تبليغاتX
زندگی سگی

زندگی سگی

وبلاگمون به اینجا كوچيده شد :

http://zendegisagi.blogsky.com/ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 23:9  توسط Pat o Mat  | 

سلام و تهنیت و زندش و تحیت و درود و خیر و عافیت و تعظیم و تکریم باد شما عزیزان را که به وبلاگ ما سر میزنید ! چونانکه پایان شب سیه سپید است سر انجام دوران سیاه و طاقت شکن امتحانات به غایت رسید و پت و مت ایام سوگواری خود را پشت سر گذاردند و لباس سیاه عزای امتحانات را که این اواخر تقریبا به رنگ قهوه ای در آمده بود از تن خود بدر کردند ! و اما در موضع جولان شرحی چند میدهیم در باب  دستاوردهای خود را که در این ایام عاید ما گشت !

 

چونانکه هنگام نخستین امتحان که معارف 2 نامیدند رسید در دانشگاه حضور یافتیم تا بیابیم پت را ... چو او را یافتیم در یافتیم که او نیز همچون شخص خودمان دست خود را بر دنبلان خود گرفته و به دانشگاه آمده و  امید بر تقلب از ما دارد ! اما اندکی بعد نیک اندیشید و عزم بر آن کرد تا به خانه رود برای بار چهارم  این درس شریف را حذف نماید ! و چون نوبت به ما رسید قصد کردیم تا دل بر دریا زنیم بلکه مددی رسد و ما را از این تلسم برهاند !!! چنین شد که آیات حفظی را به همراه معنایشان بر قسمت خلفی برگه رخصت حضور در جلسه نوشتیم تا بلکه توان پاسخ به چند سوال را بیابیم ! اما از بخت و طالع نحس ما ممتحن کناره ای از برگه را دید و از ما پرسید این چیست که به همراه خود آورده ای ؟ ما نیز که در بداهه گویی شهره عام هستیم بر او فرمودیم که آن دعایی است که قبل از امتحان بر خدای خویش میخوانیم تا در امتحان سرافراز شویم  . کمی به ما نگریست و ما هم شرایط را چنین دیدیم که

 

جز نیاز و جز تضرع راه نیست                      زین تقلب هر قلم آگاه نیست

 

ولی قبل از آنکه بخواهیم شرح ندامت خود بر ممتحن گوییم برگه را به ما داد و گفت در جیبت بگذار چون تقلب محسوب میشود !!!!! و خود را به بیراهه زد و رفت ....

خلاصه آن که سالی که نکوست از بهارش پیداست ! برگه را با همان بداهه گویی هایمان سیاه نمودیم و از جلسه برون شدیم .

 

خان بعدی فردای آن روز ، معماری کامپیوتر بود که خود را نیک برای آن آمده نموده بودیم ! و شب را تا سحر بیدار مانده بودیم و به حل تمرینات و مطالعه پرداختیم و البته گاهی دون گاهی هم به اینترنت سری میزدیم !

 

تو محو خواب و در سیر کن فکان باز است                  مبند چشم که آغوش امتحان باز است

 

ما و پت برای این امتحان بسیار آماده بودیم ولی چرخ گردون همیشه با ما سر ناسازگار دارد و چنین شد که ما 3 نمره و پت 6 نمره بیش در برگه 15 نمره ای ننوشت !!! و جای بسی تشکر و تقدیر دارد این استاد که سوالات کنکور ارشد را برای امتحان پایان ترم در نظر گرفته بود ( نشان این استاد چنین است که مرزی بین کمر و نشستنگاه ایشان وجود ندارد و هیکلی همچون مکعب مستطیل دارند و هیچ پستی و بلندی در تن ایشان نیست  )  .... و اینجا بود که کابوس مشروطی مجدد دوباره به سراغمان آمد !!!

 

خان بعدی هم زبان اسمبلی بود که فردای همان روز برگزار میشد و همچون معارف برای بار چهارم بود که اخذ میکردیم... و چه نیک برنامه ریزی کرده بودند این مسئولین که سه امتحان در سه روز متوالی و 2 امتحان دیگر در فاصله ای به مدت یک هفته با یکدیگر  !!! ما که دیگر صحنه مشروطی و اخراج خود را به وضوح در جلوی چشممان مینگریستیم تلاش بیشتر را مستحب ندانستیم و به مطالعه اندکی اکتفا نمودیم و خوابیدیم ....

