تبليغاتX
زندگی سگی

زندگی سگی

سلام و تهنیت و زندش و تحیت و درود و خیر و عافیت و تعظیم و تکریم باد شما عزیزان را که به وبلاگ ما سر میزنید ! چونانکه پایان شب سیه سپید است سر انجام دوران سیاه و طاقت شکن امتحانات به غایت رسید و پت و مت ایام سوگواری خود را پشت سر گذاردند و لباس سیاه عزای امتحانات را که این اواخر تقریبا به رنگ قهوه ای در آمده بود از تن خود بدر کردند ! و اما در موضع جولان شرحی چند میدهیم در باب  دستاوردهای خود را که در این ایام عاید ما گشت !

 

چونانکه هنگام نخستین امتحان که معارف 2 نامیدند رسید در دانشگاه حضور یافتیم تا بیابیم پت را ... چو او را یافتیم در یافتیم که او نیز همچون شخص خودمان دست خود را بر دنبلان خود گرفته و به دانشگاه آمده و  امید بر تقلب از ما دارد ! اما اندکی بعد نیک اندیشید و عزم بر آن کرد تا به خانه رود برای بار چهارم  این درس شریف را حذف نماید ! و چون نوبت به ما رسید قصد کردیم تا دل بر دریا زنیم بلکه مددی رسد و ما را از این تلسم برهاند !!! چنین شد که آیات حفظی را به همراه معنایشان بر قسمت خلفی برگه رخصت حضور در جلسه نوشتیم تا بلکه توان پاسخ به چند سوال را بیابیم ! اما از بخت و طالع نحس ما ممتحن کناره ای از برگه را دید و از ما پرسید این چیست که به همراه خود آورده ای ؟ ما نیز که در بداهه گویی شهره عام هستیم بر او فرمودیم که آن دعایی است که قبل از امتحان بر خدای خویش میخوانیم تا در امتحان سرافراز شویم  . کمی به ما نگریست و ما هم شرایط را چنین دیدیم که

 

جز نیاز و جز تضرع راه نیست                      زین تقلب هر قلم آگاه نیست

 

ولی قبل از آنکه بخواهیم شرح ندامت خود بر ممتحن گوییم برگه را به ما داد و گفت در جیبت بگذار چون تقلب محسوب میشود !!!!! و خود را به بیراهه زد و رفت ....

خلاصه آن که سالی که نکوست از بهارش پیداست ! برگه را با همان بداهه گویی هایمان سیاه نمودیم و از جلسه برون شدیم .

 

خان بعدی فردای آن روز ، معماری کامپیوتر بود که خود را نیک برای آن آمده نموده بودیم ! و شب را تا سحر بیدار مانده بودیم و به حل تمرینات و مطالعه پرداختیم و البته گاهی دون گاهی هم به اینترنت سری میزدیم !

 

تو محو خواب و در سیر کن فکان باز است                  مبند چشم که آغوش امتحان باز است

 

ما و پت برای این امتحان بسیار آماده بودیم ولی چرخ گردون همیشه با ما سر ناسازگار دارد و چنین شد که ما 3 نمره و پت 6 نمره بیش در برگه 15 نمره ای ننوشت !!! و جای بسی تشکر و تقدیر دارد این استاد که سوالات کنکور ارشد را برای امتحان پایان ترم در نظر گرفته بود ( نشان این استاد چنین است که مرزی بین کمر و نشستنگاه ایشان وجود ندارد و هیکلی همچون مکعب مستطیل دارند و هیچ پستی و بلندی در تن ایشان نیست  )  .... و اینجا بود که کابوس مشروطی مجدد دوباره به سراغمان آمد !!!

 

خان بعدی هم زبان اسمبلی بود که فردای همان روز برگزار میشد و همچون معارف برای بار چهارم بود که اخذ میکردیم... و چه نیک برنامه ریزی کرده بودند این مسئولین که سه امتحان در سه روز متوالی و 2 امتحان دیگر در فاصله ای به مدت یک هفته با یکدیگر  !!! ما که دیگر صحنه مشروطی و اخراج خود را به وضوح در جلوی چشممان مینگریستیم تلاش بیشتر را مستحب ندانستیم و به مطالعه اندکی اکتفا نمودیم و خوابیدیم ....

 

شب ، این وحشت و کابوس و رنج               سحرگاه ، آن آتش و آن شکنج

 

چون بر جلسه حاضر گشتیم علیرغم مطالعه اندک ، سوالات را یکی پس از دیگری حل نمودیم تا جایی که یک سوال ماند و جای خالی در پاسخ نامه نماند .... و ما هم با آنکه توانایی حل آن سوال را هم در خود میدیدیم زحمت تقاضای برگه پاسخ به خود ندادیم و از جلسه برون شدیم ... و یافتیم که پت هم آن امتحان را سربلند گشته و بقیه از این امتحان نالان هستند ... و اینگونه گشت که جشنی به صرف دلستر و سیگار دانهیل و شکلاتی گران مایه که نامش در خاطرمان نیست گرفتیم و رهسپار منزل گشتیم و امید در دلمان زنده شد !!!

 

اینکه میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب              خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب

 

خان بعد هم معادلات بود که همچون دو امتحانی که قبلا به آن اشاره گردید برای بار چهارم بود که اخذ کرده بودیم و تا شب امتحان جزوه ای نیافتیم و به معلومات خود در ترم های پیشین اکتفا نمودیم و به سر جلسه رفتیم و اگر این درس پاس گردد بسیار بر هوش و ذکاوت خود بسیار مغرور خواهیم شد . چنانکه چند تن از معادلات لازم برای حل مسائل را خودمان بر سر جلسه دست به کشف زدیم و بر احوال امثال انیشتنگ متاسفیم که این همه عمر برای چنین فرمول هایی صرف کرده اند که ما در 2 ساعت کشف کردیم !!!!!

 

هر آنکه جمله عمر خود در این کرد                           به هرزه صرف عمر نازنین کرد

 

بر ما آمده نیست که شبی به غیر شب امتحان درس بخوانیم .... اما برای خان آخر حتی چنین زحمتی هم نکشیدیم و قرار بر آن شد که صبح امتحان طراحی و پیاده سازی دمی چند با هم به مطالعه چنین کتابی بپردازیم ... اما سر جلسه این بار مراقبی از جنس نسوان و بسیار جوان ممتحن کشت و چندی نگذشت که بچه های کلاسمان که جملگی از اراذل دانشگاه بودند مخش را زدند و درب کلاس بسته شد و همگی دانسته های خود را با هم شریک شدیم و امتحانی و روزی رویایی رغم خورد .....

 

و داد آن بخت خوش روزی که ما را                           ز در همچون تو خورشیدی بر آید

 

و چنین شد که دوران امتحانات را با خوشی پشت سر نهادیم و به همراه پت تصمیم بر عقد مراسم پایکوبی کردیم که شاید در مجالی دیگر از آن گوییم !!!!!

 

پی نوشت 1 : باز هم از غیبت خود در این مدت پوزش میطلبیم و از همین لحظه اقدام به سر و کله زدن به شما عزیزان میکنیم . البته خود میدانید که درگیر درس و امتحان بودیم .

پی نوشت 2 : از پست زیبای شیرین و نگار عزیز در مدح ما و جنبش مشروطیت که از پایه گذاران آن به حساب می آییم کمال تشکر را داریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 19:49  توسط Mat  | 

چندي پيش به طور تصادفي كابل رايانه موبايل خود را در كشف نموديم و عكس هايي كه در اين مدت از صحنه هاي مختلف اخذ كرده بوديم را به رايانه خود منتقل كرديم و بر آن شديم تا برخي از آنها را به معرض ديد نمايش عموم بگذاريم .  براي بزرگتر شدن عكس ها بر روي آن كليك كنيد !!!!!

 

پيپ دست ساز اينجانب ( فقر خلاقيت مي آورد!!!!)

 قوانين دانشگاه آزاد ( جوراب يادت نره )

همان استاد معارف ۲ كه گفتيم دهنشان را يك سرويس كامل داديم !!!

