ساعت ۶ صبح با
صدای زنگ تلفن (جناب Mat) از خواب پریدم من که کاملاً گیج بودم بعد از چند دقیقه
فهمیدم ساعت ۶.۳۰ قراره
کوه (درکه) داشتیم از اونجائیکه شب قبل درست نخوابیده بودیم تصمیم به پیچش
گرفتیم ولی نمیدونم چی شد که رأس ساعت سر قرار بودیم و تقریباً از همه زودتر
رسیدیم...
ما هر وقت کوه میرفتیم به اولین قهوه خونه که میرسیدیم میزدیم زمین ـ چایی قلیون هم که ردیف ـ شروع میکردیم به اُسگل کردن ملت و بقیه ماجرا... ولی اونروز به هوای تخم مرغ و جوجه کباب به طور ناباورانه ای ۳ ساعت رفتیم بالا من و مت هم که به تیم دخانیات شهره هستیم با تزریق ۲۰ نخ نیکوتین خودمونو به محل رسوندیم...
اینم یه عکس دسته جمعی(براي بزرگ شدن كليك كنيد)
به دلیل کمبود سیگار و جیره بندی شدن آن من و مت برای زنده موندن و برگشتن به پائین کوه خودمونو از انجام بقیه کارا معاف کردیم... شروع کردیم به ورق بازی که فاز اول صبحانه (اُملت)و آماده کردن زدیم تو رگ و مشغول بازیمون شدیم که فاز دوم (نیمرو) هم رسید اونم خوردیم و رفتیم سراغ چایی و قلیون... که کباب ها هم آماده شد. بعد ناهار یه چایی خوردیم و سیگارم زدیم و رفتیم زیر لحاف تا موقع برگشت. "در آخر هم از خدمات شایسته و فعالیت های زیاد تیم دخانیات تشکر و قدر دانی شد"
فعلاً یه آهنگ گوش کنید تا بقیشو بگم براتون ...
من هم
که مثل همیشه دنبال بهونه میگشتم برای پیچوندن دانشگاه شروع
کردم به دادن فاز گشادی ـ خسته ایم بابا کی حال داره فردا بره سر کلاس ـ که با
مخالفت شدید مت مواجه شدم... و شنبه کله صبح رفتم سر کلاس ولی اثری از مت
نبود و مثل اینکه تا لنگ ظهر خوابیده بود...
ساعت اول که معماری داشتیم و جای مرحوم مت و خالی کردم و توپ خوابیدم بعد که بیدار شدم فهمیدم که یک فصل و نیم درس داده و برای هفته بعد کلی تمرین داریم و ... ساعت دوم هم که استادمون خیلی شاسه یه ربع درس داد بعد یه دختره اومد کنفرانس داد کلی مسخرش کردیم و خندیدیم تا کلاس تموم شد... از اونجائیکه بعد از عید کلاس های بعد از ظهر و نرفتیم سنت شکنی نکردم و رفتم خونه...
پی نوشت:
هر کس که موفق به تشخیص پت و مت در عکس بالا شود هدیه ای ارزنده از ما دریافت خواهد کرد.
-----------------------------------------------------------
ادامه ماجرا از زبان مت :
همونطور که پت گفت وقتی از کوه برگشتیم از شدت خستگی رو به قبله شده بودیم ! میخواستیم یه گوشه میدان تجریش بگیریم بخوابیم و هیچکدام حس رفتن به خانه را نداشتیم ... به هر حال ما به اینجور تیریپ های ورزشی عادت نداشتیم و فکر کنیم اگر بروبکس اِن.اِی عکسمان را ببینند کلی به ما افتخار ورزند که توانستیم اونهمه از کوه بریم بالا .... اینگونه بود که پت به ما فاز گشادی داد و گفت که دانشگاه رو بیچانیم ... اما ما و پت در ابتدای این ترم به هم قول داده بودیم که دیگر به هم فاز گشادی ندهیم چون هر دو انسان های سست عنصری هستیم و تاب مقاومت دربرابر این فاز شریف را نداریم .برای همین ما با این پیشنهاد پت به شدت مخالفت کردیم و او را به یاد قول اول ترم انداختیم و او هم قبول کرد که فردا به کلاس برویم ...