 

شب ، این وحشت و کابوس و رنج               سحرگاه ، آن آتش و آن شکنج

 

چون بر جلسه حاضر گشتیم علیرغم مطالعه اندک ، سوالات را یکی پس از دیگری حل نمودیم تا جایی که یک سوال ماند و جای خالی در پاسخ نامه نماند .... و ما هم با آنکه توانایی حل آن سوال را هم در خود میدیدیم زحمت تقاضای برگه پاسخ به خود ندادیم و از جلسه برون شدیم ... و یافتیم که پت هم آن امتحان را سربلند گشته و بقیه از این امتحان نالان هستند ... و اینگونه گشت که جشنی به صرف دلستر و سیگار دانهیل و شکلاتی گران مایه که نامش در خاطرمان نیست گرفتیم و رهسپار منزل گشتیم و امید در دلمان زنده شد !!!

 

اینکه میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب              خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب

 

خان بعد هم معادلات بود که همچون دو امتحانی که قبلا به آن اشاره گردید برای بار چهارم بود که اخذ کرده بودیم و تا شب امتحان جزوه ای نیافتیم و به معلومات خود در ترم های پیشین اکتفا نمودیم و به سر جلسه رفتیم و اگر این درس پاس گردد بسیار بر هوش و ذکاوت خود بسیار مغرور خواهیم شد . چنانکه چند تن از معادلات لازم برای حل مسائل را خودمان بر سر جلسه دست به کشف زدیم و بر احوال امثال انیشتنگ متاسفیم که این همه عمر برای چنین فرمول هایی صرف کرده اند که ما در 2 ساعت کشف کردیم !!!!!

 

هر آنکه جمله عمر خود در این کرد                           به هرزه صرف عمر نازنین کرد

 

بر ما آمده نیست که شبی به غیر شب امتحان درس بخوانیم .... اما برای خان آخر حتی چنین زحمتی هم نکشیدیم و قرار بر آن شد که صبح امتحان طراحی و پیاده سازی دمی چند با هم به مطالعه چنین کتابی بپردازیم ... اما سر جلسه این بار مراقبی از جنس نسوان و بسیار جوان ممتحن کشت و چندی نگذشت که بچه های کلاسمان که جملگی از اراذل دانشگاه بودند مخش را زدند و درب کلاس بسته شد و همگی دانسته های خود را با هم شریک شدیم و امتحانی و روزی رویایی رغم خورد .....

 

و داد آن بخت خوش روزی که ما را                           ز در همچون تو خورشیدی بر آید

 

و چنین شد که دوران امتحانات را با خوشی پشت سر نهادیم و به همراه پت تصمیم بر عقد مراسم پایکوبی کردیم که شاید در مجالی دیگر از آن گوییم !!!!!

 

پی نوشت 1 : باز هم از غیبت خود در این مدت پوزش میطلبیم و از همین لحظه اقدام به سر و کله زدن به شما عزیزان میکنیم . البته خود میدانید که درگیر درس و امتحان بودیم .

پی نوشت 2 : از پست زیبای شیرین و نگار عزیز در مدح ما و جنبش مشروطیت که از پایه گذاران آن به حساب می آییم کمال تشکر را داریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 19:49  توسط Mat  | 

 ویدئو کلیپ ها به ادامه مطلب منتقل شد...

یه فیلم کوتاه (۳ دقیقه ای) از عباس کیارستمی پیدا کردم که به مناسبت شصتمین سالگرد جشنواره کن ساخته. در فیلم کیارستمی 24 بازیگر زن سینمای ایران به نشانه بیست و چهار فریم یک فیلم در برابر دوربین ظاهر شده اند... خیلی زیباست توصیه میکنم حتما ببینید.

 

 
 

لینک دانلود

اینم یه بازیه جالب دیگه که تا ما برگردیم سرگرمتون میکنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 17:36  توسط Pat  | 

چندي پيش به طور تصادفي كابل رايانه موبايل خود را در كشف نموديم و عكس هايي كه در اين مدت از صحنه هاي مختلف اخذ كرده بوديم را به رايانه خود منتقل كرديم و بر آن شديم تا برخي از آنها را به معرض ديد نمايش عموم بگذاريم .  براي بزرگتر شدن عكس ها بر روي آن كليك كنيد !!!!!