لانه سگ بهتر است يا اتاق ما ؟؟؟؟

 

اينم يكي ديگه (هركي تونست همه اقلام موجود در عكس رو بگه يك سگ طلايي جايزه ميگيره)

پي نوشت : به دليل آغاز ايام سوگواري امتحانات و نزديكي حلول پنجمين اختر تابناك آسمان مشروطي مجبور به ترك وبلاگ به مدت مديدي بالغ بر ۲۳ روز ميشويم و ابراز دلتنگي خود را به اندازه سوراخ جوراب مورچه براي شما عزيزان بيان ميداريم . ضمنا براي سرگرمي شما در اين مدت جدول سودوكو را كه امروزه باب گشته به شما تحفه ميدهيم !!!!

قوانين آن چنين است كه بايد در هر مربع ۹ خانه اي همه ي اعداد ۱ تا ۹ را بگنجانيد به طوريكه درستون ها و سطرهاي كل جدول هر عدد تنها يك بار آمده باشد .

 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 5:49  توسط Mat  | 

توصيه ميشود قبل از خواندن اين پست موارد ايمني را رعايت نماييد ( كيسه و يا پاكت به مقدار لازم ... آب ...(حتما چك كنيد آب خونتون قطع نباشه ...)) ...ضمنا افراد بچه مثبت نخوانند !!!!

در يكي از روزهاي سرد زمستاني سال گذشته محمود كپك كه قبلا وصف ايشان را نموديم به ما گفت كه ميخواهد به دانشگاهش در شهر نراق برود و ما را هم دعوت نمود تا با هم به آنجا برويم و حال وهواي ما عوض شود و خودش هم در مسير تنها نباشد و ما هم قبول نموديم ... و از انجا كه همواره با واژه شانس در زندگي بيگانه بوده ايم ديديم تنها اتوبوس باقيمانده يك اتوبوس بنز قديمي است و تنها جاي باقيمانده در اين اتوبوس هم رديف آخر و بر روي موتور اتوبوس ميباشد و ما هم گفتيم دندمان نرم و ميرويم .

خلاصه  آنكه وقتي از اتوبوس پيدا شديم از بس در اتوبوس بالا و پايين پريده بوديم  مسير خانه را همچون پنگوئن ها ميرفتيم  و بدنمان براي خودش بالا و پايين ميپريد . هوا نيز بسيار سرد بود و چنان سوزي مي آمد كه  گاهي فكر ميكرديم كه گوش يا بيني و يا مكان هاي ديگري از بدنمان كه از بيان نامشان معذوريم را حس نميكنيم و انگار كه كنده شده است . خانه هم يك خانه بزرگ حدودا 250 متري با حياط و دوبلكس كه از خانه هاي شاخ نراق بود و همه ي اتاق ها بجز اتاق تلفن كه بخاري داشت سرد بودند و اتاق تلفن هم بسيار گرم بود و نقش موتورخانه را داشت .  وقتي به خانه رسيديم فرهاد و محسن و محمد كه از هم خونه هايه محمود بودند را ملاقات نموديم و البته اين بار اول ما نبود كه به نراق ميرفتيم و قبلا هم بسيار آنها را ديده بوديم !!! پس از كمي صحبت همگي به دانشگاه رفتند و ما هم به زير پتو خزيديم وتا كمبود خوابمان را جبران كنيم  و محمد هم وقتي برگشت مجبور شده بود تا از ديوار به خانه بيايد چون ما وقتي ميخوابيم با مرده تفاوتي نداريم و هرچه ايشان زنگ زده بودند بيدار نشديم !!! البته لازم به ذكر است كه بر روي ديوار و زمين حدودا 20 سانت برف نشته بود .

بعد از ظهر متوجه شديم كه لوله شهر از سرما تركيده و آب نراق قطع شده ....اندكي بعد يكي از بچه ها خبر داد كه حدودا 2 ليتر عرق سگي در منزل موجود است و بياييد بخوريم تا گرم شويم ... با آنكه ما در آن زمان مايه دار بوديم و زير ابسولوت نميخورديم ولي از آنجا كه از شدت سرما بيرون نرفته بوديم و كپك زده بوديم  از اين موضوع استقبال كرديم و بساط مزه و عرق به راه شد  ... محمد كه عرق نميخورد و ما و محمود و فرهاد و محسن دست به كار شديم ... فرهاد پيك 5 كنار كشيد و ما همچون هميشه 6 پيك خورديم و پيك خود را برگردانديم . محمود و محسن هم يه پيك ديگه خوردن و محمود به محسن گفت كه حاجي ميخوام سگ مست كنم و همه رو تموم كنم پايه هستي ؟؟؟ و ما هم كه ديديم انگارقضيه كل كله دوباره پيك خود را گذاشتيم و گفتيم كه ما هم هستيم و فرهاد هم دوباره برگشت ... خلاصه حدودا 4 پيك ديگر هم خورديم و عرق سگي تمام شد ... در اين هنگام محمود به اتاق تلفن رفت تا با دوست دخترش حرف بزند و ما هم تلاش ميكرديم تا جلوي چرخش زمين را بگيريم ولي نميشد و همه چي حركت ميكرد .... وقتي محمود برگشت ما به سراغ تلفن رفتيم و اتاق هم بسيار گرم بود و حالمان از گرما داشت بد ميشد ولي اين دوست دخترمان بيخيال نميشد و ناگهان تلفن را پرت كرديم و به دستشويي رفتيم و شروع به بالا آوردن آنچه در معده بود كرديمmsn smileys ... همچنان سرمان به امر تگري زدن گرم بود كه  ديديم يه چيزي به پشتمان خورد و رفت و ما هم در حال تگري زدن با خود فكر ميكرديم كه اين كدام دلير مردي بوده كه با اينكه فهميده ما داريم تگري ميزنيم پا به دستشويي گذاشته و اين صحنه فجيع را مناظره ميكند  ... بعد از آنكه امر تگري را تمام نموديم و سر خود را بالا آورديم ديديم كه آن شخص كسي نبود جز محمود كپك كه هم اكنون سر خود را به داخل كاسه توالت كرده و داره تگري ميزنه  و براي تماشاي تگري زدن ما نيامده بود !!! بعد تازه به فكرمان افتاد كه عجب بدبختي !!! آب هم كه قطع است و حالا چه كنيم   كه با دستمال كاغذي و ... صورت و دهان خود را تا حدي پاك نموديم .... وقتي كه من محمود از دستشويي بيرون آمديم متوجه شديم كه بلهههههههههه !!! فرهاد هم به حمام رفته و آنجا سرگرم امر مقدس تگري ميباشد !!! خلاصه كل خونه بوي تگري گرفته بود و به كثافت كشيده شده بود ... و محسن داشت به ما ميگفت كه شما كه جنبه ندارين واسه چي ميخورين و ما هم همگي گفتيم كه سيكتير پليز كه ما ميدانيم كه خودت رو نگه داشتي و اين حرفا ولي حال محسن خوب به نظر ميرسيد !! بعدش ديگه ما همانجا كه نشسته بوديم خوابمان برد تا نصفه شب كه با صداي "برو دوربين رو بيار" بچه ها از خواب پريديم و ديديم كه فرهاد در آن سرما به حياط رفته  و در باغچه در حالي كه با دو دست تنه درخت را چسبيده نشسته و داره دستشويي آنهم از نوع بزرگش ميكنه !!!! و بچه ها خواستن كه با دوربين اين صحنه را شكار كنن كه نشد !!!! دوباره ما پس از كمي خنديدن به فرهاد در پذيرايي خوابمان برد و بقيه به اتاق تلفن رفتند و خوابيدند ...

صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم همه راجع به محسن ميگويند و وقتي جوياي حالش شديم فهميديم كه محسن در اتاق تلفن در حالي كه خواب بوده تگري زده و همه بالش و لحاف خودش را به كثافت كشيده و چون از خواب پريده و چنين ننگي را مشاهده كرده بر روي همان تگري ها دوباره خوابيده و بقيه از اتاق تلفن به پذيرايي كوچ كرده بودند  ... و ما چون اين را شنيديم گفتيم برويم ببينيم محسن در چه حال است كه محسن داد ميزد ميگفت نياين تو ... چون موهاي محسن بلند بود و تكه هاي تگري خودش به پوست و مويش و تك تك تار و پودش چسبيده بود و نميخواست ما او را در اين وضعيت خفت بار ببينيم و ما هم رفتيم تو و كلي بهش خنديديم كه ديگر به ما نگويد شما جنبه ندارين !!!

