تبليغاتX
زندگی سگی

زندگی سگی

ساعت ۶ صبح با صدای زنگ تلفن (جناب Mat) از خواب پریدم من که کاملاً گیج بودم بعد از چند دقیقه فهمیدم ساعت ۶.۳۰ قراره کوه (درکه) داشتیم از اونجائیکه شب قبل درست نخوابیده بودیم تصمیم به پیچش گرفتیم ولی نمیدونم چی شد که رأس ساعت سر قرار بودیم و تقریباً از همه زودتر رسیدیم...

ما هر وقت کوه میرفتیم به اولین قهوه خونه که میرسیدیم میزدیم زمین ـ چایی قلیون هم که ردیف ـ شروع میکردیم به اُسگل کردن ملت و بقیه ماجرا... ولی اونروز به هوای تخم مرغ و جوجه کباب به طور ناباورانه ای ۳ ساعت رفتیم بالا  من و مت هم که به تیم دخانیات شهره هستیم با تزریق ۲۰ نخ نیکوتین خودمونو به محل رسوندیم...

 اینم یه عکس دسته جمعی(براي بزرگ شدن كليك كنيد)

به دلیل کمبود سیگار و جیره بندی شدن آن من و مت برای زنده موندن و برگشتن به پائین کوه خودمونو از انجام بقیه کارا معاف کردیم... شروع کردیم به ورق بازی که فاز اول صبحانه (اُملت)و  آماده کردن  زدیم تو رگ و مشغول بازیمون شدیم که فاز دوم (نیمرو) هم رسید اونم خوردیم و رفتیم سراغ چایی و قلیون... که کباب ها هم آماده شد. بعد ناهار یه چایی خوردیم و سیگارم زدیم و رفتیم زیر لحاف تا موقع برگشت. "در آخر هم از خدمات شایسته و فعالیت های زیاد تیم دخانیات تشکر و قدر دانی شد"

فعلاً یه آهنگ گوش کنید تا بقیشو بگم براتون ...             

من هم که مثل همیشه دنبال بهونه میگشتم برای پیچوندن دانشگاه شروع کردم به دادن فاز گشادی ـ خسته ایم بابا کی حال داره فردا بره سر کلاس ـ که با مخالفت شدید مت مواجه شدم...  و شنبه کله صبح رفتم سر کلاس ولی اثری از مت نبود و مثل اینکه تا لنگ ظهر خوابیده بود...

ساعت اول که معماری داشتیم و جای مرحوم مت و خالی کردم و توپ خوابیدم بعد که بیدار شدم فهمیدم که یک فصل و نیم درس داده و برای هفته بعد کلی تمرین داریم و ... ساعت دوم هم که استادمون خیلی شاسه یه ربع درس داد بعد یه دختره اومد کنفرانس داد کلی مسخرش کردیم و خندیدیم تا کلاس تموم شد... از اونجائیکه بعد از عید کلاس های بعد از ظهر و نرفتیم سنت شکنی نکردم و رفتم خونه...

پی نوشت:

هر کس که موفق به تشخیص پت و مت در عکس بالا شود هدیه ای ارزنده از ما دریافت خواهد کرد.

 -----------------------------------------------------------

 ادامه ماجرا از زبان مت :

همونطور که پت گفت وقتی از کوه برگشتیم از شدت خستگی رو به قبله شده بودیم ! میخواستیم یه گوشه میدان تجریش بگیریم بخوابیم و هیچکدام حس رفتن به خانه را نداشتیم ... به هر حال ما به اینجور تیریپ های ورزشی عادت نداشتیم و فکر کنیم اگر بروبکس اِن.اِی عکسمان را ببینند کلی به ما افتخار ورزند که توانستیم اونهمه از کوه بریم بالا .... اینگونه بود که پت به ما فاز گشادی داد و گفت که دانشگاه رو بیچانیم ... اما ما و پت در ابتدای این ترم به هم قول داده بودیم که دیگر به هم فاز گشادی ندهیم چون هر دو انسان های سست عنصری هستیم و تاب مقاومت دربرابر این فاز شریف را نداریم .برای همین ما  با این پیشنهاد پت به شدت مخالفت کردیم و او را به یاد قول اول ترم انداختیم و او هم قبول کرد که فردا به کلاس برویم ...

فردا صبح که ما با صدای گوشی خود برای رفتن به دانشگاه از خواب بیدار شدیم دیدیم که فاز پت کار خود را کرده و اصلا حس نداریم از تخت بیرون بخزیم . و گفتیم حوصله این استاد معماری را هم که نداریم پس ساعت خود را دوباره کوک کردیم برای کلاس بعدی .... با زنگ بعدی بیدار شدیم و باز دیدیم که هنوز آثار این فاز برطرف نشده و به خود گفتیم این استاد هم که اسگل است و بهتر است بخوابیم و برای کلاس بعدی بیدار شویم ... با صدای زنگ گوشیمان دوباره بیدار شدیم و این بار با خود گفتیم ما که امروز را تا الان نرفتیم .... پس چه زیباست که دو کلاس بعدی را هم بیخیال شویم و به خود حالی بدهیم !!! خلاصه در یک روز ۱۱ واحد غیبت خوردیم ولی آثار این فاز ما را رها نکرد و در روز سه شنبه هم بخود گفتیم چه زیبا تر است که این کلاس را هم نرویم که کلا این هفته را به مناسبت فتح بخشی از قله ی درکه در تعطیلات به سر برده باشیم ... همچنین دلیل این پست مشترک هم این بود که به خاطر همان فاز مذکور هیچکدام در خود ندیدیم که به تنهایی یک پست بنویسیم و با این تقسیم کار سعی بر آن داشتیم تا باری از فشار نوشتن پست جدید را از روی همدیگر برداریم .

خبر دیگر هم آنکه همانطور که میدانید اگر از آسمان یک ک.. بیافتد صاف در اونجای ما فرو میرود ... برای همین پارتی امروز که ما بعد عمری دعوت شده بودیم و کلی ذوق مرگ بودیم که به این پارتی برویم هم به علت سکته مادر صاب پارتی کنسل شد و ضد حالی عظیم ما را فائق گشت . به همین مناسبت تصمیم گرفتیم که سینما و رستوران را جایگزین کنیم ولی فیلم مهمان هم مزخرف بود و غذای رستوران هم بس گران !!! پس از هر دو ضد حالی دیگر خوردیم تا برایمان درس عبرت شود که دیگر با بخت خود ستیز نکنیم و اینکه آقاجان زوری که نیست !!! جا دارد از مادر صاب پارتی هم تشکر کنیم که از سه فرصت خود در طول زندگی برای سکته کردن و از سالهای زندگی خود و ۳۶۵ روز هر سال صاف امروز را برای این امر انتخاب کردند !!!!

این هم یک نثر جالب راجع به طویله :

سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي كه آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سالي دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ......

 از جيب و جان كه بر آيد ...... كز عهده خرجش به در آيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:58  توسط Pat o Mat  | 

شنبه هفته پيش –دانشكده فني تهران شمال -  كلاس جناب مهندس صفايي ( درس معماري كامپيوتر)

ما : استاد اسم ما را نخوانديد

استاد : اسم شما در ليست نيست ! ( در حالي كه به ليست هايش نگاه ميكند)

استاد : شما در ليست روز چهارشنبه هستيد و 4 جلسه هم غيبت داريد و اگر باز هم غيبت كنيد حذفتان ميكنم !!!

ما : استاد ما مطمئن هستيم كه كلاس روز شنبه را ثبت نام كرده ايم و تمام اين جلسات را هم شنبه آمده ايم و شما تا به امروز حضور و غياب نكرده ايد و حتما اشتباهي شده !!!! اگر ممكن است غيبت هاي ما را اصلاح كنيد ... شما كه هر جلسه ما را در كلاس ديده ايد !!

