندوق عقب بر خوردار بوده... و ما در حال فرستادن لعن و نفرین بر بخت خویش بودیم که 2 جوان رعنای خوش تیپ از پیکان پیاده گشتند و چه بر دل ما نشستند . به رنگ لباسها که نظر افکندیم بیشتر شیفته گشتیم و هنگامی که چشمان کم سوی خود را بر ماشین مذکور دوختیم با رویت نوار سبز کلانتری بسی دنیا به کام ما گشت و روز ما را تکمیل نمود .

 

               ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 21:49  توسط   | 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز.از اینکه افتخار ثبت گوشه ای از زندگی سگی خویش در این مکان مقدس به ما عطا گردیده بسی خرسند هستیم و جا دارد همین جا از اقای  mat  به خاطر معرفینامه ی فجیعی که از ما ارائه دادند حال مبسوطی بگیریم و شرحی از چگونگی اشنایی خویش با ایشان بنویسیم بلکه درس عبرتی گردد برای همگان .

 ۶ سال پیش چنین روزی...

یک بعد از ظهر افتابی ما با id   خود که ۳ هفته برای ساختنش در عالم معنا سیر میکردیم وارد room شدیم و از انجایی که انسان بسیار خوش شانسی هستیم به اقای mat برخوردیم و در ۳ دقیقه hack شدیم و مجددا به عالم مذکور برگشتیم. ( در برنامه های اتی در مورد عالم معنای خویش مفصلا توضیح خواهیم داد). و اکنون بعد از  گذشت ۶ سال هنوز برای ما جای سوال است که چرا با این انسان متشخص از در مسالمت وارد شدیم

 

امروز یکی از روزهای تاریخی عمر ما بود. صبح با صدای جیغ بچه گربه ی شاخ کوچه از تخت پایین امدیم و با مدد قوه ی تخیل بالای خویش  راهی عالم معنا گشتیم . مدتی از حضور ما در محفل گرم  مذکور میگذشت که با التماس مادر گرام از ان عالم دل کندیم. هنور مراحل بلع صبحانه به اتمام نرسیده بود که به طور ناگهانی در نهایت تعجب قشر خارجی مغز ما به کار افتاد و ما به یاد اوردیم که امروز کلاس بدنسازی داریم و مربی دستگاه نیز متذکر شده بودند که ما راس ساعت انجا باشیم.با وضع اسفباری خود را به انجا رساندیم و در ازدحام مربی خویش را یافتیم و اعلام امادگی نمودیم و هم اکنون پشیمانیم از این غلطی که نمودیم. در مرحله ی ادامه ی خواب شب بودیم که خویشتن را زیر دستگاه پرس پا یافتیم . مربی فرمود بزن و تا نگفتم نایست . و ما زدیم . و مربی رفت . و ما باز هم زدیم . و مربی نیامد. نمیدانیم چقدر زدیم. اخرین چیزی که یادمان میاید رویت مادر مادر بزرگمان بود در دستگاه کناری  مشغول پرورش اندام ... و هم اینک ما از ۲ پا فلج هستیم .

معدود ساعاتی است که ما با تایپ فارسی در حال دوئل هستیم و از انجایی که علاقه ای به ملاقات مجدد  فرد مذکور نداریم تا بر نامه ی بعد شما را به درود میفرستیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 22:20  توسط   | 

از آنجا كه من و پت هر دو انسان هاي كله شقي هستيم و خدا ما را شاخ آفريده ، تصميم گرفتيم كه راجع به اتفاق رخ داده (به پست قبل رجوع شود) كم نياوريم و همچنان مانند قبل در همين جا بنويسيم و تمامي مشكلات مذكور را به پايين تنه خويش دايورت كنيم   ... نهايتش اين است كه از دانشگاه اخراجمان كنند كه اين هم نه تنها بد نيست بلكه مايه افتخار ماست كه حداقل به خاطر مشروطي هاي متواليمان اخراج نشده ايم و اين مدل اخراج شدن كلاسش خيلي بالاتر ميباشد چون كه ما اميدي نداريم كه با اين وضع درس خواندن روزي با مدرك از اين طويله خارج شويم   .