خلاصه ديگر تمام خانه را به لجن كشيده بوديم و آب هم همچنان قطع بود و تگري ها نشسته در سر جايشان باقي بود !!! اما ماجرا تمام نشد و در حال صرف صبحانه بوديم كه محمود گفت كه كار ضروري از نوع كوچيك پيش آمده و اينكه چه كنم  ... و ما هم به او حياط را نشان داديم و گفت كه سرد است و حسش نيست !!! ما هم به بلعيدن صبحانه ادامه داديم  كه محمود به آشپزخانه رفت و با يك نوشابه خانواده كه نصف آن را از دستشويي كوچك پر كرده بود به اتاق آمد و به ما نشان داد كه آيا نوشابه ميخوريم ؟؟؟ ... و ما هم با اينكه به اين مسائل عادت كرده بوديم جملگي حالمان داشت بهم ميخورد و محمود بيخيال نميشد و آن را نزديك آورده و به ما ميگويد كه بيايين دست بزنين ببينين چه گرمه  !!!! خلاصه درب نوشابه را بست و به حياط انداخت و ما گفتيم كه چرا درش را بستي كه فردا صاحب خانه ان را بيابد و  براي امتحان بنوشد چه شود !!!!!!!

وقتي ديديم كه اين آب قرار نيست وصل شود  تصميم گرفتيم به تهران برگرديم و چون ممكن بود اولياي فرهاد يك سر به آنجا بيايند فرهاد در خانه ماند تا به محض آمدن آب خانه را تميز كند و در نزديكي تهران بوديم كه با اس ام اس فرهاد كه شكلكي  در حال بالا آوردن بود فهميديم كه آب آمده و فرهاد مشغول تميز كردن است ..

 

اين هم عوض اين هفته كه هيچي ننوشتم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 4:35  توسط Mat  | 

ضمن عرض تشكر و تقدير از خانم ياس كه ما را به بازي تاثيرگذارترين ها دعوت نمودند ، بايد بگوييم كه موارد تاثير گذار در زندگي سگي ما بسيار يافت ميشود كه به برخي از آنها به ترتيب زمان اشاره ميكنيم .

1-      درست به خاطرمان نماييد ولي در بچه گي دچار تب شديدي به خاطر بازي با گربه حياطمان شديم و تا پاي مرگ رفتيم و تا چند سال پس از آن بايد قرص هاي خاصي را مصرف ميكرديم و اين زندگي ما در دوران بچگي هم توله سگي بوده ...

2-      كامپيوتر كه از سن 9 سالگي وارد زندگي ما شد  يكي از تاثير گذار ترين موارد در زندگي ما بود كه به آن بسيار علاقه مند شديم و در آن پيشرفت نموديم به طوريكه در سن 11 سالگي يك برنامه فارسي نويس با GWBasic تحت داس كه سيستم عامل رايج آن دوران بود نوشتيم و در اداره كل پست مكانيزه واقع در ميدان حر كه محل كار پدرمان بود جمله عيدتان مبارك را با برنامه ما پرينت كردند و به تمام درب اتاق ها چسباندند كه از موارد افتخار و شاخ بودن ما در دوران طفوليت ميباشد  ... در همين راستاي شاخ بودن و مغز منحرف چند ويروس نيز در همان دوران نوشتيم .

3-      شايد مهمترين و تاثيرگذارترين رويداد زندگي ما فوت پدرمان بود كه در آن زمان ما در سن 13 سالگي به سر ميبرديم و باعث شد كه در جمع هاي مختلف و مهماني ها و ... همواره با بزرگتران همنشين و هم صحبت شويم و هميشه بزرگتر از سن خود فكر كنيم و رفتارهاي بچه هاي هم سن و سالمان به نظر ما بچه گانه بيايد و دوستانمان اعم از پسر و دختر اكثرا بزرگتر از خودمان باشند .

4-      دوست در زندگي ما نقش زيادي داشته و همواره آدم رفيق بازي بوده ايم ولي تاثير گذارترين آنها محمود كپك بود كه در اول دبيرستان با ايشان آشنا شديم و در اولين روز آشناييمان اقدام به دزدي از فروشگاه شهروند كرديم كه كلي حال داد و وقتي شروعش چنين باشد تا آخرش را خودتان بخوانيد  ... هنوز با ايشان دوست هستيم و تقريبا هر چيز جديدي را اعم از مشروب و سيگار و دختر بازي و مسافرت مجردي و ... را با هم تجربه نموديم . البته حسين هم از دوستان بسيار خوب ما بود كه زندگي مسير ما رو از هم جدا كرد و بسيار كم همديگر را ميبينيم ولي هميشه ميتوانيم روي هم حساب كنيم .

5-      در دوران دبيرستان به شدت به گوش دادن آهنگ علاقه مند شديم و هنوز هم نصف عمر خود را به آن اختصاص داده ايم و از تاثير گذارترين آنها ميتوانيم به سياوش قميشي ، متاليكا ، اونسنس و آهنگ هاي تك و توك از خوانندگان ديگر و برخي آهنگ هاي سنتي اشاره كنيم  و هيچگاه خود را طرفدار مطلق يك سبك ندانسته ايم . این هم تاثیر گذارترین آهنگ در ماه اخیر    

6-      خدا يكي از مسائلي است كه شايد در زندگي ما نقش چنداني نداشته ولي به ما ياد داد كه در زندگي از كسي چيزي نخواهيم و هرچه ميخواهيم را خود بدست آوريم ... اما با آنكه آخرين باري كه از خدا چيزي خواسته ايم را به ياد نداريم ولي به آن و حكمت آفرينش و اختيار و ... بسيار فكر ميكنيم . مخصوصا وقتي شبا ميخواي تنهايي سيگار بكشي خيلي فكر كردن به اين چيزا فاز ميده و  نظريه هاي خفني در همين مورد از خود استخراج نموده ایم   !!

7-      دانشگاه هم كه خودتون تاثيرشو ميدونين ... سعادت آشنايي با يك مشت بچه كه بلد نيستن بند كفششون رو ببندن و  اگه تو صبحونشون آب پرتقال نباشه گريشون در مياد ، آشنايي با پت باعث شد كه بتوانيم اين جو مزرخرف را تحمل كنيم .

 

خب خيلي چيزا بود كه دلمان ميخواست بنويسيم ولي از آنجا كه اكثر دوستان وبلاگي ما هم چون خودمان از فاز گشادي بسيار بهره برده اند بيش از اين آنها را اذيت نميكنيم . میگوییم بیشتر شبیه مصیبت نامه شد هااا  

 

و اما ما هم به نوبه خود از پت (خاطرات پت و مت از زبان پت) (بلکه بعد عمری آپ کنه ) و شيرين  و آدمک باران و یه بنده خدا(شما ها هم سعی کنین زودتر بنویسین ... میشناسین که منو  ) و وروجک عزیز و را به این بازی دعوت مینماییم ...

 

پی نوشت : آخ راستی یادم رفت ... بقیه دوستان عزیز هم اگر میخوان شرکت کنن بگن تا به طور رسمی ازشون دعوت کنیم ... شرمنده اخلاق ورزشیتون هم هستیم ... دیگه قانونش ایه که ۵ نفر رو دعوت کنی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 22:33  توسط Mat  | 

بر آن شديم تا پستي در وبلاگ بگذاريم  و ياد و خاطرمان را در آن زنده نماييم ولي چه بگوييم كه در اين دو هفته دريغ از يك اتفاق خوش !!!! اما چه بسيارند اتفاقاتي كه از آن بناليم و شما هم بگرييد .

در روز شنبه دو كلاس اول را در خواب غفلت به سر برديم و پس از آنكه رهسپار دانشگاه شديم بالاخره چشممان به جمال مبارك خانم مقدم (برنامه ريزي) منور گشت و  درگيري لفظي سختي بين ما و ايشان رغم خورد و با كوبيدن در پشت سرمان از آنجا خروج نموديم و به كلاس اسمبلي رفتيم . پس از اتمام كلاس استاد محترم برايمان غيبت گذاشت بلكه درس عبرتي شود برايمان كه ديگر سر كلاس نخوابيم و زهي خيال باطل ..... به پت گفتيم كه هوس دلستر ليمويي كرده ايم و چون خريديم و نوشيديم دريافتيم كه گويا دلستر ما گنديده است    و اين هم درس عبرت ديگر ي شد برايمان كه در زندگي سگي هوس و هوسراني جايي ندارد و اينكه تو غلط ميكني كه هوس ميكني !!!