 

پيپ دست ساز اينجانب ( فقر خلاقيت مي آورد!!!!)

 قوانين دانشگاه آزاد ( جوراب يادت نره )

همان استاد معارف ۲ كه گفتيم دهنشان را يك سرويس كامل داديم !!!

لانه سگ بهتر است يا اتاق ما ؟؟؟؟

 

اينم يكي ديگه (هركي تونست همه اقلام موجود در عكس رو بگه يك سگ طلايي جايزه ميگيره)

پي نوشت : به دليل آغاز ايام سوگواري امتحانات و نزديكي حلول پنجمين اختر تابناك آسمان مشروطي مجبور به ترك وبلاگ به مدت مديدي بالغ بر ۲۳ روز ميشويم و ابراز دلتنگي خود را به اندازه سوراخ جوراب مورچه براي شما عزيزان بيان ميداريم . ضمنا براي سرگرمي شما در اين مدت جدول سودوكو را كه امروزه باب گشته به شما تحفه ميدهيم !!!!

قوانين آن چنين است كه بايد در هر مربع ۹ خانه اي همه ي اعداد ۱ تا ۹ را بگنجانيد به طوريكه درستون ها و سطرهاي كل جدول هر عدد تنها يك بار آمده باشد .

 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 5:49  توسط Mat  | 

این چند وقته که نبودیم حسابی مشغول کار دنیا بودیم و از لقاءا... فاصله ای بس طولانی گرفتیم و با شیاطین بسیار مأنوس شدیم و کلی با هم حال کردیم ، چه سفر ها که نکردیم و چه رذالت ها که ننمودیم... اگه نیروی انتظامی مارو دستگیر میکرد تقریبا ٪۹۰ کار جمع آوری اراذل و انجام داده بود ولی از اونجاییکه ما ذاتاً متعلق به اینجا نیستیم گرفتن ما هم کار اینا نیست.  

برای از بین بردن حالت تگری (تهوع)  و بوی گندی که در وبلاگ پیچیده تصمیم گرفتم یکی از سفرنامه های اخیر و (مربوط به شمال) براتون تعریف کنم ... تا شاید تغییری حاصل شود.

 در ابتدای مسیر که به ترافیک سنگینی برخورد کردیم و همه ملت از گرما کلافه شده بودند تصمیم گرفتیم که یکم به کار هیجان بدیم تا لااقل حوصلمون سر نره که با زیاد کردن صدای ظبط و بوق بوق بازی شروع کردیم و عده هم که انگار منتظر این فاز بودند با ما همراه شدند...  که ناگهان چشممان به ملتی افتاد که از ماشین پیاده شده بودند و مشغول دست زدن و مسخره بازی بودند...ماهم که بانی این خیر شده بودیم برای اینکه کم نیاریم با داد و هوار و جیغ و دست و سوت به همراه درو دافامون از ماشینا ریختیم بیرون    (یه ده پونزده نفری بودیم)به طوری که کلکل گروه مقابل و زدیم و اونا هم به جمع ما پیوستند ، تقریبا اکثر ملت از ماشینا ریخته بودند بیرون و همه میخ مسخره بازی ما بودند و در مسیر بعضی از ملت (اراذل)که به ما میرسیدند با بوق بوق بازی از ما میخواستند که بزنیم بغل ، ما هم پیاده می شدیم و دست و سوت و رقص و ... این روند چند کیلومتری ادامه داشت ما هم که دیگه با این قضیه حال نمیکردیم با سبک شدن ترافیک با سرعت از محل متواری شدیم. 

با تموم شدن تنقلاتمون دخترا مثل بچه ها   شروع کردند به بهانه گرفتن و نق زدن که مجبور شدیم با پیشنهاد یکی از بچه ها سری به یکی از باغ های مسیر بزنیم...به باغ که رسیدیم همچون قوم آنگلوساکسون هر چیزی که به درختا بود اعم از خوردنی و غیر خوردنی غارت کردیم همینطور که مشغول بودیم یهو یکی از دخترا جیغ کشان گفت بچه ها فرار صاحبش اومد...ما هم برای اینکه به این فضا کمی جو داده باشیم عربده کشان میگفتیم : فرار ... فرار ... داره می آد ... در یه چشم بهم زدن همه پریدیم تو ماشینا و فرار ... پشت سرمون فقط گرد و خاک دیده میشد ، یکم که اومدیم جلوتر دیدیم چند نفر از دیوار باغ آویزونند و عده ای هم تو کوچه باغ دارن میدوند بهشون که رسیدیم فهمیدیم که اینا هم مثل خودمون دزدند و از سر و صدای ما ترسیدند و فرار کردند...