خدمت حضورتان عارظ ( آرض ؟؟  عارز !)  هستيم كه  قدم نورسيده مبارك   !!! نه بابا ما كه زن نداريم كه بخوايم بچه داشته باشيم  ... البته زير فشار زندگي چندين بار زاييده ايم اما بچه اي در كار نبوده !!! منظور از نورسيده مذكور نويسنده جديدي است كه به تيم زندگي سگي ما اضافه گشته و از اين پس در اين وبلاگ خواهد نوشت و از آنجا كه در سريال پت و مت شخص سومي وجود نداشت تصميم گرفتيم كه نقش O  را در PAT O MAT بر ايشان بنهيم    !!! راجع به ايشان به طور مختصر بگوييم كه دانشجوي دانشگاه تهران در رشته دندان پزشكي ميباشد و درباره زندگي اين دختر خانم همين بس كه بگوييم همواره در زندگي سگي با او كل كل داشته ايم و با اين كه الهه كل كل هستيم اما معترف ميشويم كه در پاره اي از موارد در برابرشان كم آورده ايم و زندگي ايشان هم بسيار سگي مينمايد . بقيه معرفي را خود خانم O خواهد كرد ... ضمنا از همين ميكروفن مقدس وبلاگمان به اطلاع ميرسانيم كه وبلاگمان از اين به بعد تقريبا هر روز يا يك روز در ميان آپيده خواهد شد .

مهم ترين خاطره اين چند روزه هم كلاس معارف اين هفته بود كه بچه ها دهن آخوند عزيز را يك سرويس كامل دادند   ... ماجرا اين گونه بود كه بچه هاي كلاس از استاد خواستند تا كلاس را زودتر از موعد مقرر تعطيل نمايد و چون ايشان موافقت نكردند كم كم صداي آهنگ موبايل ها آغاز گشت و پس از آن براي نوراني تر كردن محفل به محض آنكه استاد لب به سخن ميگشود اقدام به فرستادن صلوات كرديم و حدودا 15 صلوات فرستاده شد و استاد هم كه نميخواست كم بياورد بدون توجه درس خود را ادامه داد و برخي هم براي پا را فراتر نهادند و به ثواب صلوات قانع نگشتند و دعاي فرج و .. هم در كلاس شنيده ميشد   . در ميان چون استاد اجازه نميداد كسي از كلاس خارج شود ناگهان مشاهده نموديم كه يكي از دوستان به حالت سينه خيز از ميان صندلي ها به سمت درب كلاس ميخزد و به همان حالت سينه خيز هم از كلاس خارج گشت  و همه فرياد زدند كه استاد فرار كرد و اينا ... و استاد هم بجز باز و بسته شدن درب كلاس كلاس چيزي را نديد   ... پس از او هم چند تن ديگر به روش هاي ديگر از كلاس گريختند و پس از حضور غياب مجدد و حذف درس آندسته از گريختگان ، كلاس تعطيل گشت . ما و پت هم بسيار در آن كلاس خنديديم و پس از كلاس به اين نتيجه اخلاقي رسيديم كه چقدر كلاس هايي كه دختران در آن حضور ندارند خوش ميگذرد و حضور دختران در كلاس ها باعث لوس و خز شدن كلاس ها ميگردد و اينكه اي كاش دانشگاه هم چون مدارس پسرانه و دخترانه بودند.

 

خبر ديگر هم آنكه شركت مخابرات محترم در راستاي تحقق بخشيدن هرچه بيشتر صفت سگ به زندگي ما اقدام به قطع خط موبايلمان نموده و اين در حالي است كه هنوز مهلت پرداخت قبضمان تمام نشده   و ما هم  با توجه به كاليبر بالايمان با آنكه چندين روز از اين ماجرا ميگذرد هيچ اقدامي ننموده ايم و سعي ميكنيم به همان بولوتوس ها و آهنگ هاي گوشيمان قانع باشيم و خود را سرگرم سازيم .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 19:45  توسط Mat  | 

ساعت ۶ صبح با صدای زنگ تلفن (جناب Mat) از خواب پریدم من که کاملاً گیج بودم بعد از چند دقیقه فهمیدم ساعت ۶.۳۰ قراره کوه (درکه) داشتیم از اونجائیکه شب قبل درست نخوابیده بودیم تصمیم به پیچش گرفتیم ولی نمیدونم چی شد که رأس ساعت سر قرار بودیم و تقریباً از همه زودتر رسیدیم...

ما هر وقت کوه میرفتیم به اولین قهوه خونه که میرسیدیم میزدیم زمین ـ چایی قلیون هم که ردیف ـ شروع میکردیم به اُسگل کردن ملت و بقیه ماجرا... ولی اونروز به هوای تخم مرغ و جوجه کباب به طور ناباورانه ای ۳ ساعت رفتیم بالا  من و مت هم که به تیم دخانیات شهره هستیم با تزریق ۲۰ نخ نیکوتین خودمونو به محل رسوندیم...