استاد : اين مشكل شماست ، اگر اشتباه رخ داده برويد و از طرف دانشگاه نامه بياوريد تا من اصلاح كنم . اين جلسه را هم غيبت ميخوريد !!!

ما : استاد پس اگر ممكن است اجازه دهيد تا زماني كه ما مشكل را حل كنيم كلاس شنبه را بياييم ... آخر ما نميتوانيم 4 شنبه بياييم .

استاد : امكان ندارد ، شما بايد سر كلاس خودتان حاضر شويد .

ما : استاد خواهش ميكنم  ... ما نميتوانيم 4 شنبه ها به دانشگاه بياييم .. مجبور ميشويم درس را حذف كنيم ... كلاس شنبه صبح شما هم كه خلوت است . چه اشكالي دارد ما كلاس شنبه را بياييم ..

استاد : نخير !! نمي شود                          ما : ممنون

رهسپار اتاق كامپيوتر ميشويم :

ما : خسته نباشيد . ميخواستم  اگر ممكن  نگاهي به برنامه ما بياندازيد .. ما  درس معماري كامپيوتر را روز شنبه ثبت نام كرده ايم اما اسممان در روز چهارشنبه آمده است .

كارمند : پرينت خود را بدهيد .                     ما : الان همراهمان نيست . ولي كارت دانشجويي همراهمان است !

كارمند : بدون پرينت نميشود .                    ما : خانم من الان پرينت همراهم نيست . استاد هم با ما راه نمي آيد كه كلاس شنبه را بياييم و مطمئن هستيم كلاس شنبه را ثبت نام كرده ايم . شما چه احتياجي به پرينت داريد ؟؟؟

** پس از كلي جر و بحث بالاخره ايشان حاضر شدند به جاي پراندن و بلكه كشتن مگس هاي اطرافشان براي تنوع هم كه شده كار ما را راه بياندازند :

كارمند : شما از كلاس شنبه به كلاس 4 شنبه ادغام شده ايد . به خانم مقدم (مسئول برنامه ريزي) مراجعه كنيد .

.....

ما : ببخشيد خانم مقدم اينجا هستند ؟؟؟                - : تا چند لحظه پيش اينجا بودند ، رفتند به اونيكي دانشكده .. اتاق خودشان

اتاق برنامه ريزي : درب قفل است و هرچه در ميزنيم كسي درب را باز نميكند !!!

سه شنبه – اتاق برنامه ريزي : باز هم هرچه در ميزنيم درب قفل است و خانم مقدم همچنان ستاره سهيل !!!


بله !!  اين است دانشگاه آزاد اسلامي كه ما از آن به طويله ياد ميكنيم !!! هرچند به دنبال واژه مناسب تري هستيم چون در طويله حداقل يك گاو و يا گوسفند را براحتي ميتوان پيدا كرد اما در اينجا نه !!!

و اينانند اساتيد عقده اي اين طويله كه حتي با دانستن وضعيت موجود در دانشگاه اصلا با دانشجويان راه نمي آيند و و فكر ميكنند تدريس در دانشكده فني تهران شمال ( به عنوان شاخ دانشكده ها) همانند تدريس در دانشگاه آكسفورد است كه اينچنين به خود ميبالند و تلاش ميكنند با اين كارهايشان خود را مهم و موثر جلوه دهند و از اينكه هميشه چند دانشجو در راهرو و حياط  آويزونشان باشند ذوق ميكنند و عقده ي خود كم بيني خود را اينگونه بروز ميدند ....

و اين است برنامه ريزي دقيق دانشگاه كه كلاس ما را سر خود عوض كرده اند و حتي زحمت زدن اطلاعيه به برد را هم به خود نداده اند و براي رسيدگي هم در دانشگاه نيستند  !!!

و در نهايت اينانند كارمندان و كادر دانشگاه كه در گشادي و كاليبر بالا روي ما را هم سياه كرده اند و حسابي در برابرشان كم آورده ايم .

 

پي نوشت : به دليل اعتراض اهالي محترم طويله ( اعم از گاو و گوسفند و مرغ و كفتر ) به نسبت دادن دانشگاهمان به محل زندگيشان از دوستان عزيز خواهش ميكنيم تا ما را در يافتن نامي مناسب تر براي اين مكان علمي و فرهنگي ياري كنند !! با تشكر

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 3:50  توسط Mat  | 

به دلیل پرداخت نکردن شارژ ADSL دو سه روزی از این دنیا بی خبر بودیم جاتون خالی خیلی حال داد به معتادان NET توصیه میکنم حتما امتحان کنند...

دیروز تنی چند از ارازل محل دنبال نفر بودند برای استخر و از اونجائیکه مفت بود و منم چند روزی بود که حموم نرفته بودم سریع آویزون شدیم وقتی رسیدیم با تعجب دیدیم که استخر تو خونه دائی یکی از بچه هاست و طرف کلی کلاس گذاشته بود و تمام سور و سات عیش و نوش محیا بود و بعضی از دوستان هم با جفتشون اومده بودند و ...

ما که همه رقم مکان و پارتی و تجربه کرده بودیم کاملا غافلگیر شده بودیم... و از اونجائیکه با تریپ استخر اومده بودیم و همچنین همه نوع خلافو ترک کرده بودیم فقط از قسمت استخر استفاده کردیم... به دلیل وجود صحنه های مستهجن از گفتن باقی قضیه معذوریم ولی ناراحت نباشین احتمالا تا چند روز دیگه CD مون در میاد...

در راه برگشت به خونه بودیم که دیدیم در تالار نزدیک محلمان عروسی شهرستانیای مقیم تهرونه... ما هم که سر تا پا کرمیم بعد از کلکل فراوان تصمیم گرفته شد که دوتا از بچه ها که تریپشون جوادیه و مناسب مجلس برن داخل تالار و یه حالی به اینا بدن تا بفهمند که اینجا کجاست و ما کییم... بعد از پنج دقیقه دیدیم که یکی از بچه ها با یه کیسه پر از شیرینی اومد بیرون و گفت که حال نداد بابا شامو هنوز آماده نکردن... یه هفت هشت دقیقه گذشت و از نفر دوم خبری نشد چند بار باهاش تماس گرفتیم و فهمیدیم که توسط یکی از گارسنا شناسایی و دستگیر شده...

در حال فکر کردن بودیم که چجوری فراریش بدیم ییهو دیدیم یه چیزی مثل موشک از بغلمون رد شد و داد میزد بچه ها فرار کنید ما هم که از فرار نفر دوم خوشحال شده بودیم عربده کشان از محل متواری شدیم...

وقتی به محل برگشتیم همه خوشحال در حال مرور قضایا بودن که چشمم به سوپور محل افتاد و شیرینی هارو دادم بهش گفتم بیا مال عروسی یکی از بچه های محلِ اونم کلی خوشحال شد و یه چیزی به ترکی گفت و رفت.

برای اینکه شبو هیجانی تر تموم کنیم سر فوتبال (روم-منچستر) شرط بندی کردیم برای کله پاچه امروز...

بعد از بازی کلی افسرده شدیم چون تیم ما مفتضحانه باخت ... شب که از فرط خستگی بیهوش شدم و دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه با صدای تلفن از خواب خوش پریدم و کله سحری با ناراحتی راهی کله پزی شدیم و جاتون خالی یه دلی از عزا دراوردیم...

در حال خوردن چائی بودیم که فهمیدیم همه مثبتی اومدن و هیچکی سیگار نداره و از اونجائیکه سیگار بعد از کله توصیه شده رفتم برای گرفتن سیگار که بعد از منم یکی دیگه از بچه ها باهام اومد بیرون یه چند قدمی نرفته بودیم که ییهو به فکر دودر کردنشون افتادیم (چون هنوز پول کله پزیو حساب نکرده بودیم) منم خوشحال سریع پریدیم توماشین و فرار به سمت خونه...

