حالتی دست داد گفتم حکایتی نقل کنم از این حالت تا حظی برید وافر...
یاد دارم شبی در ویلایی در شمال بودم و سحر در کنار شومینه ای خفته ، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره یی برآورد و راه ساحل دریا گرفت ، یک نفس هم آرام نداشت ، و چون صدایش خروشان دور شد...
روز شد ، گفتمش آن جه حالت بود؟ گفت:
دوش بروبچ را دیدم که با حالتی دگرگون ، هر یک با جفتی به نالش درآمده بودند و عده ای زیر درخت ، عده ای در ساحل و گروهی در آب (دریا) ، در کار دنیا بودند. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در کارو من به غفلت خفته. به محفل که رسیدم فغان برآوردم ای فرزندان آدم مرا ضرورتی پیش آمده...
کسی گفت : فلانی نعمتی دارد بی قیاس... اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفتم من او را نمی شناسم ، گفت : من تو را رهبری می کنم. دستم بگرفت تا مرا به نزدش درآورد ، یکی را دیدم لب فرو هشته و عصبانی... ننشسته برگشتم و سخنی نگفتم. ندانستم آن لحظه مرا چه شد... ولی عطایش به لقایش بخشیدم.
آن مرد شوریده رو به من کرد و گفت : ای بزرگ به من بگو معنی این حدیث...
من که از بزم شبانه دور مانده و به خواب غفلت رفته بودم؛
گفتمش : حاجت مبر به نزد ترش روی ، که از خلق بدش فرسوده خواهی شد
اگر خواستی حاجتت بازگوی ، که از رویم به نقد آسوده خواهی شد
و چنین شد که عنانش به دست گرفتم و بسی بر او تاختم تا آنجا که...
پی نوشت:
ای پسر حاجت نزد پیران مبر که صحبت جوانان بر جای بهتر که صحبت پیران نه بر جای ، تا جوانی جوان باش ، چو پیر شدی پیری کن...