 اینم یه عکس دسته جمعی(براي بزرگ شدن كليك كنيد)

به دلیل کمبود سیگار و جیره بندی شدن آن من و مت برای زنده موندن و برگشتن به پائین کوه خودمونو از انجام بقیه کارا معاف کردیم... شروع کردیم به ورق بازی که فاز اول صبحانه (اُملت)و  آماده کردن  زدیم تو رگ و مشغول بازیمون شدیم که فاز دوم (نیمرو) هم رسید اونم خوردیم و رفتیم سراغ چایی و قلیون... که کباب ها هم آماده شد. بعد ناهار یه چایی خوردیم و سیگارم زدیم و رفتیم زیر لحاف تا موقع برگشت. "در آخر هم از خدمات شایسته و فعالیت های زیاد تیم دخانیات تشکر و قدر دانی شد"

فعلاً یه آهنگ گوش کنید تا بقیشو بگم براتون ...             

من هم که مثل همیشه دنبال بهونه میگشتم برای پیچوندن دانشگاه شروع کردم به دادن فاز گشادی ـ خسته ایم بابا کی حال داره فردا بره سر کلاس ـ که با مخالفت شدید مت مواجه شدم...  و شنبه کله صبح رفتم سر کلاس ولی اثری از مت نبود و مثل اینکه تا لنگ ظهر خوابیده بود...

ساعت اول که معماری داشتیم و جای مرحوم مت و خالی کردم و توپ خوابیدم بعد که بیدار شدم فهمیدم که یک فصل و نیم درس داده و برای هفته بعد کلی تمرین داریم و ... ساعت دوم هم که استادمون خیلی شاسه یه ربع درس داد بعد یه دختره اومد کنفرانس داد کلی مسخرش کردیم و خندیدیم تا کلاس تموم شد... از اونجائیکه بعد از عید کلاس های بعد از ظهر و نرفتیم سنت شکنی نکردم و رفتم خونه...

پی نوشت:

هر کس که موفق به تشخیص پت و مت در عکس بالا شود هدیه ای ارزنده از ما دریافت خواهد کرد.

 -----------------------------------------------------------

 ادامه ماجرا از زبان مت :

همونطور که پت گفت وقتی از کوه برگشتیم از شدت خستگی رو به قبله شده بودیم ! میخواستیم یه گوشه میدان تجریش بگیریم بخوابیم و هیچکدام حس رفتن به خانه را نداشتیم ... به هر حال ما به اینجور تیریپ های ورزشی عادت نداشتیم و فکر کنیم اگر بروبکس اِن.اِی عکسمان را ببینند کلی به ما افتخار ورزند که توانستیم اونهمه از کوه بریم بالا .... اینگونه بود که پت به ما فاز گشادی داد و گفت که دانشگاه رو بیچانیم ... اما ما و پت در ابتدای این ترم به هم قول داده بودیم که دیگر به هم فاز گشادی ندهیم چون هر دو انسان های سست عنصری هستیم و تاب مقاومت دربرابر این فاز شریف را نداریم .برای همین ما  با این پیشنهاد پت به شدت مخالفت کردیم و او را به یاد قول اول ترم انداختیم و او هم قبول کرد که فردا به کلاس برویم ...

فردا صبح که ما با صدای گوشی خود برای رفتن به دانشگاه از خواب بیدار شدیم دیدیم که فاز پت کار خود را کرده و اصلا حس نداریم از تخت بیرون بخزیم . و گفتیم حوصله این استاد معماری را هم که نداریم پس ساعت خود را دوباره کوک کردیم برای کلاس بعدی .... با زنگ بعدی بیدار شدیم و باز دیدیم که هنوز آثار این فاز برطرف نشده و به خود گفتیم این استاد هم که اسگل است و بهتر است بخوابیم و برای کلاس بعدی بیدار شویم ... با صدای زنگ گوشیمان دوباره بیدار شدیم و این بار با خود گفتیم ما که امروز را تا الان نرفتیم .... پس چه زیباست که دو کلاس بعدی را هم بیخیال شویم و به خود حالی بدهیم !!! خلاصه در یک روز ۱۱ واحد غیبت خوردیم ولی آثار این فاز ما را رها نکرد و در روز سه شنبه هم بخود گفتیم چه زیبا تر است که این کلاس را هم نرویم که کلا این هفته را به مناسبت فتح بخشی از قله ی درکه در تعطیلات به سر برده باشیم ... همچنین دلیل این پست مشترک هم این بود که به خاطر همان فاز مذکور هیچکدام در خود ندیدیم که به تنهایی یک پست بنویسیم و با این تقسیم کار سعی بر آن داشتیم تا باری از فشار نوشتن پست جدید را از روی همدیگر برداریم .