زسیدیم محل دیدیم که نگهبان ساختمون نیمه کاره یه دزد گرفته و در حال کتک کارین رفیق ما هم که کلش درد میکنه برا دعوا رفت و آقا دزد رو لت و پار کرد خواستیم زنگ بزنیم 110 که طرف به غلط کردن و گریه افتاد رفیق ما هم که دل رحم جیبای آقا دزدرو خالی کرد، بدبخت همش 500 تومن پول خورد و چند نخ سیگار داشت سیگاراشو برداشتیمو گفتیم اصلا به ماچه ساختمون ما که نیست دادیمش دست افغانیه و ...

ما هم رفتیم برا سیگار بعد از کله...

                                           

این آهنگ هم گویای حال امروز ماست    

                                        "و این زندگی سگی همچنان ادامه دارد" 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 17:49  توسط Pat  | 

این روزها به هر وبلاگی که سر میزنیم صحبت از فیلم ۳۰۰ حتما همه از آن مطلع اید.

این فیلم از روی کتاب مصوری نوشته فرانک میلر به همین نام توسط شرکت "برادران وارنر" ساخته شده است. داستان فیلم نبرد سپاه دهها هزار نفری خشایارشا که گفته می شود بالغ بر 250.000 نفر بوده است با 300 نفر از رزم آوران اسپارت است.

در این نبرد که حدود سه روز به طول می انجامد ارتش امپراتوری هخامنشی در برابر 300 رزم آور اسپارتی در یک تنگه در نزدیکی آتن متوقف شد و تنها زمانی توانست آنها را شکست بدهد که در اثر خیانت یک یونانی راه دیگری برای دور زدن آنها و محاصره اسپارتی ها یافت.

این عکس یکی از اجداد ماست در فیلم ۳۰۰

برخی از وبلاگ نویسان معتقدند که این فیلم توهینی به ایرانیان و تاریخ کشور مان است و علیه آن دست به کار تهیه طومار اینترنتی و یا بمب گوگلی (سایتی که با لینک دادن به آن رتبه اش در گوگل بالا می آید و اعتراضی علیه این فیلم است) شده اند.

برای بمباران گوگلی باید عده زیادی از وبلاگ‌نویس‌ها به سایت 300themovie.info لینک بدهند ،‌آن هم دقیقا با این کلمات: 300 the movie.

این هم بمب ما :        300 the movie 


 خواننده ایرانی این فیلم گفته فیلم و جدی نگیرین... اعظم علی خواننده ایرانی که آواز فیلم جنجال برانگیز 300 را خوانده است، در روزهای اخیر متنی بر روی وبسایتش منتشر کرده که از دلایل خود برای مشارکت در تولید این فیلم سخن گفته است. اعظم علی می گوید که با وجود آن که ناراحتی ایرانیان را درک می کند اما معتقد است که آنها برای شناساندن فرهنگ خود به دیگران گام های چندان موثری برنداشته اند.    

       AzamAli Endless-Reverie

در این میان بروبچ Rapper هم بیکار نشسته اند و کارهای قشنگی درست کردند که من یکی از اون کارای قشنگو براتون انتخاب کردم به اسم هویت من.

       YAS Hoviate-Man

سوگند به خدایی که دانه را شکافت و آفریدگان را آفرید، آنان [ایرانیان] برای بازگرداندن شما به دین اسلام، با شما به نبرد برمی خیزند، چنان که شما برای اسلام آوردن در میانشان شمشیر کشیدید.
امام علی (ع)


آن مرد،
با سلاحها و آتش درخشان،
در نزديكى درياى سياه،
از پرشيا براى تسخير ترابوزان
خواهد آمد.
فاروس و ميتيلن به لرزه در خواهد آمد؛
خورشيد،
درياى آدرياتيك را كه مملو از اجساد اعراب است؛
روشن خواهد كرد.                                         نوستراداموس/سانتورى 5 / قطعه
 
 

برای خواندن آخرین اخبار در مورد فیلم ۳۰۰ به اینجا بروید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 14:32  توسط Pat  | 

 

پيغام گير حافظ:

رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور!
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!
بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام
زآن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور!


پيغام گير سعدي:

از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتي دادي به دستم


پيغام گير فردوسي:

نمي باشم امروز اندر سراي
که رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب


پيغام گير خيام:

اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده اي از من ياد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پيغام گير منوچهري:

از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم که سلامي گويم
بگذاري اگر پيغام پاسخ دهمت
زان پيش که همچو برف گردد رويم!


پيغام گير مولانا:

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوري برانگيزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پيغام گير بابا طاهر:

تليفون کرده اي جانم فدايت!
الهي مو به قوربون صدايت!
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت!




وپيغام گير نيما :

چون صداهايي که مي آيد
شباهنگام از جنگل
از شغالي دور
گر شنيدي بوق
بر زبان آر آن سخن هايي که خواهي بشنوم
در فضايي عاري از تزوير
ندايت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخي گيرد ز من از دره هاي يوش

پيغام گير شاملو :

بر آبگينه اي از جيوه ء سکوت
سنگواره اي از دستان آدمي
تا آتشي و چرخي که آفريد
تا کليد واژه اي از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابي گويمت
آنگاه که توانستن سرودي است


پيغام گير سايه :

اي صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پيامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتي و شنودي باشد
به حقيقت با تو همراز شوم بي نياز کتمان


پيغام گير فروغ :

نيستم.. نيستم..
اما مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها که پيغام گذاشته اند
سلامي دوباره خواهم داد
......

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 0:35  توسط Mat  | 

امروز با ديدن موهاي ژوليده خود بر آن شديم كه به پيرايشگاه برويم اما همانند ديگر تصميم هايمان تنها در مرحله تصويب باقي ماند و به مرحله عمل نرسيد  ... از آخرين باري كه به پيرايشگاه مورد علاقه مان رفتيم بسيار ميگذرد و علت آن اينست كه در آخرين ديدارمن با جناب آقاي(خانم) پيرايشگر اتفاقي رخ داد كه ديگر نميتوانيم به آنجا برويم و پيرايشگاه هاي ديگر را هم يا از لحاظ كيفيت قبول نداريم و يا راهش دور است بسي و كاليبر  ما بالاتر !!!

اتفاق مذكور اينگونه شروع شد كه يكي بود يكي نبود و روزي روزگاري ما با دوست دختر مرحومه مغفوره و روحش شاد بادِ خود قرار ملاقاتي در ساعت 5 بعد از ظهر داشتيم و چون همانند خيلي از روزهاي ديگر غذايي براي ناهار خود در خانه پيدا نكرديم و از به نيمرو و املت بستن خود بيزار شده بوديم عازم خيابان شديم تا چيزي تهيه كنيم و آن را در شكم گشنه ي مباركمان بريزيم و به خود حالي بدهيم !!! پس از صرف ناهار چون ساعت بالغ بر 4 بود و ما هم وقت رفتن به خانه را نداشتيم گفتيم سري به پيرايشگاه بزنيم و كمي موهاي خود را مدل برق گرفته و سيخ سيخ و به اصطلاح امروزي ها فشن (fashion)  كنيم و دوست دخترمان را سوپرايز كنيم  !!! وقتي آقاي آرايشگر در حال كار بر روي كله عزيز بود ما اندر كف چهره ايشان بوديم كه چگونه همچون دختران ابرو ها را به نازكي برداشته و اندكي آرايش هم نموده !!! در حال اصلاح سرمان هم ايشان با عشوه و... كلي از زندگي سگي ما پرسيدند و ما هم اين لحن حرف زدن ايشان را به حساب خارج بودن ايشان گذاشتيم ( به ما گفت كه قبلا 6 ماه از سال را در دبي آرايش عروس ميكرده ) و خلاصه به بهانه اين كه ميخواهد گاهي اوقات سر به سرمان بگذارد شماره ما را گرفت و ما به سر قرار رفتيم !!!

