تبليغاتX
زندگی سگی

زندگی سگی

چندي پيش به طور تصادفي كابل رايانه موبايل خود را در كشف نموديم و عكس هايي كه در اين مدت از صحنه هاي مختلف اخذ كرده بوديم را به رايانه خود منتقل كرديم و بر آن شديم تا برخي از آنها را به معرض ديد نمايش عموم بگذاريم .  براي بزرگتر شدن عكس ها بر روي آن كليك كنيد !!!!!

 

پيپ دست ساز اينجانب ( فقر خلاقيت مي آورد!!!!)

 قوانين دانشگاه آزاد ( جوراب يادت نره )

همان استاد معارف ۲ كه گفتيم دهنشان را يك سرويس كامل داديم !!!

لانه سگ بهتر است يا اتاق ما ؟؟؟؟

 

اينم يكي ديگه (هركي تونست همه اقلام موجود در عكس رو بگه يك سگ طلايي جايزه ميگيره)

پي نوشت : به دليل آغاز ايام سوگواري امتحانات و نزديكي حلول پنجمين اختر تابناك آسمان مشروطي مجبور به ترك وبلاگ به مدت مديدي بالغ بر ۲۳ روز ميشويم و ابراز دلتنگي خود را به اندازه سوراخ جوراب مورچه براي شما عزيزان بيان ميداريم . ضمنا براي سرگرمي شما در اين مدت جدول سودوكو را كه امروزه باب گشته به شما تحفه ميدهيم !!!!

قوانين آن چنين است كه بايد در هر مربع ۹ خانه اي همه ي اعداد ۱ تا ۹ را بگنجانيد به طوريكه درستون ها و سطرهاي كل جدول هر عدد تنها يك بار آمده باشد .

 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 5:49  توسط Mat  | 

این چند وقته که نبودیم حسابی مشغول کار دنیا بودیم و از لقاءا... فاصله ای بس طولانی گرفتیم و با شیاطین بسیار مأنوس شدیم و کلی با هم حال کردیم ، چه سفر ها که نکردیم و چه رذالت ها که ننمودیم... اگه نیروی انتظامی مارو دستگیر میکرد تقریبا ٪۹۰ کار جمع آوری اراذل و انجام داده بود ولی از اونجاییکه ما ذاتاً متعلق به اینجا نیستیم گرفتن ما هم کار اینا نیست.  

برای از بین بردن حالت تگری (تهوع)  و بوی گندی که در وبلاگ پیچیده تصمیم گرفتم یکی از سفرنامه های اخیر و (مربوط به شمال) براتون تعریف کنم ... تا شاید تغییری حاصل شود.

 در ابتدای مسیر که به ترافیک سنگینی برخورد کردیم و همه ملت از گرما کلافه شده بودند تصمیم گرفتیم که یکم به کار هیجان بدیم تا لااقل حوصلمون سر نره که با زیاد کردن صدای ظبط و بوق بوق بازی شروع کردیم و عده هم که انگار منتظر این فاز بودند با ما همراه شدند...  که ناگهان چشممان به ملتی افتاد که از ماشین پیاده شده بودند و مشغول دست زدن و مسخره بازی بودند...ماهم که بانی این خیر شده بودیم برای اینکه کم نیاریم با داد و هوار و جیغ و دست و سوت به همراه درو دافامون از ماشینا ریختیم بیرون    (یه ده پونزده نفری بودیم)به طوری که کلکل گروه مقابل و زدیم و اونا هم به جمع ما پیوستند ، تقریبا اکثر ملت از ماشینا ریخته بودند بیرون و همه میخ مسخره بازی ما بودند و در مسیر بعضی از ملت (اراذل)که به ما میرسیدند با بوق بوق بازی از ما میخواستند که بزنیم بغل ، ما هم پیاده می شدیم و دست و سوت و رقص و ... این روند چند کیلومتری ادامه داشت ما هم که دیگه با این قضیه حال نمیکردیم با سبک شدن ترافیک با سرعت از محل متواری شدیم. 