خبر دیگر هم آنکه همانطور که میدانید اگر از آسمان یک ک.. بیافتد صاف در اونجای ما فرو میرود ... برای همین پارتی امروز که ما بعد عمری دعوت شده بودیم و کلی ذوق مرگ بودیم که به این پارتی برویم هم به علت سکته مادر صاب پارتی کنسل شد و ضد حالی عظیم ما را فائق گشت . به همین مناسبت تصمیم گرفتیم که سینما و رستوران را جایگزین کنیم ولی فیلم مهمان هم مزخرف بود و غذای رستوران هم بس گران !!! پس از هر دو ضد حالی دیگر خوردیم تا برایمان درس عبرت شود که دیگر با بخت خود ستیز نکنیم و اینکه آقاجان زوری که نیست !!! جا دارد از مادر صاب پارتی هم تشکر کنیم که از سه فرصت خود در طول زندگی برای سکته کردن و از سالهای زندگی خود و ۳۶۵ روز هر سال صاف امروز را برای این امر انتخاب کردند !!!!

این هم یک نثر جالب راجع به طویله :

سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي كه آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سالي دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ......

 از جيب و جان كه بر آيد ...... كز عهده خرجش به در آيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:58  توسط Pat o Mat  | 

به دلیل پرداخت نکردن شارژ ADSL دو سه روزی از این دنیا بی خبر بودیم جاتون خالی خیلی حال داد به معتادان NET توصیه میکنم حتما امتحان کنند...

دیروز تنی چند از ارازل محل دنبال نفر بودند برای استخر و از اونجائیکه مفت بود و منم چند روزی بود که حموم نرفته بودم سریع آویزون شدیم وقتی رسیدیم با تعجب دیدیم که استخر تو خونه دائی یکی از بچه هاست و طرف کلی کلاس گذاشته بود و تمام سور و سات عیش و نوش محیا بود و بعضی از دوستان هم با جفتشون اومده بودند و ...

ما که همه رقم مکان و پارتی و تجربه کرده بودیم کاملا غافلگیر شده بودیم... و از اونجائیکه با تریپ استخر اومده بودیم و همچنین همه نوع خلافو ترک کرده بودیم فقط از قسمت استخر استفاده کردیم... به دلیل وجود صحنه های مستهجن از گفتن باقی قضیه معذوریم ولی ناراحت نباشین احتمالا تا چند روز دیگه CD مون در میاد...

در راه برگشت به خونه بودیم که دیدیم در تالار نزدیک محلمان عروسی شهرستانیای مقیم تهرونه... ما هم که سر تا پا کرمیم بعد از کلکل فراوان تصمیم گرفته شد که دوتا از بچه ها که تریپشون جوادیه و مناسب مجلس برن داخل تالار و یه حالی به اینا بدن تا بفهمند که اینجا کجاست و ما کییم... بعد از پنج دقیقه دیدیم که یکی از بچه ها با یه کیسه پر از شیرینی اومد بیرون و گفت که حال نداد بابا شامو هنوز آماده نکردن... یه هفت هشت دقیقه گذشت و از نفر دوم خبری نشد چند بار باهاش تماس گرفتیم و فهمیدیم که توسط یکی از گارسنا شناسایی و دستگیر شده...

در حال فکر کردن بودیم که چجوری فراریش بدیم ییهو دیدیم یه چیزی مثل موشک از بغلمون رد شد و داد میزد بچه ها فرار کنید ما هم که از فرار نفر دوم خوشحال شده بودیم عربده کشان از محل متواری شدیم...

وقتی به محل برگشتیم همه خوشحال در حال مرور قضایا بودن که چشمم به سوپور محل افتاد و شیرینی هارو دادم بهش گفتم بیا مال عروسی یکی از بچه های محلِ اونم کلی خوشحال شد و یه چیزی به ترکی گفت و رفت.

برای اینکه شبو هیجانی تر تموم کنیم سر فوتبال (روم-منچستر) شرط بندی کردیم برای کله پاچه امروز...

بعد از بازی کلی افسرده شدیم چون تیم ما مفتضحانه باخت ... شب که از فرط خستگی بیهوش شدم و دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه با صدای تلفن از خواب خوش پریدم و کله سحری با ناراحتی راهی کله پزی شدیم و جاتون خالی یه دلی از عزا دراوردیم...