پس از آن هم به كلاس معارف رفتيم و ايشان هم كم لطفي نكردند و با وجود حضورمان در كلاس برايمان غيبت نهادند تا از اين به بعد سركلاس خودمان بياييم و به بياني ديگر حدود سه ساعت در محوطه دانشگاه بچريم تا كلاس بعدي شروع شود . و وقتي هم با كوله باري از خستگي به خانه برگشتيم مادرمان به ما فرمود كه دفعه آخرت باشد و از اين كثافتا خونه مياري  و ما هم فكر كرديم منظورش اين است كه با كفش وارد نشويم ولي ديري نپاييد كه يافتيم منظورشان شيشه ابسولوتي است كه در اتاقمان جاساز كرده بوديم و ايشان كشفيده و همه ان را بيرون ريخته !!!!

اين فقط يك روز از اين مدت !!! بازم بگم براتون ؟؟؟ خب چون امشب شب آخره و ميخوام حاجتت رو بگيري بازم ميگم ... پس نيت كن و بقيشو بخون ... اجرت با پت و مت !!

عرض كنيم خدمتتان كه ما يه غلطي كرديم و از فرط انرژي مازاد تصميم گرفتيم سري به دستگاه بدنسازي واقع در حياط خلوت بزنيم و اندكي پرس سينه و جلو بازو و ... صرف نموديم و همانا الان دست پايمان را نميتوانيم حركت دهيم و از چرك زير ناخن شصت پايمان تا شپش هاي مستقر در موي سرمان درد ميكند ...

ديگر آنكه خط موبايلمان همچنان قطع است و پول نداريم كه قبض آن را بپردازيم !!! بابا كي خواست قبض موبايلو بده اصلا !!! كارت اينترنت ماهيانه مان هم تمام گشته و اينترنت هم بجز اندكي شبانه نداريم و پولي در جيب خود نميابيم تا بخريم  و اين بي پولي آنچنان دامن ما را گرفته كه دوست دخترمان تبديل به دوست پسرمان شده و هرجا كه ميرويم ايشان حساب ميكنند و ما هم با افتخار ميگوييم كه " درسته كه آسم و پاسم ولي ، يه دل دارم كه داشتنش گرونه  " ... تازشم پول سيگارمان را هم از ايشان ميستانيم... بعدشم تولد ايشان نزديك است و به ايشان خاطر نشان كرده ايم كه ما بسيار آدم حساسي شده ايم و اگر دست از پا خطا كند اين دوستي از نظر ما تمام شده است  ... همچنين به صندوق صدقات خانه هم دستبرد زده ايم و به خدا قول داده ايم كه تا پول دستمان آمد پول ايشان را پس بدهيم و خلاصه اگه پولشو ميخواد يه كاري كنه كه يه پولي دست ما بياد ....

پي نوشت : بزودي از همين جا هم يك شماره حساب بانكي اعلام ميكنيم تا افراد خير بشتابند و اينكه هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 15:48  توسط Mat  | 

از آنجا كه من و پت هر دو انسان هاي كله شقي هستيم و خدا ما را شاخ آفريده ، تصميم گرفتيم كه راجع به اتفاق رخ داده (به پست قبل رجوع شود) كم نياوريم و همچنان مانند قبل در همين جا بنويسيم و تمامي مشكلات مذكور را به پايين تنه خويش دايورت كنيم   ... نهايتش اين است كه از دانشگاه اخراجمان كنند كه اين هم نه تنها بد نيست بلكه مايه افتخار ماست كه حداقل به خاطر مشروطي هاي متواليمان اخراج نشده ايم و اين مدل اخراج شدن كلاسش خيلي بالاتر ميباشد چون كه ما اميدي نداريم كه با اين وضع درس خواندن روزي با مدرك از اين طويله خارج شويم   .

خدمت حضورتان عارظ ( آرض ؟؟  عارز !)  هستيم كه  قدم نورسيده مبارك   !!! نه بابا ما كه زن نداريم كه بخوايم بچه داشته باشيم  ... البته زير فشار زندگي چندين بار زاييده ايم اما بچه اي در كار نبوده !!! منظور از نورسيده مذكور نويسنده جديدي است كه به تيم زندگي سگي ما اضافه گشته و از اين پس در اين وبلاگ خواهد نوشت و از آنجا كه در سريال پت و مت شخص سومي وجود نداشت تصميم گرفتيم كه نقش O  را در PAT O MAT بر ايشان بنهيم    !!! راجع به ايشان به طور مختصر بگوييم كه دانشجوي دانشگاه تهران در رشته دندان پزشكي ميباشد و درباره زندگي اين دختر خانم همين بس كه بگوييم همواره در زندگي سگي با او كل كل داشته ايم و با اين كه الهه كل كل هستيم اما معترف ميشويم كه در پاره اي از موارد در برابرشان كم آورده ايم و زندگي ايشان هم بسيار سگي مينمايد . بقيه معرفي را خود خانم O خواهد كرد ... ضمنا از همين ميكروفن مقدس وبلاگمان به اطلاع ميرسانيم كه وبلاگمان از اين به بعد تقريبا هر روز يا يك روز در ميان آپيده خواهد شد .

مهم ترين خاطره اين چند روزه هم كلاس معارف اين هفته بود كه بچه ها دهن آخوند عزيز را يك سرويس كامل دادند   ... ماجرا اين گونه بود كه بچه هاي كلاس از استاد خواستند تا كلاس را زودتر از موعد مقرر تعطيل نمايد و چون ايشان موافقت نكردند كم كم صداي آهنگ موبايل ها آغاز گشت و پس از آن براي نوراني تر كردن محفل به محض آنكه استاد لب به سخن ميگشود اقدام به فرستادن صلوات كرديم و حدودا 15 صلوات فرستاده شد و استاد هم كه نميخواست كم بياورد بدون توجه درس خود را ادامه داد و برخي هم براي پا را فراتر نهادند و به ثواب صلوات قانع نگشتند و دعاي فرج و .. هم در كلاس شنيده ميشد   . در ميان چون استاد اجازه نميداد كسي از كلاس خارج شود ناگهان مشاهده نموديم كه يكي از دوستان به حالت سينه خيز از ميان صندلي ها به سمت درب كلاس ميخزد و به همان حالت سينه خيز هم از كلاس خارج گشت  و همه فرياد زدند كه استاد فرار كرد و اينا ... و استاد هم بجز باز و بسته شدن درب كلاس كلاس چيزي را نديد   ... پس از او هم چند تن ديگر به روش هاي ديگر از كلاس گريختند و پس از حضور غياب مجدد و حذف درس آندسته از گريختگان ، كلاس تعطيل گشت . ما و پت هم بسيار در آن كلاس خنديديم و پس از كلاس به اين نتيجه اخلاقي رسيديم كه چقدر كلاس هايي كه دختران در آن حضور ندارند خوش ميگذرد و حضور دختران در كلاس ها باعث لوس و خز شدن كلاس ها ميگردد و اينكه اي كاش دانشگاه هم چون مدارس پسرانه و دخترانه بودند.

 

خبر ديگر هم آنكه شركت مخابرات محترم در راستاي تحقق بخشيدن هرچه بيشتر صفت سگ به زندگي ما اقدام به قطع خط موبايلمان نموده و اين در حالي است كه هنوز مهلت پرداخت قبضمان تمام نشده   و ما هم  با توجه به كاليبر بالايمان با آنكه چندين روز از اين ماجرا ميگذرد هيچ اقدامي ننموده ايم و سعي ميكنيم به همان بولوتوس ها و آهنگ هاي گوشيمان قانع باشيم و خود را سرگرم سازيم .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 19:45  توسط Mat  | 

شنبه هفته پيش –دانشكده فني تهران شمال -  كلاس جناب مهندس صفايي ( درس معماري كامپيوتر)

ما : استاد اسم ما را نخوانديد

استاد : اسم شما در ليست نيست ! ( در حالي كه به ليست هايش نگاه ميكند)

استاد : شما در ليست روز چهارشنبه هستيد و 4 جلسه هم غيبت داريد و اگر باز هم غيبت كنيد حذفتان ميكنم !!!