بعد از اینکه اونا فهمیدند سر و صدا از ما بوده ما هم فهمیدیم که دزد و با صاحب باغ اشتباه گرفته بودیم کلی خندیدیم و با هم رفیق شدیم...(اونا هم مثل ما بچه تهرون بودند و راهی شمال)به ماشیناشون که رسیدیم معلوم شد که در باغ زنی بسیار متبحرند و صندوق ماشیناشون پر بود (یه نیم ساعتی هم از دزدی هاشون تعریف کردند و ما هم که سوژه خنده پیدا کرده بودیم بسی اسگلشون کردیم)...از اونجاییکه بچه های ما شاه دزدند بعد از خداحافظی ازشون معلوم شد که چنتا از هندونه هاشونو سرقت کردند...

سرتونو درد نیارم بالاخره رسیدیم شمال...  از اونجاییکه هوای بیرون گرم بود و چشممون به کولر گازی افتاده بود گرفتیم خوابیدیم و عده ای هم رفتن دنبال بازیشون...بعد از شام بساط خلافو پهن کردند ؛ قلیون و سیگار و آب شنگولی و مواد مجاز و غیر مجاز و...خلاصه از همه نوعش موجود بود و بچه ها شروع کردن به ساختن خودشون ، بعد بساط گیتار و سیستم و براه کردند که فهمیدیم بابا اینجا همه هنرمندند و ما خبر نداشتیم ، رقاصا اومدند وسط و مجلس کلی گرم کردند به طوری که کولر گازی هم  دیگه جواب نمیداد...

بعد از مدتی که یه لوستر و ترکوندند و نزدیک بود یه پنجره هم بیاد پایین ، دیدیم که قضیه داره شهرستانی بازی میشه ، ادامه رقصیدن و مسخره بازیو به فرداش موکول کردیم  و فاز خواب دادیم تا خونرو خراب نکردن بگیرن بخوابند ...به دلیل بیشتر بودن تعداد جنس مخالف ، از زنونه مردونه کردن قضیه خوابیدن منصرف شدیم و قرار شد با رعایت اخلاق در کنار هم بخوابیم  (ما گفتیم ولی کو گوش شنوا) بعد هم کلی سر جای خواب و کولر دعوا شد و از اونجاییکه ما شاخ گروه بودیم جا خوبه به ما رسید ...

حالا مگه میشد بخوابی همینجور صدای آه و اوه و هرهر و کرکری بود که می اومد ، هر چند دقیقه یه بار هم سر روشن بودن و خاموش بودن کولر دعوا میشد و بالاخره تصمیم گرفته شد که کولر تا صبح روشن بمونه و اگه سرد شد همو بغل کنیم و تا احساس محبت و گرمای بیشتری بکنیم از اونجاییکه همه د چار کمبود محبت بودند این پیشنهاد بسیار مورد استقبال قرار گرفت  و بالاخره خوابیدیم...

لازم به ذکره که جلوی ویلامون در فاصله کوتاهی دریا بود و به خاطر اینکه به جز ویلاهای مجاور از جای دیگه ای به دریا راه نداشت خصوصی حساب میشد و در نتیجه حظی بردیم وافر (کلی قایق سواری و شنا و...)دم غروب قبل از بازگشت به تهرون همه اومدیم لب دریا خورشید تازه داشت غروب میکرد ، تصمیم گرفتیم که کمی با فاز غم حال کنیم ...دو نفر گیتار میزدند و یکی دونفر هم میخوندند و یه چنتایی هم زیر لب زمزمه میکردند و بقیه در آغوش هم رو ماسه ها ولو شده بودند و به غروب نگاه میکردند...  انقدر فضا عرفانی و غمناک شده بود که اشک تو چشای بعضی ها مشخص بود ...

... و برگشتیم تهرون و ادامه زندگی سگی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 20:45  توسط Pat  |