در حال خوردن چائی بودیم که فهمیدیم همه مثبتی اومدن و هیچکی سیگار نداره و از اونجائیکه سیگار بعد از کله توصیه شده رفتم برای گرفتن سیگار که بعد از منم یکی دیگه از بچه ها باهام اومد بیرون یه چند قدمی نرفته بودیم که ییهو به فکر دودر کردنشون افتادیم (چون هنوز پول کله پزیو حساب نکرده بودیم) منم خوشحال سریع پریدیم توماشین و فرار به سمت خونه...

زسیدیم محل دیدیم که نگهبان ساختمون نیمه کاره یه دزد گرفته و در حال کتک کارین رفیق ما هم که کلش درد میکنه برا دعوا رفت و آقا دزد رو لت و پار کرد خواستیم زنگ بزنیم 110 که طرف به غلط کردن و گریه افتاد رفیق ما هم که دل رحم جیبای آقا دزدرو خالی کرد، بدبخت همش 500 تومن پول خورد و چند نخ سیگار داشت سیگاراشو برداشتیمو گفتیم اصلا به ماچه ساختمون ما که نیست دادیمش دست افغانیه و ...

ما هم رفتیم برا سیگار بعد از کله...

                                           

این آهنگ هم گویای حال امروز ماست    

                                        "و این زندگی سگی همچنان ادامه دارد" 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 17:49  توسط Pat  | 

امروز با ديدن موهاي ژوليده خود بر آن شديم كه به پيرايشگاه برويم اما همانند ديگر تصميم هايمان تنها در مرحله تصويب باقي ماند و به مرحله عمل نرسيد  ... از آخرين باري كه به پيرايشگاه مورد علاقه مان رفتيم بسيار ميگذرد و علت آن اينست كه در آخرين ديدارمن با جناب آقاي(خانم) پيرايشگر اتفاقي رخ داد كه ديگر نميتوانيم به آنجا برويم و پيرايشگاه هاي ديگر را هم يا از لحاظ كيفيت قبول نداريم و يا راهش دور است بسي و كاليبر  ما بالاتر !!!

اتفاق مذكور اينگونه شروع شد كه يكي بود يكي نبود و روزي روزگاري ما با دوست دختر مرحومه مغفوره و روحش شاد بادِ خود قرار ملاقاتي در ساعت 5 بعد از ظهر داشتيم و چون همانند خيلي از روزهاي ديگر غذايي براي ناهار خود در خانه پيدا نكرديم و از به نيمرو و املت بستن خود بيزار شده بوديم عازم خيابان شديم تا چيزي تهيه كنيم و آن را در شكم گشنه ي مباركمان بريزيم و به خود حالي بدهيم !!! پس از صرف ناهار چون ساعت بالغ بر 4 بود و ما هم وقت رفتن به خانه را نداشتيم گفتيم سري به پيرايشگاه بزنيم و كمي موهاي خود را مدل برق گرفته و سيخ سيخ و به اصطلاح امروزي ها فشن (fashion)  كنيم و دوست دخترمان را سوپرايز كنيم  !!! وقتي آقاي آرايشگر در حال كار بر روي كله عزيز بود ما اندر كف چهره ايشان بوديم كه چگونه همچون دختران ابرو ها را به نازكي برداشته و اندكي آرايش هم نموده !!! در حال اصلاح سرمان هم ايشان با عشوه و... كلي از زندگي سگي ما پرسيدند و ما هم اين لحن حرف زدن ايشان را به حساب خارج بودن ايشان گذاشتيم ( به ما گفت كه قبلا 6 ماه از سال را در دبي آرايش عروس ميكرده ) و خلاصه به بهانه اين كه ميخواهد گاهي اوقات سر به سرمان بگذارد شماره ما را گرفت و ما به سر قرار رفتيم !!!