ما : استاد ما مطمئن هستيم كه كلاس روز شنبه را ثبت نام كرده ايم و تمام اين جلسات را هم شنبه آمده ايم و شما تا به امروز حضور و غياب نكرده ايد و حتما اشتباهي شده !!!! اگر ممكن است غيبت هاي ما را اصلاح كنيد ... شما كه هر جلسه ما را در كلاس ديده ايد !!

استاد : اين مشكل شماست ، اگر اشتباه رخ داده برويد و از طرف دانشگاه نامه بياوريد تا من اصلاح كنم . اين جلسه را هم غيبت ميخوريد !!!

ما : استاد پس اگر ممكن است اجازه دهيد تا زماني كه ما مشكل را حل كنيم كلاس شنبه را بياييم ... آخر ما نميتوانيم 4 شنبه بياييم .

استاد : امكان ندارد ، شما بايد سر كلاس خودتان حاضر شويد .

ما : استاد خواهش ميكنم  ... ما نميتوانيم 4 شنبه ها به دانشگاه بياييم .. مجبور ميشويم درس را حذف كنيم ... كلاس شنبه صبح شما هم كه خلوت است . چه اشكالي دارد ما كلاس شنبه را بياييم ..

استاد : نخير !! نمي شود                          ما : ممنون

رهسپار اتاق كامپيوتر ميشويم :

ما : خسته نباشيد . ميخواستم  اگر ممكن  نگاهي به برنامه ما بياندازيد .. ما  درس معماري كامپيوتر را روز شنبه ثبت نام كرده ايم اما اسممان در روز چهارشنبه آمده است .

كارمند : پرينت خود را بدهيد .                     ما : الان همراهمان نيست . ولي كارت دانشجويي همراهمان است !

كارمند : بدون پرينت نميشود .                    ما : خانم من الان پرينت همراهم نيست . استاد هم با ما راه نمي آيد كه كلاس شنبه را بياييم و مطمئن هستيم كلاس شنبه را ثبت نام كرده ايم . شما چه احتياجي به پرينت داريد ؟؟؟

** پس از كلي جر و بحث بالاخره ايشان حاضر شدند به جاي پراندن و بلكه كشتن مگس هاي اطرافشان براي تنوع هم كه شده كار ما را راه بياندازند :

كارمند : شما از كلاس شنبه به كلاس 4 شنبه ادغام شده ايد . به خانم مقدم (مسئول برنامه ريزي) مراجعه كنيد .

.....

ما : ببخشيد خانم مقدم اينجا هستند ؟؟؟                - : تا چند لحظه پيش اينجا بودند ، رفتند به اونيكي دانشكده .. اتاق خودشان

اتاق برنامه ريزي : درب قفل است و هرچه در ميزنيم كسي درب را باز نميكند !!!

سه شنبه – اتاق برنامه ريزي : باز هم هرچه در ميزنيم درب قفل است و خانم مقدم همچنان ستاره سهيل !!!


بله !!  اين است دانشگاه آزاد اسلامي كه ما از آن به طويله ياد ميكنيم !!! هرچند به دنبال واژه مناسب تري هستيم چون در طويله حداقل يك گاو و يا گوسفند را براحتي ميتوان پيدا كرد اما در اينجا نه !!!

و اينانند اساتيد عقده اي اين طويله كه حتي با دانستن وضعيت موجود در دانشگاه اصلا با دانشجويان راه نمي آيند و و فكر ميكنند تدريس در دانشكده فني تهران شمال ( به عنوان شاخ دانشكده ها) همانند تدريس در دانشگاه آكسفورد است كه اينچنين به خود ميبالند و تلاش ميكنند با اين كارهايشان خود را مهم و موثر جلوه دهند و از اينكه هميشه چند دانشجو در راهرو و حياط  آويزونشان باشند ذوق ميكنند و عقده ي خود كم بيني خود را اينگونه بروز ميدند ....

و اين است برنامه ريزي دقيق دانشگاه كه كلاس ما را سر خود عوض كرده اند و حتي زحمت زدن اطلاعيه به برد را هم به خود نداده اند و براي رسيدگي هم در دانشگاه نيستند  !!!

و در نهايت اينانند كارمندان و كادر دانشگاه كه در گشادي و كاليبر بالا روي ما را هم سياه كرده اند و حسابي در برابرشان كم آورده ايم .

 

پي نوشت : به دليل اعتراض اهالي محترم طويله ( اعم از گاو و گوسفند و مرغ و كفتر ) به نسبت دادن دانشگاهمان به محل زندگيشان از دوستان عزيز خواهش ميكنيم تا ما را در يافتن نامي مناسب تر براي اين مكان علمي و فرهنگي ياري كنند !! با تشكر

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 3:50  توسط Mat  | 

 

پيغام گير حافظ:

رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور!
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!
بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام
زآن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور!


پيغام گير سعدي:

از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتي دادي به دستم


پيغام گير فردوسي:

نمي باشم امروز اندر سراي
که رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب


پيغام گير خيام:

اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده اي از من ياد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پيغام گير منوچهري:

از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم که سلامي گويم
بگذاري اگر پيغام پاسخ دهمت
زان پيش که همچو برف گردد رويم!


پيغام گير مولانا:

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوري برانگيزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پيغام گير بابا طاهر:

تليفون کرده اي جانم فدايت!
الهي مو به قوربون صدايت!
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت!




وپيغام گير نيما :

چون صداهايي که مي آيد
شباهنگام از جنگل
از شغالي دور
گر شنيدي بوق
بر زبان آر آن سخن هايي که خواهي بشنوم
در فضايي عاري از تزوير
ندايت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخي گيرد ز من از دره هاي يوش

پيغام گير شاملو :

بر آبگينه اي از جيوه ء سکوت
سنگواره اي از دستان آدمي
تا آتشي و چرخي که آفريد
تا کليد واژه اي از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابي گويمت
آنگاه که توانستن سرودي است


پيغام گير سايه :

اي صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پيامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتي و شنودي باشد
به حقيقت با تو همراز شوم بي نياز کتمان


پيغام گير فروغ :

نيستم.. نيستم..
اما مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها که پيغام گذاشته اند
سلامي دوباره خواهم داد
......

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 0:35  توسط Mat  | 

امروز با ديدن موهاي ژوليده خود بر آن شديم كه به پيرايشگاه برويم اما همانند ديگر تصميم هايمان تنها در مرحله تصويب باقي ماند و به مرحله عمل نرسيد  ... از آخرين باري كه به پيرايشگاه مورد علاقه مان رفتيم بسيار ميگذرد و علت آن اينست كه در آخرين ديدارمن با جناب آقاي(خانم) پيرايشگر اتفاقي رخ داد كه ديگر نميتوانيم به آنجا برويم و پيرايشگاه هاي ديگر را هم يا از لحاظ كيفيت قبول نداريم و يا راهش دور است بسي و كاليبر  ما بالاتر !!!

اتفاق مذكور اينگونه شروع شد كه يكي بود يكي نبود و روزي روزگاري ما با دوست دختر مرحومه مغفوره و روحش شاد بادِ خود قرار ملاقاتي در ساعت 5 بعد از ظهر داشتيم و چون همانند خيلي از روزهاي ديگر غذايي براي ناهار خود در خانه پيدا نكرديم و از به نيمرو و املت بستن خود بيزار شده بوديم عازم خيابان شديم تا چيزي تهيه كنيم و آن را در شكم گشنه ي مباركمان بريزيم و به خود حالي بدهيم !!! پس از صرف ناهار چون ساعت بالغ بر 4 بود و ما هم وقت رفتن به خانه را نداشتيم گفتيم سري به پيرايشگاه بزنيم و كمي موهاي خود را مدل برق گرفته و سيخ سيخ و به اصطلاح امروزي ها فشن (fashion)  كنيم و دوست دخترمان را سوپرايز كنيم  !!! وقتي آقاي آرايشگر در حال كار بر روي كله عزيز بود ما اندر كف چهره ايشان بوديم كه چگونه همچون دختران ابرو ها را به نازكي برداشته و اندكي آرايش هم نموده !!! در حال اصلاح سرمان هم ايشان با عشوه و... كلي از زندگي سگي ما پرسيدند و ما هم اين لحن حرف زدن ايشان را به حساب خارج بودن ايشان گذاشتيم ( به ما گفت كه قبلا 6 ماه از سال را در دبي آرايش عروس ميكرده ) و خلاصه به بهانه اين كه ميخواهد گاهي اوقات سر به سرمان بگذارد شماره ما را گرفت و ما به سر قرار رفتيم !!!