هنوز ساعاتي سپري نشده بود كه تماس هاي متوالي و متداوم ايشان با ما شروع شد كه كجايي و چه ميكني !!؟  و ساعت يك بامداد بود كه به ما گفت ميخواهد به دنبالمان بيايد و با چند تن از دوستانش به دربند برويم و ما هم كه از اين همه خودماني شدن ايشان بدن صرف چايي اصلا خوشمان نيامده بود او را به نحوي پيچانديم ... خلاصه تماس ها و احوال پرسي هاي ايشان ادامه يافت و ما هم به دليل داشتن تارف ( طارف ؟ تعارف ؟؟) با ايشان برخورد خوبي از خود بروز ميداديم تا اينكه روزي به ما گفت كه من ترنس (trance) هستم و ما هم كه نگرفتيم چه ميگويد گفتيم كه ما هم با متال و راك حال ميكنيم  و پرسيد كه شما جي هستيد يا باي سكشوال ؟؟ و ما هم كه باز هم نفهميديم چه ميگويد يكي را انتخواب كرديم و گفتيم باي سكشوال  !!! البته حدس زديم كه اين سوال كمي مشكوك است و پس از تحقيق در نت و همچنين در تماس هاي بعدي ايشان متوجه شديم كه ترنس به پسراني ميگويند كه هورمون هاي دخترانه در آنها بيشتر است و خلق و خوي و تمايلات آنها شبيه دختران است !!!  و يافتيم كه ايشان ميخواهند ما دوست پسرشان شويم  !!! ( جا دارد همينجا از خداي عزيز به خاطر نهادن آتش عشق ما در دل ايشان ميان اينهمه دختر و همچنين شانس خود ميان اين همه پسر كه به پيرايشگاه ميآيند تشكر كنيم  )

ما هرچه تلاش كرديم با اين قضيه منطقي برخورد كنيم ديديم كه نميتوانيم تيريپ عشوه ايشان وكلمات  عزيزم و يا هاني را به طور متوالي و با لحن دخترانه و صداي پسرانه تحمل كنيم و حالت تهوع به ما دست ميدهد  و عمراٌ !!! از بخت سياه بنده در آن دوران LCD گوشيمان هم در يك جنگ خانوادگي شكسته بود و نميتوانستيم بفهميم كه آيا اين چه كسي است كه با ما تماس ميگيرد ؟؟ و به دليل تحريم اقتصادي پس از جنگ هم پولي در دست و بالمان براي تعمير گوشي نداشتيم و مجبور گشتيم ايشان را به طرز فجيعي بپيچانيم !!!

ضمنا اهالي محترم بچه محل هم وقتي از اين ماجرا باخبر شدند همگي اذعان داشتند كه خاك بر سرت كه اين پسره آخره بچه مايه دار است و هر روز در پارتي و ... به سر ميبرد و كلي دختر خوشكل مشكل در اطرافش ميچرند و ميتوانستي كلي باحاش حال كني و همچنين مدل موي خود را بدون صرف هزينه مطابق با خفن ترين مدل هاي روز كني و اينكه اين شتر تنها يك بار درب خانه را ميزند (يه جاش مشكل داره فكر كنم ) ..... اما ما زندگي سگي خود را به اين زندگي ترجيح داديم و اين ماجرا هم مدتها سوژه خنده بچه هاي محل باقي ماند !!!!

 

راستي خدمت حضور مباركتان عرض شود كه الان بالغ بر 4 روز است كه نه تنها از خانه بلكه از اتاق خود به ندرت خارج شده ايم  و بسيار كپك زده ايم ولي حس بيرون رفتن با كسي را هم نداريم و همچون انگلي به زندگي باكتري وار خود ادامه ميدهيم ... اهالي خانه هم كه عادت به ديدن (تحمل) ما بيشتر از 2 ساعت در خانه ندارند از اين اوضاع حسابي به درد آمده اند  و ما با صداي ضبط و راه انداختن بوي پيپ و سيگار آسايش دو گيتي رااز آنها گرفته ايم !!!

خبر ديگر هم آنكه بالاخره روز موعود فرا رسيد و ما بايد فردا راهي دانشگاه شويم و از ساعت 7 صبح تا 7 شب كلاس داريم و تاوان بسياري از گناهان خويش را قرار است بپردازيم و دهنمان هم به نوبه‌ي خود سرويس خواهد گشت .

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 21:2  توسط Mat  | 

 

 

Metallica - Nothing Else Matter
Download : 1.14MB

:Lyrics


So close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
and nothing else matters

never opened myself this way
life is ours, we live it our way
all these words I don't just say
and nothing else matters

trust I seek and I find in you
every day for us something new
open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

so close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
and nothing else matters

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

never opened myself this way
life is ours, we live it our way
all these words I don't just say
and nothing else matters

trust I seek and I find in you
every day for us something new
open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they say
never cared for games they play
never cared for what they do
never cared for what they know
and I know

so close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
no nothing else matters ...

ترجمه متن موسيقي در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 11:45  توسط Pat  | 

 

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد

پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود

در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی

اخبار یک سه چار دو ایران خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوش های سگ

این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است

باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 18:55  توسط Mat  | 

امروز Alert ی از Orkut رسید که تولد دوستتونه ... که باعث شد بعد از عمری دوباره سری به Orkut بزنم و کلی از خاطرات گذشتم زنده شد _ کلی هیجان انگیز بود _ و جالبتر اینکه رفیق پنج سال پیشمو Online یافتم و کلی با هم چتیدیم _خدا پدر Google و بیامرزه که سبب این خیر شد_

وقتی از اوضاع او و بچه های دیگه پرسیدم کلی دپرس شدم ... همه ی بچه ها در حال گرفتن فوق و دکتری بودند عده ای هم در کمپانی های IBM و Google مشغول کار شده بودند و جالب اینکه میگفت اکثر نخبه های اینجا ایرانی ، چینی و یا هندی هستن و خیلی کم آمریکائی و اروپائی بینشان وجود داره ...

از محیط و فضای دانشگاهشون که برام گفت یاد توصیفات بهشت افتادم...

وقتی از امکانات دانشگاهشون برام گفت شاخام داشت در میومد ... فقط همینو بگم که برای انجام پروژه های دانشگاهی میتونستن وام های بلاعوض بگیرن و در صورت شکست فقط درصدی ازون پولو باید پرداخت میکردند اونم با قسط های بلند مدت...

این رفیق ما فقط با تحصیلات دانشگاهی (master of science in mechanical engineering) و در حالیکه دانشجوی PHD هست سالی $80.000 درآمدشه و ... اونوقت میگن چرا از مملکت میرن و دیگه بر نمی گردن.

آخه من از کجای دانشگامون بگم , که حتی خیلی از استادا مکررا" به طویله بودنش معترفن.

به قول یکی از اساتید "مهد کودک ما هم از اینجا بزرگ تر و مجهز تر بود"

وقتی کسی که به عنوان عضو هیئت مثلا علمی دانشگاه باشه و اینجوری بگه دیگه ببینید ما تو چه خراب شده ای داریم درس میخونیم.

بعد از چند سال هنوز رئیس دانشگاه رویت نشده معلوم نیست اون دیگه چه حیوونیه... قصد توهین ندارم...آخه میدونین معاون دانشگاه رویت شده و میگن آقا دکترای جنگل بانی داره خوب دیگه معلومه رئیس چیکارس...

نه فکر بد نکنین اونجا همچین بی صاحبم نیست , کل دانشگارو یه بچه لُر دهاتیه خوش تیپ میگردونه که فکر کنم سیکلم هم نداره ؛ این بیچاره خیلی زحمت میکشه , اگه یه روز تو دانشگاه نباشه همه گو گیجه میگیرن که کجا باید برند و چیکار باید بکنند , آخه همه چی برنامه ریزی شدست...

اونوقت تو این طویله یه سری قضیه و جدی گرفتند و فکر میکنن دارن درس میخونن و پس فردا مهندس میشن...