هنوز ساعاتي سپري نشده بود كه تماس هاي متوالي و متداوم ايشان با ما شروع شد كه كجايي و چه ميكني !!؟  و ساعت يك بامداد بود كه به ما گفت ميخواهد به دنبالمان بيايد و با چند تن از دوستانش به دربند برويم و ما هم كه از اين همه خودماني شدن ايشان بدن صرف چايي اصلا خوشمان نيامده بود او را به نحوي پيچانديم ... خلاصه تماس ها و احوال پرسي هاي ايشان ادامه يافت و ما هم به دليل داشتن تارف ( طارف ؟ تعارف ؟؟) با ايشان برخورد خوبي از خود بروز ميداديم تا اينكه روزي به ما گفت كه من ترنس (trance) هستم و ما هم كه نگرفتيم چه ميگويد گفتيم كه ما هم با متال و راك حال ميكنيم  و پرسيد كه شما جي هستيد يا باي سكشوال ؟؟ و ما هم كه باز هم نفهميديم چه ميگويد يكي را انتخواب كرديم و گفتيم باي سكشوال  !!! البته حدس زديم كه اين سوال كمي مشكوك است و پس از تحقيق در نت و همچنين در تماس هاي بعدي ايشان متوجه شديم كه ترنس به پسراني ميگويند كه هورمون هاي دخترانه در آنها بيشتر است و خلق و خوي و تمايلات آنها شبيه دختران است !!!  و يافتيم كه ايشان ميخواهند ما دوست پسرشان شويم  !!! ( جا دارد همينجا از خداي عزيز به خاطر نهادن آتش عشق ما در دل ايشان ميان اينهمه دختر و همچنين شانس خود ميان اين همه پسر كه به پيرايشگاه ميآيند تشكر كنيم  )

ما هرچه تلاش كرديم با اين قضيه منطقي برخورد كنيم ديديم كه نميتوانيم تيريپ عشوه ايشان وكلمات  عزيزم و يا هاني را به طور متوالي و با لحن دخترانه و صداي پسرانه تحمل كنيم و حالت تهوع به ما دست ميدهد  و عمراٌ !!! از بخت سياه بنده در آن دوران LCD گوشيمان هم در يك جنگ خانوادگي شكسته بود و نميتوانستيم بفهميم كه آيا اين چه كسي است كه با ما تماس ميگيرد ؟؟ و به دليل تحريم اقتصادي پس از جنگ هم پولي در دست و بالمان براي تعمير گوشي نداشتيم و مجبور گشتيم ايشان را به طرز فجيعي بپيچانيم !!!

ضمنا اهالي محترم بچه محل هم وقتي از اين ماجرا باخبر شدند همگي اذعان داشتند كه خاك بر سرت كه اين پسره آخره بچه مايه دار است و هر روز در پارتي و ... به سر ميبرد و كلي دختر خوشكل مشكل در اطرافش ميچرند و ميتوانستي كلي باحاش حال كني و همچنين مدل موي خود را بدون صرف هزينه مطابق با خفن ترين مدل هاي روز كني و اينكه اين شتر تنها يك بار درب خانه را ميزند (يه جاش مشكل داره فكر كنم ) ..... اما ما زندگي سگي خود را به اين زندگي ترجيح داديم و اين ماجرا هم مدتها سوژه خنده بچه هاي محل باقي ماند !!!!

 

راستي خدمت حضور مباركتان عرض شود كه الان بالغ بر 4 روز است كه نه تنها از خانه بلكه از اتاق خود به ندرت خارج شده ايم  و بسيار كپك زده ايم ولي حس بيرون رفتن با كسي را هم نداريم و همچون انگلي به زندگي باكتري وار خود ادامه ميدهيم ... اهالي خانه هم كه عادت به ديدن (تحمل) ما بيشتر از 2 ساعت در خانه ندارند از اين اوضاع حسابي به درد آمده اند  و ما با صداي ضبط و راه انداختن بوي پيپ و سيگار آسايش دو گيتي رااز آنها گرفته ايم !!!

خبر ديگر هم آنكه بالاخره روز موعود فرا رسيد و ما بايد فردا راهي دانشگاه شويم و از ساعت 7 صبح تا 7 شب كلاس داريم و تاوان بسياري از گناهان خويش را قرار است بپردازيم و دهنمان هم به نوبه‌ي خود سرويس خواهد گشت .

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 21:2  توسط Mat  | 

دیشب با آن که با قصد رفتن به حمام اینترنت خود را قطع نمودیم ولی هر چه عزم خود را جزم کردیم نتوانستیم خود را از صندلی جدا کنیم و دیدم اصلا حس رفتن به حمام را نداریم و گفتیم یک روز هم اضافه شود چیزی نمیشود  ... باید بگوییم پروسه حمام در لحظه ای که میخواهیم به زیر دوش برویم برایمان بسیار سخت است و از این لحاظ به گربه سانان بسیار تشابه داریم و از اب به طور کلی گریزانیم . به همین دلیل تعداد دفعاتی که در طول عمر خود به استخر رفته ایم به تعداد انگشتان دست نمیرسد و هر بار هم که به استخر رفته ایم در همان حوضچه کلر استخر غرق شده ایم و همیشه مجبور بوده ایم با بچه های نیم وجبی در عمق نیم متری اب بازی کنیم و خود را سرگرم کنیم !!!