هنوز ساعاتي سپري نشده بود كه تماس هاي متوالي و متداوم ايشان با ما شروع شد كه كجايي و چه ميكني !!؟  و ساعت يك بامداد بود كه به ما گفت ميخواهد به دنبالمان بيايد و با چند تن از دوستانش به دربند برويم و ما هم كه از اين همه خودماني شدن ايشان بدن صرف چايي اصلا خوشمان نيامده بود او را به نحوي پيچانديم ... خلاصه تماس ها و احوال پرسي هاي ايشان ادامه يافت و ما هم به دليل داشتن تارف ( طارف ؟ تعارف ؟؟) با ايشان برخورد خوبي از خود بروز ميداديم تا اينكه روزي به ما گفت كه من ترنس (trance) هستم و ما هم كه نگرفتيم چه ميگويد گفتيم كه ما هم با متال و راك حال ميكنيم  و پرسيد كه شما جي هستيد يا باي سكشوال ؟؟ و ما هم كه باز هم نفهميديم چه ميگويد يكي را انتخواب كرديم و گفتيم باي سكشوال  !!! البته حدس زديم كه اين سوال كمي مشكوك است و پس از تحقيق در نت و همچنين در تماس هاي بعدي ايشان متوجه شديم كه ترنس به پسراني ميگويند كه هورمون هاي دخترانه در آنها بيشتر است و خلق و خوي و تمايلات آنها شبيه دختران است !!!  و يافتيم كه ايشان ميخواهند ما دوست پسرشان شويم  !!! ( جا دارد همينجا از خداي عزيز به خاطر نهادن آتش عشق ما در دل ايشان ميان اينهمه دختر و همچنين شانس خود ميان اين همه پسر كه به پيرايشگاه ميآيند تشكر كنيم  )

ما هرچه تلاش كرديم با اين قضيه منطقي برخورد كنيم ديديم كه نميتوانيم تيريپ عشوه ايشان وكلمات  عزيزم و يا هاني را به طور متوالي و با لحن دخترانه و صداي پسرانه تحمل كنيم و حالت تهوع به ما دست ميدهد  و عمراٌ !!! از بخت سياه بنده در آن دوران LCD گوشيمان هم در يك جنگ خانوادگي شكسته بود و نميتوانستيم بفهميم كه آيا اين چه كسي است كه با ما تماس ميگيرد ؟؟ و به دليل تحريم اقتصادي پس از جنگ هم پولي در دست و بالمان براي تعمير گوشي نداشتيم و مجبور گشتيم ايشان را به طرز فجيعي بپيچانيم !!!

ضمنا اهالي محترم بچه محل هم وقتي از اين ماجرا باخبر شدند همگي اذعان داشتند كه خاك بر سرت كه اين پسره آخره بچه مايه دار است و هر روز در پارتي و ... به سر ميبرد و كلي دختر خوشكل مشكل در اطرافش ميچرند و ميتوانستي كلي باحاش حال كني و همچنين مدل موي خود را بدون صرف هزينه مطابق با خفن ترين مدل هاي روز كني و اينكه اين شتر تنها يك بار درب خانه را ميزند (يه جاش مشكل داره فكر كنم ) ..... اما ما زندگي سگي خود را به اين زندگي ترجيح داديم و اين ماجرا هم مدتها سوژه خنده بچه هاي محل باقي ماند !!!!

 

راستي خدمت حضور مباركتان عرض شود كه الان بالغ بر 4 روز است كه نه تنها از خانه بلكه از اتاق خود به ندرت خارج شده ايم  و بسيار كپك زده ايم ولي حس بيرون رفتن با كسي را هم نداريم و همچون انگلي به زندگي باكتري وار خود ادامه ميدهيم ... اهالي خانه هم كه عادت به ديدن (تحمل) ما بيشتر از 2 ساعت در خانه ندارند از اين اوضاع حسابي به درد آمده اند  و ما با صداي ضبط و راه انداختن بوي پيپ و سيگار آسايش دو گيتي رااز آنها گرفته ايم !!!

خبر ديگر هم آنكه بالاخره روز موعود فرا رسيد و ما بايد فردا راهي دانشگاه شويم و از ساعت 7 صبح تا 7 شب كلاس داريم و تاوان بسياري از گناهان خويش را قرار است بپردازيم و دهنمان هم به نوبه‌ي خود سرويس خواهد گشت .

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 21:2  توسط Mat  | 

 

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد

پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود

در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی

اخبار یک سه چار دو ایران خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوش های سگ

این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است

باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 18:55  توسط Mat  | 

دیشب با آن که با قصد رفتن به حمام اینترنت خود را قطع نمودیم ولی هر چه عزم خود را جزم کردیم نتوانستیم خود را از صندلی جدا کنیم و دیدم اصلا حس رفتن به حمام را نداریم و گفتیم یک روز هم اضافه شود چیزی نمیشود  ... باید بگوییم پروسه حمام در لحظه ای که میخواهیم به زیر دوش برویم برایمان بسیار سخت است و از این لحاظ به گربه سانان بسیار تشابه داریم و از اب به طور کلی گریزانیم . به همین دلیل تعداد دفعاتی که در طول عمر خود به استخر رفته ایم به تعداد انگشتان دست نمیرسد و هر بار هم که به استخر رفته ایم در همان حوضچه کلر استخر غرق شده ایم و همیشه مجبور بوده ایم با بچه های نیم وجبی در عمق نیم متری اب بازی کنیم و خود را سرگرم کنیم !!!

صبح دم با صدای دلنشین ننه بزرگمان که برای خواب ما از کابوس هم بدتر است بیدار شدیم و ناگهان به خاطر آوردیم که امروز قرار است به مناسبت 80 امین سالگرد تولد پدر بزرگمان در خانه ما جشنی به صورت سوپرایز برگزار شود  و پدر بزرگ را غافلگیر کنیم .اینگونه شد که مجبور شدیم قبل از آنکه چشمانمان باز شود به حمام برویم و وقتی بیرون آمدیم برخی از مهمان ها آمده بودند . پس از صرف ناهار تخمه اوردیم و داشتیم خود را برای بازی استقلال و پرسپولیس آماده میکردیم که با سوت داور بوی گندی فضای خانه را در بر گرفت و مهمانی ما دابل سوپرایز شد  و دیدیم که از چاه کف آشپزخانه لجن به بیرون تراوش کرد و ما  اندر کف انکه چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی چند ماهی از تعویض کل لوله کشی خانه مان نمیگذرد !؟؟ خلاصه کار ما در آمد و پس از جمع کردن لجن ها با جارو و تشت و آفتابه و البته به کمک راهنمایی های فک و فامیل در طرز جمع کردن آنها  و همچنین دود کردن اسفند که بسیار کمک نمود ، دیدیم که اینگونه نمیشود  و آب اصلا پایین نمیرود و مجبور گشتیم به پارکینگ برویم و زانویی آنجا را باز کنیم و بیابیم گرفتگی لوله را !!!! چند دوری از پیچاندن سر آن نگذشته بود که زیر فواره لجن یک حمام دیگر کردیم و فهمیدیم که خواست خدا چنین است که همواره از تن ما بوی لجن برآید و به ما تمیزی نیامده !! پس از کلی فرستادن شلنگ و چوب و چماق و سیخ و... در لوله فهمیدیم که گرفتگی از کجاست و علت آن را ریختن شن و ماسه و گچ و انواع مصالح ساختمانی دیگر به دست کارگران زحمتکش در دوران بازسازی خانه یافتیم و از باز شدن آن نامید گشتیم و به تخلیه چاه زنگیدیم و آنها هم کار خود را به نحو احسن انجام دادند و با سوت پایان بازی ما هم به خانه آمدیم .

در این میان تنها بوی لجن و سیاهی دستها برای ما ماند که با شستن دست و صورت و خالی کردن عطرمان بر سر و کله خویش از میان نرفت . جا دارد از خانواده خود (مخصوصا برادر عزیز) برای خوردن آجیل و تماشای بازی و این همه احساس مسئولیت که از آنها میتراوید تشکر کنیم . 