با تموم شدن تنقلاتمون دخترا مثل بچه ها   شروع کردند به بهانه گرفتن و نق زدن که مجبور شدیم با پیشنهاد یکی از بچه ها سری به یکی از باغ های مسیر بزنیم...به باغ که رسیدیم همچون قوم آنگلوساکسون هر چیزی که به درختا بود اعم از خوردنی و غیر خوردنی غارت کردیم همینطور که مشغول بودیم یهو یکی از دخترا جیغ کشان گفت بچه ها فرار صاحبش اومد...ما هم برای اینکه به این فضا کمی جو داده باشیم عربده کشان میگفتیم : فرار ... فرار ... داره می آد ... در یه چشم بهم زدن همه پریدیم تو ماشینا و فرار ... پشت سرمون فقط گرد و خاک دیده میشد ، یکم که اومدیم جلوتر دیدیم چند نفر از دیوار باغ آویزونند و عده ای هم تو کوچه باغ دارن میدوند بهشون که رسیدیم فهمیدیم که اینا هم مثل خودمون دزدند و از سر و صدای ما ترسیدند و فرار کردند...

بعد از اینکه اونا فهمیدند سر و صدا از ما بوده ما هم فهمیدیم که دزد و با صاحب باغ اشتباه گرفته بودیم کلی خندیدیم و با هم رفیق شدیم...(اونا هم مثل ما بچه تهرون بودند و راهی شمال)به ماشیناشون که رسیدیم معلوم شد که در باغ زنی بسیار متبحرند و صندوق ماشیناشون پر بود (یه نیم ساعتی هم از دزدی هاشون تعریف کردند و ما هم که سوژه خنده پیدا کرده بودیم بسی اسگلشون کردیم)...از اونجاییکه بچه های ما شاه دزدند بعد از خداحافظی ازشون معلوم شد که چنتا از هندونه هاشونو سرقت کردند...

سرتونو درد نیارم بالاخره رسیدیم شمال...  از اونجاییکه هوای بیرون گرم بود و چشممون به کولر گازی افتاده بود گرفتیم خوابیدیم و عده ای هم رفتن دنبال بازیشون...بعد از شام بساط خلافو پهن کردند ؛ قلیون و سیگار و آب شنگولی و مواد مجاز و غیر مجاز و...خلاصه از همه نوعش موجود بود و بچه ها شروع کردن به ساختن خودشون ، بعد بساط گیتار و سیستم و براه کردند که فهمیدیم بابا اینجا همه هنرمندند و ما خبر نداشتیم ، رقاصا اومدند وسط و مجلس کلی گرم کردند به طوری که کولر گازی هم  دیگه جواب نمیداد...

بعد از مدتی که یه لوستر و ترکوندند و نزدیک بود یه پنجره هم بیاد پایین ، دیدیم که قضیه داره شهرستانی بازی میشه ، ادامه رقصیدن و مسخره بازیو به فرداش موکول کردیم  و فاز خواب دادیم تا خونرو خراب نکردن بگیرن بخوابند ...به دلیل بیشتر بودن تعداد جنس مخالف ، از زنونه مردونه کردن قضیه خوابیدن منصرف شدیم و قرار شد با رعایت اخلاق در کنار هم بخوابیم  (ما گفتیم ولی کو گوش شنوا) بعد هم کلی سر جای خواب و کولر دعوا شد و از اونجاییکه ما شاخ گروه بودیم جا خوبه به ما رسید ...

حالا مگه میشد بخوابی همینجور صدای آه و اوه و هرهر و کرکری بود که می اومد ، هر چند دقیقه یه بار هم سر روشن بودن و خاموش بودن کولر دعوا میشد و بالاخره تصمیم گرفته شد که کولر تا صبح روشن بمونه و اگه سرد شد همو بغل کنیم و تا احساس محبت و گرمای بیشتری بکنیم از اونجاییکه همه د چار کمبود محبت بودند این پیشنهاد بسیار مورد استقبال قرار گرفت  و بالاخره خوابیدیم...