صبح دم با صدای دلنشین ننه بزرگمان که برای خواب ما از کابوس هم بدتر است بیدار شدیم و ناگهان به خاطر آوردیم که امروز قرار است به مناسبت 80 امین سالگرد تولد پدر بزرگمان در خانه ما جشنی به صورت سوپرایز برگزار شود  و پدر بزرگ را غافلگیر کنیم .اینگونه شد که مجبور شدیم قبل از آنکه چشمانمان باز شود به حمام برویم و وقتی بیرون آمدیم برخی از مهمان ها آمده بودند . پس از صرف ناهار تخمه اوردیم و داشتیم خود را برای بازی استقلال و پرسپولیس آماده میکردیم که با سوت داور بوی گندی فضای خانه را در بر گرفت و مهمانی ما دابل سوپرایز شد  و دیدیم که از چاه کف آشپزخانه لجن به بیرون تراوش کرد و ما  اندر کف انکه چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی چند ماهی از تعویض کل لوله کشی خانه مان نمیگذرد !؟؟ خلاصه کار ما در آمد و پس از جمع کردن لجن ها با جارو و تشت و آفتابه و البته به کمک راهنمایی های فک و فامیل در طرز جمع کردن آنها  و همچنین دود کردن اسفند که بسیار کمک نمود ، دیدیم که اینگونه نمیشود  و آب اصلا پایین نمیرود و مجبور گشتیم به پارکینگ برویم و زانویی آنجا را باز کنیم و بیابیم گرفتگی لوله را !!!! چند دوری از پیچاندن سر آن نگذشته بود که زیر فواره لجن یک حمام دیگر کردیم و فهمیدیم که خواست خدا چنین است که همواره از تن ما بوی لجن برآید و به ما تمیزی نیامده !! پس از کلی فرستادن شلنگ و چوب و چماق و سیخ و... در لوله فهمیدیم که گرفتگی از کجاست و علت آن را ریختن شن و ماسه و گچ و انواع مصالح ساختمانی دیگر به دست کارگران زحمتکش در دوران بازسازی خانه یافتیم و از باز شدن آن نامید گشتیم و به تخلیه چاه زنگیدیم و آنها هم کار خود را به نحو احسن انجام دادند و با سوت پایان بازی ما هم به خانه آمدیم .

در این میان تنها بوی لجن و سیاهی دستها برای ما ماند که با شستن دست و صورت و خالی کردن عطرمان بر سر و کله خویش از میان نرفت . جا دارد از خانواده خود (مخصوصا برادر عزیز) برای خوردن آجیل و تماشای بازی و این همه احساس مسئولیت که از آنها میتراوید تشکر کنیم . 

ما هم به همین منظور بعد از آوردن کیک پدر بزرگ و ابراز سوت و دست و ... هیچ شادی از خود بروز ندادیم و به زندگی سگی خود و بخت کثیف و لجن گرفته اندیشیدیم .

اما این پایان مصیبت نبود و بعد از رفتن مهمان ها ما از خانه بیرون زدیم و کمی از ملاقات با دوستمان نگذشته بود که از خانه با ما تماس حاصل شد که برای شام فلان جا دعوتیم و ما عصبانی به خانه برگشتیم و چون کمربند شلوار خود را نیافتیم قاطی نمودیم و گفتیم که بدون کمربندمان جایی نمیرویم و با آژانس رفتیم و کمربند خریدیم و رهسپار شدیم و چون بسیار دیر رسیدیم کلی از دستمان شاکی بودند . در هنگام خداحافظی هم خانواده محترم آنچنان گرم قربان صدقه رفتن برای یکدیگر بودند که هرچه ما گفتیم به آژانس زنگ بزنید توجهی به ما نکردند و وقتی از آنجا خارج شدیم تازه گرفتند که ساعت 11 شب چگونه به خانه برگردند و مسافتی بس طولانی را پیاده گز کردیم تا بالاخره یک ماشین مرحمت نمود و ما را سوار کرد و به منزل رساند .

الان هم اصلا عصاب نداریم و احساس میکنیم در روز زائیده شدن پدر بزرگمان ما هم زایئده ایم ... به هر حال تولدش مبارک !