ما هم به همین منظور بعد از آوردن کیک پدر بزرگ و ابراز سوت و دست و ... هیچ شادی از خود بروز ندادیم و به زندگی سگی خود و بخت کثیف و لجن گرفته اندیشیدیم .

اما این پایان مصیبت نبود و بعد از رفتن مهمان ها ما از خانه بیرون زدیم و کمی از ملاقات با دوستمان نگذشته بود که از خانه با ما تماس حاصل شد که برای شام فلان جا دعوتیم و ما عصبانی به خانه برگشتیم و چون کمربند شلوار خود را نیافتیم قاطی نمودیم و گفتیم که بدون کمربندمان جایی نمیرویم و با آژانس رفتیم و کمربند خریدیم و رهسپار شدیم و چون بسیار دیر رسیدیم کلی از دستمان شاکی بودند . در هنگام خداحافظی هم خانواده محترم آنچنان گرم قربان صدقه رفتن برای یکدیگر بودند که هرچه ما گفتیم به آژانس زنگ بزنید توجهی به ما نکردند و وقتی از آنجا خارج شدیم تازه گرفتند که ساعت 11 شب چگونه به خانه برگردند و مسافتی بس طولانی را پیاده گز کردیم تا بالاخره یک ماشین مرحمت نمود و ما را سوار کرد و به منزل رساند .

الان هم اصلا عصاب نداریم و احساس میکنیم در روز زائیده شدن پدر بزرگمان ما هم زایئده ایم ... به هر حال تولدش مبارک !

پی نوشت : طبق آخرین اخبار فهمیدیم که این داور علاوه بر به لجن کشیدن خانه ما زمین مسابقه را هم با قضاوتش به لجن کشیده !!! البته ما از این بابت به عنوان یک آبیته حال کردیم .

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 3:44  توسط Mat  | 

دیروز صبح قرار بود آقای پت عزیز به صرف فیلم و اسکول بازی به خانه ما تشریف بیاورند . ما هم که از صبح روز قبلش نخوابیده بودیم به زحمت داشتیم با خواب خود پیکار میکردیم تا پت عزیز تشریف بیاورند .  چون میدانستیم که اگر بخوابیم دیگر عمرا کسی تواند ما را بیدارمان کند . خلاصه ساعت ۵/11 شد و خبری از پت نشد و ما به برادرمان سپردیم که اگر کسی زنگ زد در را باز کند که پت قرار است بیاید و برادرمان گفت که پس چه خرتوخری شود  ... چون او هم چند تا از دوستان مشترکمان را در دوران دبیرستان دعوت کرده که بیایند . خلاصه ما هنوز تختمان گرم نشده بود که زنگ در به صدا در آمد و دیدیم یک چهره نورانی جلوی در ایستاده ؛ ما که در حال و هوای خواب بودیم این توهم برمان داشت که نکند یکی از بزرگان یا پیامبران به ملاقاتمان آمده است ولی با دقت در چهره مذکور متوجه شدیم که پت عزیز است که صورت خود را سه تیغ کرده و حمام هم تشریف برده و از سفیدی آدم تصور میکند که شاید خدایی نکرده لامپ مهتابی در او فرو رفته است و بسی به او خندیدیم ..... از پت پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان که هر وقت پت اینچنین سفید مِفید می کند ما هوس میکنیم به او تجاوز کنیم .

خلاصه پس از پت بقیه هم رسیدند و راجع به کلی مباحث حرفیدیم تا آنجا که بحث به شتاب موشک های روسیه کشید و ما کم آوردیم  و خواب بر ما غالب شد و به بچه ها گفتیم که برای خودشان بچرند و خود را سرگرم کنند تا ما قدری بیآساییم که دیگر تاب این همه بی خوابی را نداریم و ما این همه نیستیم ( البته باید بگوییم که رکورد 53 ساعت بی خوابی از آن ماست )

بعد از دو ساعت با مشت و لگد بچه ها از خواب بیدار شدیم و تا به خود آمدیم  دیدیم که لباس به تن کرده ایم و در کوچه و خیابان به دنبال Game Net هستیم که به یاد ایام قدیم یک دست Counter Strick بزنیم و هر چه ما گفتیم بابا بیایید بریم قلیون بزنیم قبول نکردند و وقتی به گیم نت همیشگی رسیدیم دیدیم که به قهوه خانه تبدیل شده و ما کلی حالیدیم ولی آخر نرفتیم  .... پس از آن هم بچه ها تک تک جدا شدند و ما ساعت ۵/۸ شب به خانه آمده ایم .

آخرین چیزی که از شب قبل به خاطر میآوریم کل کلِ اس ام اسی با دوست دخترمان است که از اول عید با ایشان دعوا داریم و صبح با دیدن Miss call ها و sms های خوانده نشده فهمیدیم که توهم نبوده است .

از خواب که برخواستیم ننه ی گرامی به ما گفت که دیشب ساعت 3 نیمه شب متوجه صدای بلند موسیقی که از اتاقمان بر میخواست شده اند و چون از در زدن و کوبیدن مشت و لگد و کله به در اتاقمان به نتیجه ای نرسیده اند ، برادرمان از پنجره وارد اتاق شده و کامپیوتر ما را خاموش نموده و رفته ( لازام به ذکر است که درب اتاق ما به دلایل امنیتی همواره قفل میباشد) .... و ما هم از هیچ کدام از این وقایع چیزی نفهمیده ایم .

راستی ما از اول عید از فرط کالیبر بالا به حمام نرفته ایم و بوی تن لشمان تمام آپارتمان را برداشته  و عزم خود را جزم کرده ایم تا قبل از آنکه مدیر ساختمان نامه اعتراض را به برد بچسباند به حمام برویم و پوست اندازی کنیم .


خبر دیگر آنکه قالب نو مبارک !!!!!   ضمنا از وبلاگ نویسان عزیزی که به ما سر میزنند متقاضی هستیم که در سایت بلاگرد عضو شوند وما را  لینک کنند تا ما از آپدیت شدن وبلاگشان باخبر شده را تقاضا داریم..

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 2:32  توسط Mat  | 

انگار این تعطیلات عید قصد ندارد تمام شود .  حالا که دید و بازدیدیمان تمام شده رو به کپک زدن آورده ایم .. باز هم دم هیربد عزیز گرم باشد که چند تایی DVD به ما داد و ما را اندکی از این کپک زدگی نجات داد . جا دارد اینجا به دوستداران عرصه فیلم و سینما پیشنهاد کنیم که حتما فیلم Crash را ببینند . ما که خیلی حالیدیم با این فیلم .

ما آخر متوجه شدیم که چه حکمتی است که این فک و فامیل محترم هر وقت ما را میبینند جو پیامبر بودن و داشتن رسالت در در این دنیا میگیردشان و یک دل سیر ما را امر به معروف و نهی از منکر میکنند .  امسال با بررسی رفتار ها متوجه شدیم که به شخصیت آدم بده در سریال خانوادگی خود مبدل شده ایم بطوریکه در نیم ساعتی که ما در اتاق خود با پسر عمو خلوت گزیده بودیم پدرشان 20 بار به اتاق آمدنند که چه خبر و چه کار میکنید  ... و چون جویای دلیل این رفتار از پسر عموی خود شدیم فهمیدیم که این کارها برای آن است که ما یک وقت پسر عموی خود را از صراط مستقیم منحرف نکنیم و مبادا ایشان از همنشینی با ما به راههای بد بد کشیده شوند !!!!

خبر دیگر آنکه طبق گفته اونیکی عموی خود که با رادیو BBC قرار داد بسته ، قرار است جنگ بشود و اگر چنین شود عموی ما قول داده ما و پسرش را به کانادا بفرستد  و خودش هم مانند هشت سال دفاع مقدس هرگز پناهگاه ها را خالی نکند و با رشادت در پناهگاه از کشور خویش دفاع کند .  جا دارد ما در همینجا حمایت خود را از جناب آقای احمدی نجات بخاطر سیاست هایشان  اعلام کنیم . بلکه با درایت ایشان ما رنگ اونور آب راببینیم و کلی با تیریپ فرار مغز خود حال کنیم .