لازم به ذکره که جلوی ویلامون در فاصله کوتاهی دریا بود و به خاطر اینکه به جز ویلاهای مجاور از جای دیگه ای به دریا راه نداشت خصوصی حساب میشد و در نتیجه حظی بردیم وافر (کلی قایق سواری و شنا و...)دم غروب قبل از بازگشت به تهرون همه اومدیم لب دریا خورشید تازه داشت غروب میکرد ، تصمیم گرفتیم که کمی با فاز غم حال کنیم ...دو نفر گیتار میزدند و یکی دونفر هم میخوندند و یه چنتایی هم زیر لب زمزمه میکردند و بقیه در آغوش هم رو ماسه ها ولو شده بودند و به غروب نگاه میکردند...  انقدر فضا عرفانی و غمناک شده بود که اشک تو چشای بعضی ها مشخص بود ...

... و برگشتیم تهرون و ادامه زندگی سگی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 20:45  توسط Pat  | 

توصيه ميشود قبل از خواندن اين پست موارد ايمني را رعايت نماييد ( كيسه و يا پاكت به مقدار لازم ... آب ...(حتما چك كنيد آب خونتون قطع نباشه ...)) ...ضمنا افراد بچه مثبت نخوانند !!!!

در يكي از روزهاي سرد زمستاني سال گذشته محمود كپك كه قبلا وصف ايشان را نموديم به ما گفت كه ميخواهد به دانشگاهش در شهر نراق برود و ما را هم دعوت نمود تا با هم به آنجا برويم و حال وهواي ما عوض شود و خودش هم در مسير تنها نباشد و ما هم قبول نموديم ... و از انجا كه همواره با واژه شانس در زندگي بيگانه بوده ايم ديديم تنها اتوبوس باقيمانده يك اتوبوس بنز قديمي است و تنها جاي باقيمانده در اين اتوبوس هم رديف آخر و بر روي موتور اتوبوس ميباشد و ما هم گفتيم دندمان نرم و ميرويم .

خلاصه  آنكه وقتي از اتوبوس پيدا شديم از بس در اتوبوس بالا و پايين پريده بوديم  مسير خانه را همچون پنگوئن ها ميرفتيم  و بدنمان براي خودش بالا و پايين ميپريد . هوا نيز بسيار سرد بود و چنان سوزي مي آمد كه  گاهي فكر ميكرديم كه گوش يا بيني و يا مكان هاي ديگري از بدنمان كه از بيان نامشان معذوريم را حس نميكنيم و انگار كه كنده شده است . خانه هم يك خانه بزرگ حدودا 250 متري با حياط و دوبلكس كه از خانه هاي شاخ نراق بود و همه ي اتاق ها بجز اتاق تلفن كه بخاري داشت سرد بودند و اتاق تلفن هم بسيار گرم بود و نقش موتورخانه را داشت .  وقتي به خانه رسيديم فرهاد و محسن و محمد كه از هم خونه هايه محمود بودند را ملاقات نموديم و البته اين بار اول ما نبود كه به نراق ميرفتيم و قبلا هم بسيار آنها را ديده بوديم !!! پس از كمي صحبت همگي به دانشگاه رفتند و ما هم به زير پتو خزيديم وتا كمبود خوابمان را جبران كنيم  و محمد هم وقتي برگشت مجبور شده بود تا از ديوار به خانه بيايد چون ما وقتي ميخوابيم با مرده تفاوتي نداريم و هرچه ايشان زنگ زده بودند بيدار نشديم !!! البته لازم به ذكر است كه بر روي ديوار و زمين حدودا 20 سانت برف نشته بود .