فردا صبح که ما با صدای گوشی خود برای رفتن به دانشگاه از خواب بیدار شدیم دیدیم که فاز پت کار خود را کرده و اصلا حس نداریم از تخت بیرون بخزیم . و گفتیم حوصله این استاد معماری را هم که نداریم پس ساعت خود را دوباره کوک کردیم برای کلاس بعدی .... با زنگ بعدی بیدار شدیم و باز دیدیم که هنوز آثار این فاز برطرف نشده و به خود گفتیم این استاد هم که اسگل است و بهتر است بخوابیم و برای کلاس بعدی بیدار شویم ... با صدای زنگ گوشیمان دوباره بیدار شدیم و این بار با خود گفتیم ما که امروز را تا الان نرفتیم .... پس چه زیباست که دو کلاس بعدی را هم بیخیال شویم و به خود حالی بدهیم !!! خلاصه در یک روز ۱۱ واحد غیبت خوردیم ولی آثار این فاز ما را رها نکرد و در روز سه شنبه هم بخود گفتیم چه زیبا تر است که این کلاس را هم نرویم که کلا این هفته را به مناسبت فتح بخشی از قله ی درکه در تعطیلات به سر برده باشیم ... همچنین دلیل این پست مشترک هم این بود که به خاطر همان فاز مذکور هیچکدام در خود ندیدیم که به تنهایی یک پست بنویسیم و با این تقسیم کار سعی بر آن داشتیم تا باری از فشار نوشتن پست جدید را از روی همدیگر برداریم .
خبر دیگر هم آنکه همانطور که میدانید اگر از آسمان یک ک.. بیافتد صاف در اونجای ما فرو میرود ... برای همین پارتی امروز که ما بعد عمری دعوت شده بودیم و کلی ذوق مرگ بودیم که به این پارتی برویم هم به علت سکته مادر صاب پارتی کنسل شد و ضد حالی عظیم ما را فائق گشت . به همین مناسبت تصمیم گرفتیم که سینما و رستوران را جایگزین کنیم ولی فیلم مهمان هم مزخرف بود و غذای رستوران هم بس گران !!! پس از هر دو ضد حالی دیگر خوردیم تا برایمان درس عبرت شود که دیگر با بخت خود ستیز نکنیم و اینکه آقاجان زوری که نیست !!! جا دارد از مادر صاب پارتی هم تشکر کنیم که از سه فرصت خود در طول زندگی برای سکته کردن و از سالهای زندگی خود و ۳۶۵ روز هر سال صاف امروز را برای این امر انتخاب کردند !!!!
این هم یک نثر جالب راجع به طویله :
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي كه آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سالي دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ......
از جيب و جان كه بر آيد ...... كز عهده خرجش به در آيد



... از آخرين باري كه به پيرايشگاه مورد علاقه مان رفتيم بسيار ميگذرد و علت آن اينست كه در آخرين ديدارمن با جناب آقاي(خانم) پيرايشگر اتفاقي رخ داد كه ديگر نميتوانيم به آنجا برويم و پيرايشگاه هاي ديگر را هم يا از لحاظ كيفيت قبول نداريم و يا راهش دور است بسي و كاليبر
!!! وقتي آقاي آرايشگر در حال كار بر روي كله عزيز بود ما اندر كف چهره ايشان بوديم كه چگونه همچون دختران ابرو ها را به نازكي برداشته و اندكي آرايش هم نموده
!!! در حال اصلاح سرمان هم ايشان با عشوه و... كلي از زندگي سگي ما پرسيدند
و ما هم اين لحن حرف زدن ايشان را به حساب خارج بودن ايشان گذاشتيم ( به ما گفت كه قبلا 6 ماه از سال را در دبي آرايش عروس ميكرده ) و خلاصه به بهانه اين كه ميخواهد گاهي اوقات سر به سرمان بگذارد شماره ما را گرفت و ما به سر قرار رفتيم !!!
