تبليغاتX
زندگی سگی

زندگی سگی

حالتی دست داد گفتم حکایتی نقل کنم از این حالت تا حظی برید وافر...

یاد دارم شبی در ویلایی در شمال بودم و سحر در کنار شومینه ای خفته ، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره یی برآورد و راه ساحل دریا گرفت ، یک نفس هم آرام نداشت ، و چون صدایش خروشان دور شد...

روز شد ، گفتمش آن جه حالت بود؟ گفت:

دوش بروبچ را دیدم که با حالتی دگرگون ، هر یک با جفتی به نالش درآمده بودند و عده ای زیر درخت ، عده ای در ساحل و گروهی در آب (دریا) ، در کار دنیا بودند. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در کارو من به غفلت خفته. به محفل که رسیدم فغان برآوردم ای فرزندان آدم مرا ضرورتی پیش آمده...

 کسی گفت : فلانی نعمتی دارد بی قیاس... اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفتم من او را نمی شناسم ، گفت : من تو را رهبری می کنم. دستم بگرفت تا مرا به نزدش درآورد ، یکی را دیدم لب فرو هشته و عصبانی... ننشسته برگشتم و سخنی نگفتم. ندانستم آن لحظه مرا چه شد... ولی عطایش به لقایش بخشیدم.

آن مرد شوریده رو به من کرد و گفت : ای بزرگ به من بگو معنی این حدیث...

من که از بزم شبانه دور مانده و به خواب غفلت رفته بودم؛

گفتمش : حاجت مبر به نزد ترش روی ، که از خلق بدش فرسوده خواهی شد

             اگر خواستی حاجتت بازگوی ، که از رویم به نقد آسوده خواهی شد

و چنین شد که عنانش به دست گرفتم و بسی بر او تاختم تا آنجا که...

 

پی نوشت:

ای پسر حاجت نزد پیران مبر که صحبت جوانان بر جای بهتر که صحبت پیران نه بر جای ،  تا جوانی جوان باش ، چو پیر شدی پیری کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 20:14  توسط Pat  | 

مختصر انگيزه اي از برای نوشتن آمد که تا حرام نشده بايد آنرا خرج کرد

خیلی وقته که دیگه حرف دلم و نمیزنم و فقط سرک میکشم به ذهن کسی که فقط منم
زل مي‌زنم به رهگذراني كه رفته‌اند و رویای کوچه ای که پر است از نبودنم
روبه روی کفش هایی نشسته ام که هی جفت میشوند به سمت نرفتنم
نمیدونم چندمین شبی ست که دفن شدم در گوری که فقط منم رو به خودم

 هنوز به یاد دارم؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش  لااقل از روي عادت نبود .
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند .
دیگرازدر و ديوار کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ ، صدایی به گوش نمیرسد.

                                              "اما هنوز دوستانی مانده اند"

نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم ، در آن روزهایی که سیگار را فقط به عشق تو (کبریت) میکشیدیم ...
هنوز میان کتاب هاي آن دوران، دستنوشته هاي جوانی در حاشیه ای ناسور و زردشده، خاک ميخورند و و دیگر حوصله ای برای سراغ گرفتنشان نمانده
اين روزها، حرکتی نيست و دیگر غریو کاوه ای به گوش نمیرسد تا بگويي سرکش و عاصي شده اي .
تا بگويم اينها از عقيده است نه عصيان ، عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان چیز دیگری بود... اما...

           ... و شاملو چه زیبا گفت    

تنها سکوت است، سکوت از فریادهایی که در گلو مانده و نعره هایی که هیچوقت شنیده نمیشود... همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن، جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده، از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست

                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 10:41  توسط Pat  | 

 

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد

پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود

در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی

اخبار یک سه چار دو ایران خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوش های سگ

این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است

باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 18:55  توسط Mat  |