بعد از ظهر متوجه شديم كه لوله شهر از سرما تركيده و آب نراق قطع شده ....اندكي بعد يكي از بچه ها خبر داد كه حدودا 2 ليتر عرق سگي در منزل موجود است و بياييد بخوريم تا گرم شويم ... با آنكه ما در آن زمان مايه دار بوديم و زير ابسولوت نميخورديم ولي از آنجا كه از شدت سرما بيرون نرفته بوديم و كپك زده بوديم  از اين موضوع استقبال كرديم و بساط مزه و عرق به راه شد  ... محمد كه عرق نميخورد و ما و محمود و فرهاد و محسن دست به كار شديم ... فرهاد پيك 5 كنار كشيد و ما همچون هميشه 6 پيك خورديم و پيك خود را برگردانديم . محمود و محسن هم يه پيك ديگه خوردن و محمود به محسن گفت كه حاجي ميخوام سگ مست كنم و همه رو تموم كنم پايه هستي ؟؟؟ و ما هم كه ديديم انگارقضيه كل كله دوباره پيك خود را گذاشتيم و گفتيم كه ما هم هستيم و فرهاد هم دوباره برگشت ... خلاصه حدودا 4 پيك ديگر هم خورديم و عرق سگي تمام شد ... در اين هنگام محمود به اتاق تلفن رفت تا با دوست دخترش حرف بزند و ما هم تلاش ميكرديم تا جلوي چرخش زمين را بگيريم ولي نميشد و همه چي حركت ميكرد .... وقتي محمود برگشت ما به سراغ تلفن رفتيم و اتاق هم بسيار گرم بود و حالمان از گرما داشت بد ميشد ولي اين دوست دخترمان بيخيال نميشد و ناگهان تلفن را پرت كرديم و به دستشويي رفتيم و شروع به بالا آوردن آنچه در معده بود كرديمmsn smileys ... همچنان سرمان به امر تگري زدن گرم بود كه  ديديم يه چيزي به پشتمان خورد و رفت و ما هم در حال تگري زدن با خود فكر ميكرديم كه اين كدام دلير مردي بوده كه با اينكه فهميده ما داريم تگري ميزنيم پا به دستشويي گذاشته و اين صحنه فجيع را مناظره ميكند  ... بعد از آنكه امر تگري را تمام نموديم و سر خود را بالا آورديم ديديم كه آن شخص كسي نبود جز محمود كپك كه هم اكنون سر خود را به داخل كاسه توالت كرده و داره تگري ميزنه  و براي تماشاي تگري زدن ما نيامده بود !!! بعد تازه به فكرمان افتاد كه عجب بدبختي !!! آب هم كه قطع است و حالا چه كنيم   كه با دستمال كاغذي و ... صورت و دهان خود را تا حدي پاك نموديم .... وقتي كه من محمود از دستشويي بيرون آمديم متوجه شديم كه بلهههههههههه !!! فرهاد هم به حمام رفته و آنجا سرگرم امر مقدس تگري ميباشد !!! خلاصه كل خونه بوي تگري گرفته بود و به كثافت كشيده شده بود ... و محسن داشت به ما ميگفت كه شما كه جنبه ندارين واسه چي ميخورين و ما هم همگي گفتيم كه سيكتير پليز كه ما ميدانيم كه خودت رو نگه داشتي و اين حرفا ولي حال محسن خوب به نظر ميرسيد !! بعدش ديگه ما همانجا كه نشسته بوديم خوابمان برد تا نصفه شب كه با صداي "برو دوربين رو بيار" بچه ها از خواب پريديم و ديديم كه فرهاد در آن سرما به حياط رفته  و در باغچه در حالي كه با دو دست تنه درخت را چسبيده نشسته و داره دستشويي آنهم از نوع بزرگش ميكنه !!!! و بچه ها خواستن كه با دوربين اين صحنه را شكار كنن كه نشد !!!! دوباره ما پس از كمي خنديدن به فرهاد در پذيرايي خوابمان برد و بقيه به اتاق تلفن رفتند و خوابيدند ...

صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم همه راجع به محسن ميگويند و وقتي جوياي حالش شديم فهميديم كه محسن در اتاق تلفن در حالي كه خواب بوده تگري زده و همه بالش و لحاف خودش را به كثافت كشيده و چون از خواب پريده و چنين ننگي را مشاهده كرده بر روي همان تگري ها دوباره خوابيده و بقيه از اتاق تلفن به پذيرايي كوچ كرده بودند  ... و ما چون اين را شنيديم گفتيم برويم ببينيم محسن در چه حال است كه محسن داد ميزد ميگفت نياين تو ... چون موهاي محسن بلند بود و تكه هاي تگري خودش به پوست و مويش و تك تك تار و پودش چسبيده بود و نميخواست ما او را در اين وضعيت خفت بار ببينيم و ما هم رفتيم تو و كلي بهش خنديديم كه ديگر به ما نگويد شما جنبه ندارين !!!

خلاصه ديگر تمام خانه را به لجن كشيده بوديم و آب هم همچنان قطع بود و تگري ها نشسته در سر جايشان باقي بود !!! اما ماجرا تمام نشد و در حال صرف صبحانه بوديم كه محمود گفت كه كار ضروري از نوع كوچيك پيش آمده و اينكه چه كنم  ... و ما هم به او حياط را نشان داديم و گفت كه سرد است و حسش نيست !!! ما هم به بلعيدن صبحانه ادامه داديم  كه محمود به آشپزخانه رفت و با يك نوشابه خانواده كه نصف آن را از دستشويي كوچك پر كرده بود به اتاق آمد و به ما نشان داد كه آيا نوشابه ميخوريم ؟؟؟ ... و ما هم با اينكه به اين مسائل عادت كرده بوديم جملگي حالمان داشت بهم ميخورد و محمود بيخيال نميشد و آن را نزديك آورده و به ما ميگويد كه بيايين دست بزنين ببينين چه گرمه  !!!! خلاصه درب نوشابه را بست و به حياط انداخت و ما گفتيم كه چرا درش را بستي كه فردا صاحب خانه ان را بيابد و  براي امتحان بنوشد چه شود !!!!!!!

وقتي ديديم كه اين آب قرار نيست وصل شود  تصميم گرفتيم به تهران برگرديم و چون ممكن بود اولياي فرهاد يك سر به آنجا بيايند فرهاد در خانه ماند تا به محض آمدن آب خانه را تميز كند و در نزديكي تهران بوديم كه با اس ام اس فرهاد كه شكلكي  در حال بالا آوردن بود فهميديم كه آب آمده و فرهاد مشغول تميز كردن است ..

 

اين هم عوض اين هفته كه هيچي ننوشتم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 4:35  توسط Mat  | 

ضمن عرض تشكر و تقدير از خانم ياس كه ما را به بازي تاثيرگذارترين ها دعوت نمودند ، بايد بگوييم كه موارد تاثير گذار در زندگي سگي ما بسيار يافت ميشود كه به برخي از آنها به ترتيب زمان اشاره ميكنيم .

1-      درست به خاطرمان نماييد ولي در بچه گي دچار تب شديدي به خاطر بازي با گربه حياطمان شديم و تا پاي مرگ رفتيم و تا چند سال پس از آن بايد قرص هاي خاصي را مصرف ميكرديم و اين زندگي ما در دوران بچگي هم توله سگي بوده ...

2-      كامپيوتر كه از سن 9 سالگي وارد زندگي ما شد  يكي از تاثير گذار ترين موارد در زندگي ما بود كه به آن بسيار علاقه مند شديم و در آن پيشرفت نموديم به طوريكه در سن 11 سالگي يك برنامه فارسي نويس با GWBasic تحت داس كه سيستم عامل رايج آن دوران بود نوشتيم و در اداره كل پست مكانيزه واقع در ميدان حر كه محل كار پدرمان بود جمله عيدتان مبارك را با برنامه ما پرينت كردند و به تمام درب اتاق ها چسباندند كه از موارد افتخار و شاخ بودن ما در دوران طفوليت ميباشد  ... در همين راستاي شاخ بودن و مغز منحرف چند ويروس نيز در همان دوران نوشتيم .