و پرسيد كه شما جي هستيد يا باي سكشوال ؟؟ و ما هم كه باز هم نفهميديم چه ميگويد يكي را انتخواب كرديم و گفتيم باي سكشوال
!!! البته حدس زديم كه اين سوال كمي مشكوك است و پس از تحقيق در نت و همچنين در تماس هاي بعدي ايشان متوجه شديم كه ترنس به پسراني ميگويند كه هورمون هاي دخترانه در آنها بيشتر است و خلق و خوي و تمايلات آنها شبيه دختران است !!!
!!! ( جا دارد همينجا از خداي عزيز به خاطر نهادن آتش عشق ما در دل ايشان ميان اينهمه دختر و همچنين شانس خود ميان اين همه پسر كه به پيرايشگاه ميآيند تشكر كنيم
)
و عمراٌ
!!! از بخت سياه بنده در آن دوران
) ..... اما ما زندگي سگي خود را به اين زندگي ترجيح داديم و اين ماجرا هم مدتها سوژه خنده بچه هاي محل باقي ماند !!!!
... اهالي خانه هم كه عادت به ديدن (تحمل) ما بيشتر از 2 ساعت در خانه ندارند از اين اوضاع حسابي به درد آمده اند
و ما با صداي ضبط و راه انداختن بوي پيپ و سيگار آسايش دو گيتي رااز آنها گرفته ايم !!! 
.اینگونه شد که مجبور شدیم قبل از آنکه چشمانمان باز شود به حمام برویم و وقتی بیرون آمدیم برخی از مهمان ها آمده بودند . پس از صرف ناهار تخمه اوردیم و داشتیم خود را برای بازی استقلال و پرسپولیس آماده میکردیم که با سوت داور بوی گندی فضای خانه را در بر گرفت و مهمانی ما دابل سوپرایز شد و دیدیم که از چاه کف آشپزخانه لجن به بیرون تراوش کرد و ما اندر کف انکه چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی چند ماهی از تعویض کل لوله کشی خانه مان نمیگذرد !؟؟
و همچنین دود کردن اسفند که بسیار کمک نمود ، دیدیم که اینگونه نمیشود
و آب اصلا پایین نمیرود و مجبور گشتیم به پارکینگ برویم و زانویی آنجا را باز کنیم و بیابیم گرفتگی لوله را !!!! چند دوری از پیچاندن سر آن نگذشته بود که زیر فواره لجن یک حمام دیگر کردیم و فهمیدیم که خواست خدا چنین است که همواره از تن ما بوی لجن برآید و به ما تمیزی نیامده !! پس از کلی فرستادن شلنگ و چوب و چماق و سیخ و... در لوله فهمیدیم که گرفتگی از کجاست و علت آن را ریختن شن و ماسه و گچ و انواع مصالح ساختمانی دیگر به دست کارگران زحمتکش در دوران بازسازی خانه یافتیم و از باز شدن آن نامید گشتیم و به تخلیه چاه زنگیدیم و آنها هم کار خود را به نحو احسن انجام دادند و با سوت پایان بازی ما هم به خانه آمدیم .
و با آژانس رفتیم و کمربند خریدیم و رهسپار شدیم و چون بسیار دیر رسیدیم کلی از دستمان شاکی بودند
. در هنگام خداحافظی هم خانواده محترم آنچنان گرم قربان صدقه رفتن برای یکدیگر بودند که هرچه ما گفتیم به آژانس زنگ بزنید توجهی به ما نکردند و وقتی از آنجا خارج شدیم تازه گرفتند که ساعت 11 شب چگونه به خانه برگردند و مسافتی بس طولانی را پیاده گز کردیم تا بالاخره یک ماشین مرحمت نمود و ما را سوار کرد و به منزل رساند .