حیف شد که وسط تایپ یکی از توله های فامیلمون زد و PC و restart کرد و به دلیل همون کالیبر بالای معروف خیلی از مطالبو فاکتور گرفتم ... ایشالا تو پست های بعدی از عجایب دانشکده فنی تهران شمال بیشتر میگم براتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 22:58  توسط Pat  | 

دیشب با آن که با قصد رفتن به حمام اینترنت خود را قطع نمودیم ولی هر چه عزم خود را جزم کردیم نتوانستیم خود را از صندلی جدا کنیم و دیدم اصلا حس رفتن به حمام را نداریم و گفتیم یک روز هم اضافه شود چیزی نمیشود  ... باید بگوییم پروسه حمام در لحظه ای که میخواهیم به زیر دوش برویم برایمان بسیار سخت است و از این لحاظ به گربه سانان بسیار تشابه داریم و از اب به طور کلی گریزانیم . به همین دلیل تعداد دفعاتی که در طول عمر خود به استخر رفته ایم به تعداد انگشتان دست نمیرسد و هر بار هم که به استخر رفته ایم در همان حوضچه کلر استخر غرق شده ایم و همیشه مجبور بوده ایم با بچه های نیم وجبی در عمق نیم متری اب بازی کنیم و خود را سرگرم کنیم !!!

صبح دم با صدای دلنشین ننه بزرگمان که برای خواب ما از کابوس هم بدتر است بیدار شدیم و ناگهان به خاطر آوردیم که امروز قرار است به مناسبت 80 امین سالگرد تولد پدر بزرگمان در خانه ما جشنی به صورت سوپرایز برگزار شود  و پدر بزرگ را غافلگیر کنیم .اینگونه شد که مجبور شدیم قبل از آنکه چشمانمان باز شود به حمام برویم و وقتی بیرون آمدیم برخی از مهمان ها آمده بودند . پس از صرف ناهار تخمه اوردیم و داشتیم خود را برای بازی استقلال و پرسپولیس آماده میکردیم که با سوت داور بوی گندی فضای خانه را در بر گرفت و مهمانی ما دابل سوپرایز شد  و دیدیم که از چاه کف آشپزخانه لجن به بیرون تراوش کرد و ما  اندر کف انکه چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی چند ماهی از تعویض کل لوله کشی خانه مان نمیگذرد !؟؟ خلاصه کار ما در آمد و پس از جمع کردن لجن ها با جارو و تشت و آفتابه و البته به کمک راهنمایی های فک و فامیل در طرز جمع کردن آنها  و همچنین دود کردن اسفند که بسیار کمک نمود ، دیدیم که اینگونه نمیشود  و آب اصلا پایین نمیرود و مجبور گشتیم به پارکینگ برویم و زانویی آنجا را باز کنیم و بیابیم گرفتگی لوله را !!!! چند دوری از پیچاندن سر آن نگذشته بود که زیر فواره لجن یک حمام دیگر کردیم و فهمیدیم که خواست خدا چنین است که همواره از تن ما بوی لجن برآید و به ما تمیزی نیامده !! پس از کلی فرستادن شلنگ و چوب و چماق و سیخ و... در لوله فهمیدیم که گرفتگی از کجاست و علت آن را ریختن شن و ماسه و گچ و انواع مصالح ساختمانی دیگر به دست کارگران زحمتکش در دوران بازسازی خانه یافتیم و از باز شدن آن نامید گشتیم و به تخلیه چاه زنگیدیم و آنها هم کار خود را به نحو احسن انجام دادند و با سوت پایان بازی ما هم به خانه آمدیم .

در این میان تنها بوی لجن و سیاهی دستها برای ما ماند که با شستن دست و صورت و خالی کردن عطرمان بر سر و کله خویش از میان نرفت . جا دارد از خانواده خود (مخصوصا برادر عزیز) برای خوردن آجیل و تماشای بازی و این همه احساس مسئولیت که از آنها میتراوید تشکر کنیم . 

ما هم به همین منظور بعد از آوردن کیک پدر بزرگ و ابراز سوت و دست و ... هیچ شادی از خود بروز ندادیم و به زندگی سگی خود و بخت کثیف و لجن گرفته اندیشیدیم .

اما این پایان مصیبت نبود و بعد از رفتن مهمان ها ما از خانه بیرون زدیم و کمی از ملاقات با دوستمان نگذشته بود که از خانه با ما تماس حاصل شد که برای شام فلان جا دعوتیم و ما عصبانی به خانه برگشتیم و چون کمربند شلوار خود را نیافتیم قاطی نمودیم و گفتیم که بدون کمربندمان جایی نمیرویم و با آژانس رفتیم و کمربند خریدیم و رهسپار شدیم و چون بسیار دیر رسیدیم کلی از دستمان شاکی بودند . در هنگام خداحافظی هم خانواده محترم آنچنان گرم قربان صدقه رفتن برای یکدیگر بودند که هرچه ما گفتیم به آژانس زنگ بزنید توجهی به ما نکردند و وقتی از آنجا خارج شدیم تازه گرفتند که ساعت 11 شب چگونه به خانه برگردند و مسافتی بس طولانی را پیاده گز کردیم تا بالاخره یک ماشین مرحمت نمود و ما را سوار کرد و به منزل رساند .

الان هم اصلا عصاب نداریم و احساس میکنیم در روز زائیده شدن پدر بزرگمان ما هم زایئده ایم ... به هر حال تولدش مبارک !

پی نوشت : طبق آخرین اخبار فهمیدیم که این داور علاوه بر به لجن کشیدن خانه ما زمین مسابقه را هم با قضاوتش به لجن کشیده !!! البته ما از این بابت به عنوان یک آبیته حال کردیم .

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 3:44  توسط Mat  | 

دیروز صبح قرار بود آقای پت عزیز به صرف فیلم و اسکول بازی به خانه ما تشریف بیاورند . ما هم که از صبح روز قبلش نخوابیده بودیم به زحمت داشتیم با خواب خود پیکار میکردیم تا پت عزیز تشریف بیاورند .  چون میدانستیم که اگر بخوابیم دیگر عمرا کسی تواند ما را بیدارمان کند . خلاصه ساعت ۵/11 شد و خبری از پت نشد و ما به برادرمان سپردیم که اگر کسی زنگ زد در را باز کند که پت قرار است بیاید و برادرمان گفت که پس چه خرتوخری شود  ... چون او هم چند تا از دوستان مشترکمان را در دوران دبیرستان دعوت کرده که بیایند . خلاصه ما هنوز تختمان گرم نشده بود که زنگ در به صدا در آمد و دیدیم یک چهره نورانی جلوی در ایستاده ؛ ما که در حال و هوای خواب بودیم این توهم برمان داشت که نکند یکی از بزرگان یا پیامبران به ملاقاتمان آمده است ولی با دقت در چهره مذکور متوجه شدیم که پت عزیز است که صورت خود را سه تیغ کرده و حمام هم تشریف برده و از سفیدی آدم تصور میکند که شاید خدایی نکرده لامپ مهتابی در او فرو رفته است و بسی به او خندیدیم ..... از پت پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان که هر وقت پت اینچنین سفید مِفید می کند ما هوس میکنیم به او تجاوز کنیم .

خلاصه پس از پت بقیه هم رسیدند و راجع به کلی مباحث حرفیدیم تا آنجا که بحث به شتاب موشک های روسیه کشید و ما کم آوردیم  و خواب بر ما غالب شد و به بچه ها گفتیم که برای خودشان بچرند و خود را سرگرم کنند تا ما قدری بیآساییم که دیگر تاب این همه بی خوابی را نداریم و ما این همه نیستیم ( البته باید بگوییم که رکورد 53 ساعت بی خوابی از آن ماست )

بعد از دو ساعت با مشت و لگد بچه ها از خواب بیدار شدیم و تا به خود آمدیم  دیدیم که لباس به تن کرده ایم و در کوچه و خیابان به دنبال Game Net هستیم که به یاد ایام قدیم یک دست Counter Strick بزنیم و هر چه ما گفتیم بابا بیایید بریم قلیون بزنیم قبول نکردند و وقتی به گیم نت همیشگی رسیدیم دیدیم که به قهوه خانه تبدیل شده و ما کلی حالیدیم ولی آخر نرفتیم  .... پس از آن هم بچه ها تک تک جدا شدند و ما ساعت ۵/۸ شب به خانه آمده ایم .