3-      شايد مهمترين و تاثيرگذارترين رويداد زندگي ما فوت پدرمان بود كه در آن زمان ما در سن 13 سالگي به سر ميبرديم و باعث شد كه در جمع هاي مختلف و مهماني ها و ... همواره با بزرگتران همنشين و هم صحبت شويم و هميشه بزرگتر از سن خود فكر كنيم و رفتارهاي بچه هاي هم سن و سالمان به نظر ما بچه گانه بيايد و دوستانمان اعم از پسر و دختر اكثرا بزرگتر از خودمان باشند .

4-      دوست در زندگي ما نقش زيادي داشته و همواره آدم رفيق بازي بوده ايم ولي تاثير گذارترين آنها محمود كپك بود كه در اول دبيرستان با ايشان آشنا شديم و در اولين روز آشناييمان اقدام به دزدي از فروشگاه شهروند كرديم كه كلي حال داد و وقتي شروعش چنين باشد تا آخرش را خودتان بخوانيد  ... هنوز با ايشان دوست هستيم و تقريبا هر چيز جديدي را اعم از مشروب و سيگار و دختر بازي و مسافرت مجردي و ... را با هم تجربه نموديم . البته حسين هم از دوستان بسيار خوب ما بود كه زندگي مسير ما رو از هم جدا كرد و بسيار كم همديگر را ميبينيم ولي هميشه ميتوانيم روي هم حساب كنيم .

5-      در دوران دبيرستان به شدت به گوش دادن آهنگ علاقه مند شديم و هنوز هم نصف عمر خود را به آن اختصاص داده ايم و از تاثير گذارترين آنها ميتوانيم به سياوش قميشي ، متاليكا ، اونسنس و آهنگ هاي تك و توك از خوانندگان ديگر و برخي آهنگ هاي سنتي اشاره كنيم  و هيچگاه خود را طرفدار مطلق يك سبك ندانسته ايم . این هم تاثیر گذارترین آهنگ در ماه اخیر    

6-      خدا يكي از مسائلي است كه شايد در زندگي ما نقش چنداني نداشته ولي به ما ياد داد كه در زندگي از كسي چيزي نخواهيم و هرچه ميخواهيم را خود بدست آوريم ... اما با آنكه آخرين باري كه از خدا چيزي خواسته ايم را به ياد نداريم ولي به آن و حكمت آفرينش و اختيار و ... بسيار فكر ميكنيم . مخصوصا وقتي شبا ميخواي تنهايي سيگار بكشي خيلي فكر كردن به اين چيزا فاز ميده و  نظريه هاي خفني در همين مورد از خود استخراج نموده ایم   !!

7-      دانشگاه هم كه خودتون تاثيرشو ميدونين ... سعادت آشنايي با يك مشت بچه كه بلد نيستن بند كفششون رو ببندن و  اگه تو صبحونشون آب پرتقال نباشه گريشون در مياد ، آشنايي با پت باعث شد كه بتوانيم اين جو مزرخرف را تحمل كنيم .

 

خب خيلي چيزا بود كه دلمان ميخواست بنويسيم ولي از آنجا كه اكثر دوستان وبلاگي ما هم چون خودمان از فاز گشادي بسيار بهره برده اند بيش از اين آنها را اذيت نميكنيم . میگوییم بیشتر شبیه مصیبت نامه شد هااا  

 

و اما ما هم به نوبه خود از پت (خاطرات پت و مت از زبان پت) (بلکه بعد عمری آپ کنه ) و شيرين  و آدمک باران و یه بنده خدا(شما ها هم سعی کنین زودتر بنویسین ... میشناسین که منو  ) و وروجک عزیز و را به این بازی دعوت مینماییم ...