. خلاصه ساعت ۵/11 شد و خبری از پت نشد و ما به برادرمان سپردیم که اگر کسی زنگ زد در را باز کند که پت قرار است بیاید و برادرمان گفت که پس چه خرتوخری شود ... چون او هم چند تا از دوستان مشترکمان را در دوران دبیرستان دعوت کرده که بیایند
. خلاصه ما هنوز تختمان گرم نشده بود که زنگ در به صدا در آمد و دیدیم یک چهره نورانی جلوی در ایستاده ؛ ما که در حال و هوای خواب بودیم این توهم برمان داشت که نکند یکی از بزرگان یا پیامبران به ملاقاتمان آمده است
ولی با دقت در چهره مذکور متوجه شدیم که پت عزیز است که صورت خود را سه تیغ کرده و حمام هم تشریف برده و از سفیدی آدم تصور میکند که شاید خدایی نکرده لامپ مهتابی در او فرو رفته است و بسی به او خندیدیم
..... از پت پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان که هر وقت پت اینچنین سفید مِفید می کند ما هوس میکنیم به او تجاوز کنیم .
و خواب بر ما غالب شد و به بچه ها گفتیم که برای خودشان بچرند و خود را سرگرم کنند تا ما قدری بیآساییم که دیگر تاب این همه بی خوابی را نداریم و ما این همه نیستیم ( البته باید بگوییم که رکورد 53 ساعت بی خوابی از آن ماست
)
و تا به خود آمدیم دیدیم که لباس به تن کرده ایم و در کوچه و خیابان به دنبال Game Net هستیم که به یاد ایام قدیم یک دست Counter Strick بزنیم و هر چه ما گفتیم بابا بیایید بریم قلیون بزنیم قبول نکردند و وقتی به گیم نت همیشگی رسیدیم دیدیم که به قهوه خانه تبدیل شده و ما کلی حالیدیم ولی آخر نرفتیم
ضمنا از وبلاگ نویسان عزیزی که به ما سر میزنند متقاضی هستیم که در سایت
گرم باشد که چند تایی DVD به ما داد و ما را اندکی از این کپک زدگی نجات داد . جا دارد اینجا به دوستداران عرصه فیلم و سینما پیشنهاد کنیم که حتما فیلم Crash را ببینند . ما که خیلی حالیدیم با این فیلم .
... و چون جویای دلیل این رفتار از پسر عموی خود شدیم فهمیدیم که این کارها برای آن است که ما یک وقت پسر عموی خود را از صراط مستقیم منحرف نکنیم و مبادا ایشان از همنشینی با ما به راههای بد بد کشیده شوند !!!!
و خودش هم مانند هشت سال دفاع مقدس هرگز پناهگاه ها را خالی نکند و با رشادت در پناهگاه از کشور خویش دفاع کند .
جا دارد ما در همینجا حمایت خود را از جناب آقای احمدی نجات بخاطر سیاست هایشان اعلام کنیم . بلکه با درایت ایشان ما رنگ اونور آب راببینیم و کلی با تیریپ فرار مغز خود حال کنیم .
)
و آهنگ را با ولوم 10 گوش دادیم و تنها کانال های ترکیه را را نگریستیم و همچنین در خاک و خول بالای سر کارگران زحمتکش ایستادیم !!!
و از او میخواهیم که در سال جدید به ما فرصتی عنایت کند تا زخم های اونجای خود را ترمیم کنیم و بعد نعمت های محترم بعدی خود را بر ما نازل کند تا بتوانیم به نحو شایسته ای زندگی سگی خود را تحمل کنیم .
و با صداي استاد گرامي كه فرمود كاغذ در بياوريم به خود آمديم
... اما چون به چهره او نظر كرديم او را سگي يافتيم كه هر آن ممكن بود پاچه بگيرد و هرچه به او زل زديم بلكه توجهي به ما بكند نشد و پت تنها به استاد مينگريست و ما را فلان خود هم به حساب نياورد
و چون در حوالي ما كسي جز ايشان نبود دل را به دريا زديم و حاجت خود را بيان نموديم ... او هم بدون اينكه چيزي بگويد برگه اي در آورد و طوري به ما عطا كرد كه كسي غذا را به سگ ميدهد
ادامه ماجرا به دلیل داشتن صحنه های مستهجن و همچنین کالیبر بالای اینجاب در تایپیدن دچار سانسور شد .
) شوند .... و از آنجا كه انسان هاي با ثباتي از نظر شخصيتي هستيم شما ميتوانيد انتظار هر چيزي را در اين وبلاگ داشته باشيد .