آخرین چیزی که از شب قبل به خاطر میآوریم کل کلِ اس ام اسی با دوست دخترمان است که از اول عید با ایشان دعوا داریم و صبح با دیدن Miss call ها و sms های خوانده نشده فهمیدیم که توهم نبوده است .

از خواب که برخواستیم ننه ی گرامی به ما گفت که دیشب ساعت 3 نیمه شب متوجه صدای بلند موسیقی که از اتاقمان بر میخواست شده اند و چون از در زدن و کوبیدن مشت و لگد و کله به در اتاقمان به نتیجه ای نرسیده اند ، برادرمان از پنجره وارد اتاق شده و کامپیوتر ما را خاموش نموده و رفته ( لازام به ذکر است که درب اتاق ما به دلایل امنیتی همواره قفل میباشد) .... و ما هم از هیچ کدام از این وقایع چیزی نفهمیده ایم .

راستی ما از اول عید از فرط کالیبر بالا به حمام نرفته ایم و بوی تن لشمان تمام آپارتمان را برداشته  و عزم خود را جزم کرده ایم تا قبل از آنکه مدیر ساختمان نامه اعتراض را به برد بچسباند به حمام برویم و پوست اندازی کنیم .


خبر دیگر آنکه قالب نو مبارک !!!!!   ضمنا از وبلاگ نویسان عزیزی که به ما سر میزنند متقاضی هستیم که در سایت بلاگرد عضو شوند وما را  لینک کنند تا ما از آپدیت شدن وبلاگشان باخبر شده را تقاضا داریم..

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 2:32  توسط Mat  | 

روزی در طویله ی تهران شمال از فرط بی کلاسی پلاس بودیم که Mat پیشنهاد کرد یه سری به سایت دانشکده بزنیم من که از امکانات دانشگاه دل خوشی نداشتم و از سرعت پایین اینترنت آن باخبر بودم سعی کردم اونو  منصرف کنم  ولی از اونجایکه بحث کردن با Mat هیچوقت به نتیجه ای نمیرسد با او همراه شدم.

به دلیل وفور دانشجویان مشتاق به دنیای اینترنت نیم ساعتی معطل شدیم .

بالاخره وارد سایت شدیم و با شگفتیهایی مواجه شدیم , در حالیکه Mat با خوشحالی از پهنای بالای باند (DSL) اینترنت صحبت میکرد , مسئول سایتو نشونش  دادم که فی الواقع دافترین کارمند تهران شمال بشمار میرود.

(همانطور که بر همه واضح و مبرهن است دانشکده فنی تهران شمال پر از در و داف هاییست که هر کدامشان میتوانند جز ستاره های شبکه های Fashion باشند ولی ما جز سر کار گذاشتن و اُسگل کردنشان کار دیگری باهاشون نداشتیم ولی این مسئول سایت عجب خانم با شخصیتیندددد ... البته به چشم خواهری ...)

میگذریم...

طبق معمول وقتی جایی با تکنولوژی مواجه میشویم سریعا" افکار منحرف به مغزمان خطور میکند و اینکه چگونه از آن در راه ناصواب سود ببریم  , به این فکر افتادیم که با نفوذ به کامپیوتر ها و سرور سایت دانشگاه به اطلاعات کاربران پی ببریم. اعم از یوزر و پسوورد ایمیلها یشان , صفحات بازدید شده و …

که این حمله ناجوانمردانه چند روزی به طول انجامید ولی دسترنجش به رنجش می ارزید.

علاوه بر هک شدن جمعی از دانشجویان دو تن از اساتید هم به دام افتادند که یکی از آنها موقرمز بود که به تازگی به درجه مدیر گروهی داشکده کامپیوتر نائل شده بود.

با بررسی اطلاعات بدست آمده به نتایج جالبی رسیدیم:اکثر آقایون ابتدا Yahoo Mail و چک میکنند , بعد به سراغ Yahoo 360 میروند و درآ خر هم Cloob , اغلب ایمیلها با مو ضوعات Love برای G.Fها (یا همون بانوان فریب خورده)بود بانوان محترمه هم پس از طی مراحل فوق پا فراتر نهاده وچنتایی عکس بچه و گربه Search میکردند و برای هم  میفرستادند. گروه قلیلی (حدود%10)در سایتهای علمی و تخصصی در پی انجام تحقیقات خود بودند و...

در آخر با نیتي خیر ایمیل استاد موقرمز و چک کردیم وبا تعجب دیدیم که ایشان خود دستی بر آتش دارد و تخصصشان امنیت شبکه است و قراره در تابستان برای گرفتن PHD به دیار شیطان بزرگ (USA) هجرت کند.

از اونجایکه موقرمز و به عنوان استاد قبول ندارم و اونم منو به عنوان دانشجو , تنفری قدیمی و کینه ای شتری بین ما وجود دارد , مخصوصا" اخیرا سر انتخاب واحد با ایشان درگیری داشتم که خاطرمان مکدر شد , قصد داشتم تا ایمیل و سایتشو هک کنم تا به عنوان یه متخصص شبکه رسواش کنم ولی جنابMat که همیشه مورد لطف موقرمز بوده رای مارو زد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 22:21  توسط Pat  | 

 

 

Metallica - Turn The Page
Download: 1.08MB

:Lyrics


On a long and lonesome highway east of Omaha
You can listen to the engines moanin' out it's one old song
You can think about the woman or the girl you knew the night before
But your thoughts will soon be wanderin' the way they always do
When you're ridin' 16 hours and there's nothin' much to do
And you don't feel much like ridin' you just wish the trip was
through
Here I am on the road again there I am up on the stage
There I go, playin' star again, there I go, turn the page
So you walk into this restaurant, uh strung out from the road
And you feel the eyes upon you, as you're shakin' off the cold
You pretend it doesn't bother you, but you just want to explode
Yeah, most times you can't hear 'em talk, other times you can
All the same old cliché's, is it woman, is it man
And you always seem outnumbered, you don't dare make a stand
Make your stand
Ah
But here I am, on the road again, there I am, up on the stage
Here I go, ah playin' star again, there I go, turn the page
Woah
Out there in the spotlight, you're a million miles away
Every ounce of energy, you try and give away
As the sweat pours out your body, like the music that you play
Later in the evenin', as you lie awake in bed
With the echoes of the amplifiers, ringin' in your head
You smoke the day's last cigarette, rememberin' what she said
What she said
Yeah, and here I am, on the road again, there I am, up on that stage
Here I go, playin' star again, there I go, turn the page
And there I go, turn that page
There I go, yeah, Here I go, yeah, yeah
There I go, yeah, Here I go, yeah
Here I go-oh-o, There I go
And I'm gone

ترجمه متن موسيقي در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 23:39  توسط Pat  | 

انگار این تعطیلات عید قصد ندارد تمام شود .  حالا که دید و بازدیدیمان تمام شده رو به کپک زدن آورده ایم .. باز هم دم هیربد عزیز گرم باشد که چند تایی DVD به ما داد و ما را اندکی از این کپک زدگی نجات داد . جا دارد اینجا به دوستداران عرصه فیلم و سینما پیشنهاد کنیم که حتما فیلم Crash را ببینند . ما که خیلی حالیدیم با این فیلم .