پی نوشت : طبق آخرین اخبار فهمیدیم که این داور علاوه بر به لجن کشیدن خانه ما زمین مسابقه را هم با قضاوتش به لجن کشیده !!! البته ما از این بابت به عنوان یک آبیته حال کردیم .

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 3:44  توسط Mat  | 

دیروز صبح قرار بود آقای پت عزیز به صرف فیلم و اسکول بازی به خانه ما تشریف بیاورند . ما هم که از صبح روز قبلش نخوابیده بودیم به زحمت داشتیم با خواب خود پیکار میکردیم تا پت عزیز تشریف بیاورند .  چون میدانستیم که اگر بخوابیم دیگر عمرا کسی تواند ما را بیدارمان کند . خلاصه ساعت ۵/11 شد و خبری از پت نشد و ما به برادرمان سپردیم که اگر کسی زنگ زد در را باز کند که پت قرار است بیاید و برادرمان گفت که پس چه خرتوخری شود  ... چون او هم چند تا از دوستان مشترکمان را در دوران دبیرستان دعوت کرده که بیایند . خلاصه ما هنوز تختمان گرم نشده بود که زنگ در به صدا در آمد و دیدیم یک چهره نورانی جلوی در ایستاده ؛ ما که در حال و هوای خواب بودیم این توهم برمان داشت که نکند یکی از بزرگان یا پیامبران به ملاقاتمان آمده است ولی با دقت در چهره مذکور متوجه شدیم که پت عزیز است که صورت خود را سه تیغ کرده و حمام هم تشریف برده و از سفیدی آدم تصور میکند که شاید خدایی نکرده لامپ مهتابی در او فرو رفته است و بسی به او خندیدیم ..... از پت پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان که هر وقت پت اینچنین سفید مِفید می کند ما هوس میکنیم به او تجاوز کنیم .

خلاصه پس از پت بقیه هم رسیدند و راجع به کلی مباحث حرفیدیم تا آنجا که بحث به شتاب موشک های روسیه کشید و ما کم آوردیم  و خواب بر ما غالب شد و به بچه ها گفتیم که برای خودشان بچرند و خود را سرگرم کنند تا ما قدری بیآساییم که دیگر تاب این همه بی خوابی را نداریم و ما این همه نیستیم ( البته باید بگوییم که رکورد 53 ساعت بی خوابی از آن ماست )

بعد از دو ساعت با مشت و لگد بچه ها از خواب بیدار شدیم و تا به خود آمدیم  دیدیم که لباس به تن کرده ایم و در کوچه و خیابان به دنبال Game Net هستیم که به یاد ایام قدیم یک دست Counter Strick بزنیم و هر چه ما گفتیم بابا بیایید بریم قلیون بزنیم قبول نکردند و وقتی به گیم نت همیشگی رسیدیم دیدیم که به قهوه خانه تبدیل شده و ما کلی حالیدیم ولی آخر نرفتیم  .... پس از آن هم بچه ها تک تک جدا شدند و ما ساعت ۵/۸ شب به خانه آمده ایم .

آخرین چیزی که از شب قبل به خاطر میآوریم کل کلِ اس ام اسی با دوست دخترمان است که از اول عید با ایشان دعوا داریم و صبح با دیدن Miss call ها و sms های خوانده نشده فهمیدیم که توهم نبوده است .

از خواب که برخواستیم ننه ی گرامی به ما گفت که دیشب ساعت 3 نیمه شب متوجه صدای بلند موسیقی که از اتاقمان بر میخواست شده اند و چون از در زدن و کوبیدن مشت و لگد و کله به در اتاقمان به نتیجه ای نرسیده اند ، برادرمان از پنجره وارد اتاق شده و کامپیوتر ما را خاموش نموده و رفته ( لازام به ذکر است که درب اتاق ما به دلایل امنیتی همواره قفل میباشد) .... و ما هم از هیچ کدام از این وقایع چیزی نفهمیده ایم .

راستی ما از اول عید از فرط کالیبر بالا به حمام نرفته ایم و بوی تن لشمان تمام آپارتمان را برداشته  و عزم خود را جزم کرده ایم تا قبل از آنکه مدیر ساختمان نامه اعتراض را به برد بچسباند به حمام برویم و پوست اندازی کنیم .


خبر دیگر آنکه قالب نو مبارک !!!!!   ضمنا از وبلاگ نویسان عزیزی که به ما سر میزنند متقاضی هستیم که در سایت بلاگرد عضو شوند وما را  لینک کنند تا ما از آپدیت شدن وبلاگشان باخبر شده را تقاضا داریم..

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 2:32  توسط Mat  |