سیستم خوابمان از قبل هم عجیب تر شده !!! قبلا تا صبح بیدار بودیم و صبح میخوابیدیم ولی مدتی است ساعت 2 شب خوابمان میبرد و ساعت 5 صبح چهچه زنان از خواب بیدار میشویم و دوباره ساعت 9 صبح خوابمان میبرد و ساعت 4 بعد ازظهر بیدار میشویم . اگر کسی در ما تآمل کند مطمعنا از عظمت خلقت ما به خدا خواهد رسید . 

راستی جایتان خالی امروز با کی از دوستان به خانه یکی دیگر از دوستان که به اصطلاح امروزی ها مکان گردیده بود هجوم بردیم و تمام آجیل ها و میوه ها و هر چیزی که قابلیت خورده شدن را داشت بلعیدیم و حسابی ویتامین های بدن خویش را تامین کردیم و در راه خانه به این فکر کردیم که چقدر بدبخت هستیم که وقتی خانه دوستمان مکان گردیده ، رفته ایم و مانند بچه مثبت ها آجیل خورده ایم و بسی این حرکتمان باعث سر افکندگی است ... البته از این که هنوز خون مغول خان در رگهایمان جاریست بسیار خرسندیم .

در این لحظه ما هوس کله پاچه کردیم و این پست را به حال خود وا میگذاریم و راهی کله پزی میشویم و از شما خدانگهداری میکنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 8:37  توسط Mat  | 

 

همیشه یک هفته مانده به عید قشنگ نوروز ما لباس عزا به تن خویش میکنیم . خداییش این عید چه میباشد که هر سال می افتد به جان مبارک ما و ما را سرویس میکند ؟؟ ما که هیچ با این سنعت عید حال نمیکنیم . 

سال قبل یکی از شاهکارترین سالهای زندگی ما بود ... مهم ترین شاهکار های اینجانب در سال گذشته به شرح زیر میباشد :

1- تا اونجا که ما خبر داریم هر دانشجو در هر سال میتواند حداکثر دو بار مشروط شود ... اما اینجانب امسال اندر طویله موفق به ثبت رکورد سه بار مشروطی شدیم و دو بار هم تعهد بهشون اخذ دادیم . چون کارکنان محترم طویله بعد یک سال به این نتیجه رسیدند که ما در 4 ترم قبل به دلیل آن که یکی از درس های خود را افتادیم یک درس دیگرمان هم حذف شده و معدلمان زیر 12 آمده و ما یکی از دو ترمی که مشروط نشدیم را هم مشروط شده بودیم و خبر نداشتیم و جمعا از 5 ترمی که به طویله رفته ایم 4 ترم آن را مشروط شده ایم .  

2- با سیستم پرداخت حقوق و ... در شرکت مشکل پیدا کردیم و کار خود را رها کردیم و پس از آن خبر به ما رسید که سیستم را درست کرده اند و همه کارکنان شرکت را هم یک هفته به دبی برده اند .

3- 150 هزار تومان پولمان را که به صورت ایران چک بود در مترو تهران زدند و ما به فاک رفتیم . از دزد محترم خواهش میکنم مقداری از این پول را به ما قرض بدهد تا قبض موبایل خود را بپردازیم و قول میدهیم در اولین فرصت آن را برگردانیم .  

4- ننه ی گرامی زحمت ناهار درست کردن را هم از سر خود باز کرده و آن معدود روزهایی هم که در خانه ناهار پیدا میشد ما به همان دلیل کالیبر بالا حس گرم کردن آن را نداشتیم  و اگر صبحها یک نیت میکردیم و سیگار هم نمی کشیدیم بابت این همه روزه داری اجری کلان میبردیم !!!!

5- به دلیل فک زدن بالا با تلفن و تصمیم بر عدم پرداخت قبض آن شرکت مخابرات محترم از این فرصت بهره جست و خط را از آن خویش نمود و هر هفته هم نامه ای تحدید آمیز مبنی بر به دادگاه کشیدن ما در صورت عدم پرداخت پولشان میدهد. (همین مونده که واسه پول تلفن بیفتیم زندان )

6- به درخواست ننه گرامی برای مدرنیزه کردن دکور خانه ، ما دو ماه و نیم متوالی مجبور به تحمل ننه بزرگ گرامی شدیم و همچون بچه مثبت ها ساعت 10 شب خوابیدیم  و آهنگ را با ولوم 10 گوش دادیم و تنها کانال های ترکیه را را نگریستیم و همچنین در خاک و خول بالای سر کارگران زحمتکش ایستادیم !!!

7- ...


به دلیل زیق وقت و همچنین عدم اشتیاق از نوشتن باقی دستاوردهای امسال خویش می پرهیزیم . البته جا دارد به تنها امر مثبت که همانا گرفتن کارت معافیت خدمت میباشد هم اشاره ای کنیم که خدای عزیز فراموش نکند که به ما تنها بدبختی نبخشیده و فقط خواستیم بخش کوچکی از بدختی های خود را به یادش آوریم و ما قول میدیم که شکر این همه نعمت را بجای آوریم و از او میخواهیم که در سال جدید به ما فرصتی عنایت کند تا زخم های اونجای خود را ترمیم کنیم و بعد نعمت های محترم بعدی خود را بر ما نازل کند تا بتوانیم به نحو شایسته ای زندگی سگی خود را تحمل کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 7:42  توسط Mat  | 

با سلام به دوستان عزيز (احتمالا در و ديوار وبلاگ ) ، اينجانب به اصتحضار(استحظار ، استحزار ، استحضار) ميرساند كه  در اين وبلاگ قرار است من ( Mat) و دوست عزيزمان ( Pat) اقدام به نوشتن كنيم . به مناسبت اولين پست اين وبلاگ كه در روز اول سال 86 ارسال ميشود بر آن شديم تا از اولين ديدارمان با جناب Pat كه در اولين ترم ورودمان به دانشگاه ( 3 سال پيش) رخ داد بگوييم .

 

نقطه آغاز

دوستي ما و پت عزيز از اونجا شروع شد كه يكي بود يكي نبود ... يه روزي توي طويله ( دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال ) من و پت  سر يه كلاس در نزديكي هم به سر ميبرديم . ما به دنبال پايه اي براي الواتي سر كلاس بوديم و چون شخص مورد نظر را نيافتيم مثل هميشه به حالت stand by رفتيم و با صداي استاد گرامي كه فرمود كاغذ در بياوريم به خود آمديم  . ما هم كه بر طبق معمول تنها تن لش خويش را به همراه آورده بوديم در اين فكر بوديم كه از چه كسي تقاضا كنيم برگه اي به ما ببخشد كه ناگهان چشممان به كلاستور پر از برگ پت افتاد  ... اما چون به چهره او نظر كرديم او را سگي يافتيم كه هر آن ممكن بود پاچه بگيرد و هرچه به او زل زديم بلكه توجهي به ما بكند نشد و پت تنها به استاد مينگريست و ما را فلان خود هم به حساب نياورد  و چون در حوالي ما كسي جز ايشان نبود دل را به دريا زديم و حاجت خود را بيان نموديم ... او هم بدون اينكه چيزي بگويد برگه اي در آورد و طوري به ما عطا كرد كه كسي غذا را به سگ ميدهد  . و آنجا بود كه فهميديم هر دو به هم به چشم سگ مينگريم و چون زندگي هايمان هم از نوع سگي بود خيلي زود با هم در آميختيم . ادامه ماجرا به دلیل داشتن صحنه های مستهجن و همچنین کالیبر بالای اینجاب در تایپیدن دچار سانسور شد .

 

هدف وبلاگ :

ما در اين وبلاگ خواهان آن هستيم كه علاوه بر ثبت خاطرات گذشته و آينده ، مطالبي را هم كه به نظرمان جالب مي آيد را در اين مكان مقدس قرار دهيم تا دوستان ( فعلا همان در و ديوار) از آن مستفيص (اي بابا چه جوري مينويسن ) شوند .... و از آنجا كه انسان هاي با ثباتي از نظر شخصيتي هستيم شما ميتوانيد انتظار هر چيزي را در اين وبلاگ داشته باشيد .

 

با آرزوي داشتن سالي خوب و پر نشاط به همراه زندگي سگي (ايهام دارد ... قصد بدي نداريم )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 19:26  توسط Mat  |