ما آخر متوجه شدیم که چه حکمتی است که این فک و فامیل محترم هر وقت ما را میبینند جو پیامبر بودن و داشتن رسالت در در این دنیا میگیردشان و یک دل سیر ما را امر به معروف و نهی از منکر میکنند .  امسال با بررسی رفتار ها متوجه شدیم که به شخصیت آدم بده در سریال خانوادگی خود مبدل شده ایم بطوریکه در نیم ساعتی که ما در اتاق خود با پسر عمو خلوت گزیده بودیم پدرشان 20 بار به اتاق آمدنند که چه خبر و چه کار میکنید  ... و چون جویای دلیل این رفتار از پسر عموی خود شدیم فهمیدیم که این کارها برای آن است که ما یک وقت پسر عموی خود را از صراط مستقیم منحرف نکنیم و مبادا ایشان از همنشینی با ما به راههای بد بد کشیده شوند !!!!

خبر دیگر آنکه طبق گفته اونیکی عموی خود که با رادیو BBC قرار داد بسته ، قرار است جنگ بشود و اگر چنین شود عموی ما قول داده ما و پسرش را به کانادا بفرستد  و خودش هم مانند هشت سال دفاع مقدس هرگز پناهگاه ها را خالی نکند و با رشادت در پناهگاه از کشور خویش دفاع کند .  جا دارد ما در همینجا حمایت خود را از جناب آقای احمدی نجات بخاطر سیاست هایشان  اعلام کنیم . بلکه با درایت ایشان ما رنگ اونور آب راببینیم و کلی با تیریپ فرار مغز خود حال کنیم .

سیستم خوابمان از قبل هم عجیب تر شده !!! قبلا تا صبح بیدار بودیم و صبح میخوابیدیم ولی مدتی است ساعت 2 شب خوابمان میبرد و ساعت 5 صبح چهچه زنان از خواب بیدار میشویم و دوباره ساعت 9 صبح خوابمان میبرد و ساعت 4 بعد ازظهر بیدار میشویم . اگر کسی در ما تآمل کند مطمعنا از عظمت خلقت ما به خدا خواهد رسید . 

راستی جایتان خالی امروز با کی از دوستان به خانه یکی دیگر از دوستان که به اصطلاح امروزی ها مکان گردیده بود هجوم بردیم و تمام آجیل ها و میوه ها و هر چیزی که قابلیت خورده شدن را داشت بلعیدیم و حسابی ویتامین های بدن خویش را تامین کردیم و در راه خانه به این فکر کردیم که چقدر بدبخت هستیم که وقتی خانه دوستمان مکان گردیده ، رفته ایم و مانند بچه مثبت ها آجیل خورده ایم و بسی این حرکتمان باعث سر افکندگی است ... البته از این که هنوز خون مغول خان در رگهایمان جاریست بسیار خرسندیم .

در این لحظه ما هوس کله پاچه کردیم و این پست را به حال خود وا میگذاریم و راهی کله پزی میشویم و از شما خدانگهداری میکنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 8:37  توسط Mat  | 

همونطور که میدونید سالی که گذشت "سال سگ" بود و چه نام نیکی داشت چون در سال گذشته فقط 10 واحد پاس شد و بطور ناباورانه ای دو ترم متوالی مشروط شدم.

دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم که تو دانشگاه آزادم آدمو مشروط میکنن چون در طی دو سه ترم اول به این نکته رسیده بودم که شب امتحانیم میشه دروس مشکلو پاسید.بطوریکه در دو ترم نزدیک به 40 واحد پاس شد اونم با معدل بالا...

(لطف دانشگاه آزاد به حدی بود که در ترم دوم جسارت کردم به برداشت 20 واحد... ریاضی2,معادلات دیفرانسیل و ریاضی مهندسی که هر سه بهم وابسته بودن شماری از آنها بود که بطور ناباورانه ای ریاضی مهندسی 19.5 شدم که لکه ی ننگی در تاریخ تحصیلم بود و هنوزم که هنوزه با یاداوری این ننگ توسط همقطارانم بسیار شرمگین و خجل میشوم)

تا اینکه به داریوش بزرگ رسیدم که همچین ترمزمو کشید که با سر به زمین خوردم وتا الان قادر به قد راست کردن و ادامه حرکت نشدم

داریوش همانطور که از نامش پیداست مرد بزرگیست , تقریبن استادترین استاد تهران شمال , از همون اولین باری که باهاش درس گرفتم پی بردم که از این دیار نیست و خون دانشگاه آزادی از نوع تهران شمال در رگهایش نیست و بهمین دلیل مجذوبش شدم و بدلیل علاقه وافر الان 4 ترمیست که در خدمتشم

                        _چه افتخاری از این بالاتر که 4 ترم در رکاب داریوش بزرگ باشی_

(ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که در طول تاریخ تحصیلم تا به اون زمان نمره تکی نگرفته بودم ولی داریوش بهم صفر داد تا نشان دهد مرد بزرگیست)

به دلیل وفاداری و سابقه طولانی در کلاس داریوش از طرف اداره آموزش دانشگاه به من پیشنهاد ارائه درس ,داریوش, از ترم بعد داده شده...

جناب Mat هم الان دو سه ترمیه که به جرگه ی وفاداران داریوش بزرگ پیوسته و هردومان(Pat o Mat) طی عقد پیوند خونینی میخواهیم در این ترم شاخ داریوش بزرگو بشکنیم تا به امپراتوریش پایان دهیم و اونو به زباله دونی تاریخ بفرستیم.

باشد تا رستگار شویم

+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 13:14  توسط Pat  | 

 

همیشه یک هفته مانده به عید قشنگ نوروز ما لباس عزا به تن خویش میکنیم . خداییش این عید چه میباشد که هر سال می افتد به جان مبارک ما و ما را سرویس میکند ؟؟ ما که هیچ با این سنعت عید حال نمیکنیم . 

سال قبل یکی از شاهکارترین سالهای زندگی ما بود ... مهم ترین شاهکار های اینجانب در سال گذشته به شرح زیر میباشد :

1- تا اونجا که ما خبر داریم هر دانشجو در هر سال میتواند حداکثر دو بار مشروط شود ... اما اینجانب امسال اندر طویله موفق به ثبت رکورد سه بار مشروطی شدیم و دو بار هم تعهد بهشون اخذ دادیم . چون کارکنان محترم طویله بعد یک سال به این نتیجه رسیدند که ما در 4 ترم قبل به دلیل آن که یکی از درس های خود را افتادیم یک درس دیگرمان هم حذف شده و معدلمان زیر 12 آمده و ما یکی از دو ترمی که مشروط نشدیم را هم مشروط شده بودیم و خبر نداشتیم و جمعا از 5 ترمی که به طویله رفته ایم 4 ترم آن را مشروط شده ایم .  

2- با سیستم پرداخت حقوق و ... در شرکت مشکل پیدا کردیم و کار خود را رها کردیم و پس از آن خبر به ما رسید که سیستم را درست کرده اند و همه کارکنان شرکت را هم یک هفته به دبی برده اند .

3- 150 هزار تومان پولمان را که به صورت ایران چک بود در مترو تهران زدند و ما به فاک رفتیم . از دزد محترم خواهش میکنم مقداری از این پول را به ما قرض بدهد تا قبض موبایل خود را بپردازیم و قول میدهیم در اولین فرصت آن را برگردانیم .  

4- ننه ی گرامی زحمت ناهار درست کردن را هم از سر خود باز کرده و آن معدود روزهایی هم که در خانه ناهار پیدا میشد ما به همان دلیل کالیبر بالا حس گرم کردن آن را نداشتیم  و اگر صبحها یک نیت میکردیم و سیگار هم نمی کشیدیم بابت این همه روزه داری اجری کلان میبردیم !!!!