 

پی نوشت : آخ راستی یادم رفت ... بقیه دوستان عزیز هم اگر میخوان شرکت کنن بگن تا به طور رسمی ازشون دعوت کنیم ... شرمنده اخلاق ورزشیتون هم هستیم ... دیگه قانونش ایه که ۵ نفر رو دعوت کنی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 22:33  توسط Mat  | 

حالتی دست داد گفتم حکایتی نقل کنم از این حالت تا حظی برید وافر...

یاد دارم شبی در ویلایی در شمال بودم و سحر در کنار شومینه ای خفته ، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره یی برآورد و راه ساحل دریا گرفت ، یک نفس هم آرام نداشت ، و چون صدایش خروشان دور شد...

روز شد ، گفتمش آن جه حالت بود؟ گفت:

دوش بروبچ را دیدم که با حالتی دگرگون ، هر یک با جفتی به نالش درآمده بودند و عده ای زیر درخت ، عده ای در ساحل و گروهی در آب (دریا) ، در کار دنیا بودند. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در کارو من به غفلت خفته. به محفل که رسیدم فغان برآوردم ای فرزندان آدم مرا ضرورتی پیش آمده...

 کسی گفت : فلانی نعمتی دارد بی قیاس... اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفتم من او را نمی شناسم ، گفت : من تو را رهبری می کنم. دستم بگرفت تا مرا به نزدش درآورد ، یکی را دیدم لب فرو هشته و عصبانی... ننشسته برگشتم و سخنی نگفتم. ندانستم آن لحظه مرا چه شد... ولی عطایش به لقایش بخشیدم.

آن مرد شوریده رو به من کرد و گفت : ای بزرگ به من بگو معنی این حدیث...

من که از بزم شبانه دور مانده و به خواب غفلت رفته بودم؛

گفتمش : حاجت مبر به نزد ترش روی ، که از خلق بدش فرسوده خواهی شد

             اگر خواستی حاجتت بازگوی ، که از رویم به نقد آسوده خواهی شد

و چنین شد که عنانش به دست گرفتم و بسی بر او تاختم تا آنجا که...

 

پی نوشت:

ای پسر حاجت نزد پیران مبر که صحبت جوانان بر جای بهتر که صحبت پیران نه بر جای ،  تا جوانی جوان باش ، چو پیر شدی پیری کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 20:14  توسط Pat  | 

بعد از عمری زندگی سگی در ایران پت و مت به این نتیجه رسیدند که در ایران هیچ گوهی از آب در نمی آیند و تا آخر عمر به همین زندگی سگی ادامه خواهند داد ، مگر آنکه در زندگی خود تحولی ایجاد کنند (بی ادبی راوی داستان و ببخشید)  .چنین شد که آنها تصمیم گرفتند تیکه گم شده شان (مغز) را فراری داده و راهی دیار غربت شوند.بدین ترتیب از دادن فاز گشادی به هم پرهیز کرده و در تلاش برای فراهم کردن مقدمات سفر به سر میبرند.

از این رو قرار گذاشتند که آخر هفته ها به کتابخانه روند تا به درس ها را سرو سامانی داده و هرچه سریعتر یه مدرکی بدست آورند .البته از آنجا که پت و مت هردو آدم های جو گیری هستند از این جوها بسیار به هم داده بودند بطوریکه نزدیک به سه سال است که با هم قرار میگذارند از شنبه هفته بعد هرگز در کلاس ها غیبت نکنند و آدم شوند ولی اون شنبه ها هیچ وقت نرسید؛ اما به نظر میرسد که این بار با دفعه های قبل متفاوت است چون دو هفته ای هست که هنوز تو جو قرار دارند و به کتابخانه میروند و درس می خوانند.   