5- به دلیل فک زدن بالا با تلفن و تصمیم بر عدم پرداخت قبض آن شرکت مخابرات محترم از این فرصت بهره جست و خط را از آن خویش نمود و هر هفته هم نامه ای تحدید آمیز مبنی بر به دادگاه کشیدن ما در صورت عدم پرداخت پولشان میدهد. (همین مونده که واسه پول تلفن بیفتیم زندان )

6- به درخواست ننه گرامی برای مدرنیزه کردن دکور خانه ، ما دو ماه و نیم متوالی مجبور به تحمل ننه بزرگ گرامی شدیم و همچون بچه مثبت ها ساعت 10 شب خوابیدیم  و آهنگ را با ولوم 10 گوش دادیم و تنها کانال های ترکیه را را نگریستیم و همچنین در خاک و خول بالای سر کارگران زحمتکش ایستادیم !!!

7- ...


به دلیل زیق وقت و همچنین عدم اشتیاق از نوشتن باقی دستاوردهای امسال خویش می پرهیزیم . البته جا دارد به تنها امر مثبت که همانا گرفتن کارت معافیت خدمت میباشد هم اشاره ای کنیم که خدای عزیز فراموش نکند که به ما تنها بدبختی نبخشیده و فقط خواستیم بخش کوچکی از بدختی های خود را به یادش آوریم و ما قول میدیم که شکر این همه نعمت را بجای آوریم و از او میخواهیم که در سال جدید به ما فرصتی عنایت کند تا زخم های اونجای خود را ترمیم کنیم و بعد نعمت های محترم بعدی خود را بر ما نازل کند تا بتوانیم به نحو شایسته ای زندگی سگی خود را تحمل کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 7:42  توسط Mat  | 

بعد از سه چهار سالی که از ترک تحصیل و دانشگاه می گذشت به ناگه دوباره وارد دانشگاه شدم.بار اول که دانشگاه (امیر کبیر) و رشته ام (مکانیک) رو دوست داشتم یکسالی بیش دوام نیاوردم.

اینبار که نه رشته (کامپیوتر) ونه دانشگاه (تهران شمال) هیچکدوم انتخاب من نبود میدونستم که آخرش نمیتونم یه مدرکی بگیرم که وقتی ننم رفت خواستگاری کم نیاره. ولی با اصرار اطرافیان و جاییکه مشغول کار بودم محکوم به ادامه تحصیل شدم.

روز ثبت نام اولین روز ورودم به طویله ای بود که حتی از ماله مش غلامحسین (یکی از فامیلامون تو دهات) هم کوچیک تر بود.همان روزای اول انقدر منو اذیت کردن که انگار می خواستی وارد MIT بشی. مصائبی کشیدم...(تومایه های مصائب مسیح) تا دوباره به جرگه ی کثیف دانشجویان پیوستم.

(از این مسائل میگذرم که فعلا مجالی براش نیست)

با این اوضاع تنها دلخوشیم این بود که با پیوستن به لشو لوشا و ارازل و اوباش دانشگاه آزادی (که تعریفشونو زیاد شنیده بودم) این 4 سالو هم یه جوری رد میکنم. ولی با شروع کلاسا روزای بد منم شروع شد.

با یه مشت بچه سوسول (اوا خواهر) خز (به فکر کسب علم) و پر مدعا (همه بیل گیتس) روبرو شدم که منجر به افسردگی مزمن شد. زندگیم انقدر سگی شده بود که کار داشت به جاهای باریک می کشید... "خود کشی"

 (البته از فرط ک و ن گشادی موفق به این کارم نشدم)

سر انجام سر یه کلاسی اتفاقی افتاد که نقطه عطفی در زندگی سگیم شد.

(همیشه تو کلاسا لوژ نشین بودم تا از شر اون خز و پیلا در امان باشم . هیچکی هم ت خ م نمیکرد باهام هم صحبت یا حتی نزدیک بشه)

بعد از گذشت پاسی از کلاس ییهو یکی(جناب Mat) کلشو انداخت اومد تو , اومد اومد صاف نشست بغل من البته فکر کنم حواسش نبود یا اینکه شاید منو نمیشناخت.

طرز فکر Pat : ای بابا این دیگه از کجا اومد ولی حال کردم چون استاد (مو قرمز) که طویلرو با دانشگاه اشتباه گرفته بود قبلش کلی روضه خونده بود که باید سر وقت بیاین و اگه کسی بعد من بیاد فلان میکنم و بهمان... خلاصه مو قرمزو کلی قهوه ای کرد.

بعد از ده دیقه یه ربی یه نیگاش کردم دیدم اوه اوه طرف (Mat) کلش از فرط خماری الانه که بخوره رو میز نکنه عملیه... آخه این وقت روز کی چرت میزنه... "ایوول پایه عمل ردیف شد"

مو قرمز که قصد گرفتن کوئیز کرد چرت Mat پاره شد دیدم اوه طرف داره پا میده و تقاضای کاغذ کرد بقیشم که خود Mat تو پست قبل گفته...

فعلا فقط همینو بگم که تنها انگیزم از ادامه تحصیل و راز موندگاری تو اون طویله همین جناب Matمیباشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 15:38  توسط Pat  | 

با سلام به دوستان عزيز (احتمالا در و ديوار وبلاگ ) ، اينجانب به اصتحضار(استحظار ، استحزار ، استحضار) ميرساند كه  در اين وبلاگ قرار است من ( Mat) و دوست عزيزمان ( Pat) اقدام به نوشتن كنيم . به مناسبت اولين پست اين وبلاگ كه در روز اول سال 86 ارسال ميشود بر آن شديم تا از اولين ديدارمان با جناب Pat كه در اولين ترم ورودمان به دانشگاه ( 3 سال پيش) رخ داد بگوييم .

 

نقطه آغاز

دوستي ما و پت عزيز از اونجا شروع شد كه يكي بود يكي نبود ... يه روزي توي طويله ( دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال ) من و پت  سر يه كلاس در نزديكي هم به سر ميبرديم . ما به دنبال پايه اي براي الواتي سر كلاس بوديم و چون شخص مورد نظر را نيافتيم مثل هميشه به حالت stand by رفتيم و با صداي استاد گرامي كه فرمود كاغذ در بياوريم به خود آمديم  . ما هم كه بر طبق معمول تنها تن لش خويش را به همراه آورده بوديم در اين فكر بوديم كه از چه كسي تقاضا كنيم برگه اي به ما ببخشد كه ناگهان چشممان به كلاستور پر از برگ پت افتاد  ... اما چون به چهره او نظر كرديم او را سگي يافتيم كه هر آن ممكن بود پاچه بگيرد و هرچه به او زل زديم بلكه توجهي به ما بكند نشد و پت تنها به استاد مينگريست و ما را فلان خود هم به حساب نياورد  و چون در حوالي ما كسي جز ايشان نبود دل را به دريا زديم و حاجت خود را بيان نموديم ... او هم بدون اينكه چيزي بگويد برگه اي در آورد و طوري به ما عطا كرد كه كسي غذا را به سگ ميدهد  . و آنجا بود كه فهميديم هر دو به هم به چشم سگ مينگريم و چون زندگي هايمان هم از نوع سگي بود خيلي زود با هم در آميختيم . ادامه ماجرا به دلیل داشتن صحنه های مستهجن و همچنین کالیبر بالای اینجاب در تایپیدن دچار سانسور شد .

 

هدف وبلاگ :

ما در اين وبلاگ خواهان آن هستيم كه علاوه بر ثبت خاطرات گذشته و آينده ، مطالبي را هم كه به نظرمان جالب مي آيد را در اين مكان مقدس قرار دهيم تا دوستان ( فعلا همان در و ديوار) از آن مستفيص (اي بابا چه جوري مينويسن ) شوند .... و از آنجا كه انسان هاي با ثباتي از نظر شخصيتي هستيم شما ميتوانيد انتظار هر چيزي را در اين وبلاگ داشته باشيد .

 

با آرزوي داشتن سالي خوب و پر نشاط به همراه زندگي سگي (ايهام دارد ... قصد بدي نداريم )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 19:26  توسط Mat  |