ولی در هفته گذشته که قرار بود به کتابخانه بروند...ابتدا تصمیم گرفتند که یه دوری تو پارک بزنند و بعد از صرف نسکافه به آنجا برگردند به پارک که رسیدند با صحنه های عجیبی روبرو شدند، جمعیت کثیری از نسوان که به نظر می آمد دانشجو یا پشت کنکوری هستند در همه جای پارک پراکنده بودند (چون کتابخانه چسبیده به پارک است)جریان از اینجا شروع شد که چند تا از دخترها چون کنه به آنها چسبیدند و همه جا به دنبالشان میرفتند (حتی WC  و برای برقراری ارتباط دست به هر شیرینکاری زدند (عشوه ، سوت ، تیکه ، حرکات ژانگولر و...)و از آنجائیکه فراوانی نعمت بود پت و مت به هیچکدامشان پا ندادند، و به همین خاطر چند دور دیگر تو پارک چرخیدند و همینجور درو دافا بودند که پا میدادند و آنها ناز میکردند، این روند تا شب ادامه پیدا کرد و یه پنج، شش ساعتی تو خیابونا ولگردی کردند و بدین ترتیب بود که تمام عقده هایشان اعم از کمبود توجه ، محبت ، عاطفه ، منت کشیدن و ... را خالی کردند. loveshower

به دلیل وجود تمرینات فراوان معماری، امتحان میان ترم طراحی زبان و پروژه اسمبلی، شنبه ی سختی در پیش داشتند و به همین خاطر تصمیم گرفتند که فعلا پارک ، کتابخونه و هرگونه ارتباط با جنس مخالف و ترک کنند و با تقسیم کارها از هم جدا شدند، قرار این بود که پروژه اسمبلی و مت انجام بده و تمرینهای معماری و هم پت بنویسه و برای امتحان هم درس بخونند (...چه توهماتی).

شنبه ی تاریخی فرارسید؛ جناب پت که در روز گذشته به همراه تنی چند از ارازل در مکانی به سر می بردند که به دلیل انجام حرکات غیر اخلاقی، غیر ورزشی و مصرف زیاد مواد غیر مجاز، مجبور شد شب را همانجا بماند، ولی به طور باورنکردنی خود را به کلاس اول رسونده بود اما به همان دلایلی که ذکر شد  از جریانات کلاس چیزی در خاطرش نبود و کلاس 3 ساعته براش 5 دقیقه ای گذشته بوده و ... مت هم که با رفقا تا پاسی از شب به دنبال مکانی برای الواتی بودند اصلا به کلاس اول نرسیده بود.

به دلیل انجام فعالیت های زیاد هیچکدوم برای امتحان درس نخونده بودند و به امید تقلب از روی هم سر جلسه آمده بودند، معلوم شد که به دلیل کالیبر بالا هردو یه جور نقشه کشیده بودند؛ با ورود استاد مشخص شد که هیچکس درس نخونده و سریع فاز کنسل کردن امتحان و به استاد دادند و او هم سریع قبول کرد (ایول استاد)پت و مت هم از فرصت به دست آمده استفاده کردند و زدند تو فاز کنسل کردن کلاس که سریعاً موفق شدند ...و کلاس هم تعطیل شد.tongue

داریوش بزرگ (استاد اسمبلی)با چهره ای خشمگین و عصبانی وارد کلاس شدMamali و شروع کرد به سوال کردن از بچه ها و گیر دادن به آنها که چرا درس نمی خونید و نصیحت کرد mo5powو چند نفری هم انداخت بیرون ...karate با همین سیاست و جو مسمومی که راه انداخت همرو ترسونده بود و کلی از درس و که پیچوند هیچ از هیچکس هم پروژه قبول نکرد غیر از پروژه پت و مت که به دلیل شاخ بودن و سابقه ای طولانی اونارو خوب میشناختthank u.از کلاس معارف هم چیزی در خاطرم نیست چون هر دو خواب بودند.

و اینچنین شد که سخت ترین شنبه و خیلی راحت تموم کردند.jumpy

پی نوشت:

آیا آنها بالاخره میتوانند با مدرک از دانشگاه خارج شوند !!؟ ویا اینکه در سفرشان موفق خواهند بود..؟

acigar.             

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 12:0  توسط Pat o Mat  |